|
|
|
|
|
او ساقه ی شکسته ی ما را ندیده بود سرشاخه های خسته ی ما را ندیده بود آن سوی استوای همیشه بهار ما پشت مدار بسته ی ما را ندیده بود از انجماد قطب شمالم خبر نداشت قطب جنوب خسته ی ما را ندیده بود چیزی از انزوای عمیق زمین نگفت منظومه ی گسسته ی ما را ندیده بود تنها به کشف پوسته ای ساده دست یافت آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود حتی خدا که مخترع دوزخ است نیز عمق دل شکسته ی ما را ندیده بود آیا شبی که احسنِ تقویم می سرود تقدیر ناخجسته ی ما را ندیده بود؟ وقتی اضافه بار امانت به ما سپرد روح به گل نشسته ی ما را ندیده بود؟ سقط جنین نه، سقط جهان است خلقتش او نطفه ی نبسته ی ما را ندیده بود؟ از بس عجله داشت که خورشید بشکفد شبهای پیله بسته ی ما را ندیده بود |
||
|
|
|
|
|
یادآوری در بخش گذشته دربارهی تقطیع سخن گفتیم. تقطیع یعنی تجزیه کردن سخن به هجاهای سازندهی آن. هجاهای فارسی بر سه گونهاند: هجای کوتاه(U)،هجای بلند(-) و هجای کشیده(-U ) . ارکان(افاعیل) عروضی ، زِحاف، ارکان سالم و ارکان مُزاحَف از ترکیب دو یا چند هجا، بسته به تعداد و نوع هجاها، واحدهایی آوایی پدید میآید که با هیچ واحد آوایی دیگر، طنین یکسان ندارد. این واحدهای آوایی را ارکان عروضی مینامند و وزن شعر، از توالی مشابه یک رکن یا توالی نامشابه این ارکان پدید میآید. از آنجا که ارکان عروضی را با واژهایی عربی و مشتقشده از ریشهی «فعل» نامگذاری میکردند، به ارکان عروضی، افاعیل عروضی نیز میگویند. ارکان عروضی مادر، عبارتند از:
هر یک از این ارکان، با سه فرایند سکون، قلب و حذف در یک یا چند واج خود،واحدهای آوایی دیگری را پدید میآورند.برای نمونه، هجای دوم در رکن مستفعلن(ـتَفـ )، هجایی بلند است و با حذف یک صامت که موجب کوتاهسازی هجای دوم میشود(ـتَـ)، واحد آوایی تازه ای پدید می اید که امتداد آن معادل است با رکن مُفتَعِلُن. بنابراین، مفتعلن، زحافی است از مستفعلن، زیرا سه فرآیند سکون، قلب و حذف که موجب پدید آمدن ارکان تازهی عروضی میشود، زِحاف نام دارد. ارکانی که براساس زحاف زاده میشوند، ارکان مُزاحَف نام دارند. تعداد این ارکان بسیار زیاد است. برخی از زحافات که دانستنشان برای آموختن وزن شعر فارسی لازم است، عبارتند از :
همانگون که پیش از این گفته شد، از توالی مشابه یا نامشابه ارکان، وزن پدید میآید. گروهی از وزنها که از توالی یک رکن مشابه یا دو رکن نامشابه پدید میآیند، یک بحر نامیده میشوند. به بیان دیگر، عروضیان قدیم، بحر را خانوادهای از وزنها فرض میکردند که همه از یک اصل (یک رکن ، یا دو رکن نامشابه) پدید آمدهاند. مروری بر چند اصطلاح مهم اصطلاحاتی را که تا این لحظه مطرح شد، یک بار دیگر مرور میکنیم: - عَروض: علمی است که وزن شعر را بر آن عرض میدهند تا درست و نادرست آن را بسنجند. - واج: کوچکترین واحد آوایی زبان است که خود بر دو گروه صامت(حروف صدادار) و مصوت(حروف بیصدا) است. - هجا: واحدی آوایی که از تنها و تنها یک مصوت بهعلاوهی یک یا چند صامت پدید میآید. هجاهای فارسی دری امروزی عبارتند از: هجای کوتاه(U) ،هجای بلند(- ) و هجای کشیده(- U ). - تقطیع: تجزیهی سخن است به هجاهای سازندهی آن. - ارکان(افاعیل) عروضی: کوچکترین واحدهای موسیقیایی کلامند که مشابه واحدهای دیگر نباشند. ارکان عروضی به لحاظ کمّی، از دست کم یک هجا پدید میآیند و به لحاظ کیفی، هریک، طنینی را مینوازند که با طنین دیگر واحدها یکسان نیست. - زِحاف: تغییراتی است ناشی از سکون، قلب(جابهجایی واج) و حذف که در یک رکن اجرا میشود و رکنی دیگر را پدید میآورد. بنابراین، ارکان عروضی بر دو گروهند: سالم و مُزاحَف. - وزن: واحدی موسیقیایی است که از توالی یک رکن یا توالی دو رکن نامشابه پدید میآید. دربارهی وزنها بیشتر سخن خواهیم گفت. - بحر: خانوادهای از وزنهاست که از یک رکن یا از دو رکن نامشابه پدید میآید. دربارهی بحرهای عروضی، بیشتر سخن خواهیم گفت. قواعد، ضرورات و اختیارات عروض بر اساس آنچه تا بدینجا گفته شد، قاعدتاً باید به سطحی رسیده باشیم که بتوانیم واژگان را آنگونه مرتب کنیم که دارای وزن باشند، و نیز سخن موزون دیگران را بتوانیم به هجاهای سازندهاش تقطیع کنیم و سپس با دستهبندی هجاها، ارکان را نامگذاری کنیم و با دستهبندی ارکان، وزن را به دست آوریم. اما برای رسیدن به این مرحله هنوز باید از یک مبحث دیگر نیز گذر کنیم و آن، مبحث قواعد، ضرورتها و اختیارات است. آگاهی نداشتن از موارد قواعد، اختیارات و ضرورات و تفاوتهای آنها، موجب میشود که گاه در موزون ساختن کلام، اشتباه کنیم یا سخن دیگران را که موزون و درست است، دارای اشتباه وزنی ارزیابی کنیم. ●قواعد منظور از قواعد در علم عروض، قاعدههایی عام و کلی است که رعایت آنها در همهی موقعیتها ضروری و تخطیناپذیر است. برای نمونه، قاعدهی هجای کوتاه میگوید ترکیب یک صامت و یک مصوت کوتاه، معادل یک هجای کوتاه است.یا مطابق قاعدهای دیگر، هیچگاه در وزن عروضی فارسی، هجای کوتاه در آخر مصرع نمیآید. یا قاعدهی زحاف خَبن میگوید که رکن فاعلاتن مبدل به رکن فَعَلاتن میشود و مطابق زحاف خبن نمی توان از رکن فاعلاتن، رکن دیگری جز فعلاتن استخراج کرد. آن مقدار که از علم عروض تا این لحظه گفتیم و نیز بسیاری دیگر از مباحث که پس از این نیز خواهیم گفت، مشمول قواعدند. اما در برابر قواعد، دو مقولهی دیگر نیز وجود دارد که عبارتند از اختیارات و ضرورات که در همهی مواقع صدق نمیکنند. ● اختیارات گاه پیش میآید که در موقعیتی واحد، شاعر مجاز است که از دو امکان متفاوت استفاده کند. شناختن اختیارات برای شاعر مفید است زیرا دست او را در هنگام سرایش شعر باز میگذارد و برای منتقد و خواننده مهم است زیرا در هنگام سنجش وزن شعر، ممکن است که بخشی از شعر، مطابق قاعده به نظر نرسد و در این لحظه ممکن است که خواننده یا منتقد، پرچم غلطیابی را فوراً بالا ببرند، حال آنکه اگر اختیارات را بشناسند، شاعر و شعر او را دچار اشتباه نخواهند یافت. برای نمونه، اگر نخستین رکن مصرع، فعلاتن باشد، به جای فعلاتن در ابتدای هر مصرع میتوان فاعلاتن آورد و اگر از این اختیار آگاه نباشیم، هم در هنگام سرایش شعر، خود را از یکی از امکانات شاعری محروم کردهایم و هم ممکن است در شعر دیگران، احساس خطا کنیم. اختیارات شاعری، ناشی از تفنن و بازیچه یا برای باز گذاشتن دست شاعران تنبل و کمکار نیست، بلکه ناشی از آن است که گاه، دو مجموعهی هجایی در موقعیتی ویژه، یک طنین واحد یا نزدیک به هم را مینوازند، بنابراین میتوان در آن موقعیت ویژه، هر یک از آن دو مجموعهی هجایی را به کار گرفت. مهمترین اختیارات در عروض فارسی عبارتند از:
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد دارای وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات(یا فعلن به جای آخرین رکن)است. مصرع نخست، دقیقاً بر همین وزن است، اما در ابتدای مصرع دوم، به جای فعلاتن، از فاعلاتن(=عالم پی) استفاده شده است
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم وزن شعر، فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات است که در انتهای مصرع دوم، به سبب به کارگیری اختیار ادغام، فَعَلات، مبدل به فعلات شدهاست و چون ادغام در هجای ماقبل آخر مصرع رخ داده، شعر را بسیار خوشآهنگ ساخته است. آیا در این بیت، اختیار دیگری هم به کار رفته؟ آری. در مصرع نخست، به جای فعلاتن آغازین، از فاعلاتن(طایر گل) استفاده شده است. مجموعهی این اختیارات که در مصرعی به کار رفته و در مصرعی دیگر به کار نرفته، موجب شده که در بیت حافظ، تنوع موسیقیایی جذابی پدید آید.
بنابراین، در این بیت فردوسی: به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین وزن بیت، فعولن فعولن فعولن فعول است. اگر بیت را تقطیع کنید، متوجه میشوید که مصوت کوتاه کسرهی اضافه در انتهای نام و حکیم، مصوت بلند محسوب شده در حالی که همین کسرهی اضافه در انتهای خداوند، مصوت کوتاه محسوب شدهاست، زیرا شاعر در این موارد از اختیار استفاده کردهاست. همچنین در این بیت: شاعران، جمله تلامیذ منند بروید از خودشان بپرسید وزن بیت، فعلاتن فعلاتن فعلات است، اما شاعر، «بــ » را در ابتدای بپرسید، به خطا مشمول اختیار دانسته و کسرهی آن را مصوت بلند محسوب کردهاست در حالیکه کسره در این موقعیت، از موارد اختیار در مصوتهای کوتاه نیست و نمیتواند مصوت بلند محسوب شود. نکتهی جالب و طنزآلود این است که شاعر این بیت، خود را استاد شاعران معرفی میکند در حالیکه مرتکب خطایی شده که شرح دادیم!
پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو چرا نمیرود از پیشت این رمِ آهو؟ چنین اختیاری(کوتاه محسوب کردن مصوتهای بلند) در واژگان فارسی دری، ممکن نیست مگر در دو موقعیت ویژه که در اختیارات شمارهی 6 و ضرورت شمارهی 3 از آن بحث خواهیم کرد. هرچند که اختیار کوتاه محسوب کردن مصوتهای بلند در واژههای فارسی دری ممکن نیست،اما از آنجا که طول مصوتها در زبانهای مختلف، یکسان نیست، گاه در واژگانی که از زبانهای اروپایی یا از گویشها و لهجههای غیر رسمی فارسی، وارد زبان فارسی میشوند، مصوتهای بلند به سبب نحوهی خاص تلفظ، ممکن است مصوت کوتاه محسوب شوند. برای نمونه، مصوت بلند «ا» در واژهی پاریس اگرچه «ا» تلفظ میشود،اما به طرز کاملاً محسوسی طول این «ا» کوتاهتر از مصوت بلند«ا» در واژگان فارسی است، بنابراین هجای نخست واژهی پاریس، کوتاه است مگر آنکه مصوت «ا» را با کشش بخوانیم. یا نخستین الف در واژهی آلمان، چنان به شتاب تلفظ میشود که طولش معادل یک مصوت کوتاه میشود و آلمان را نمیتوان معادل – U - بلکه باید معادل - - دانست.
برای نمونه، واژهی توتیا را اگر آوانویسی کنیم، متوجه حضور یک صامت پنهان «ی»(i) میشویم: توتیا= توتییا = tu/ti/ya . همانگونه که مشاهده میشود، مصوت بلند i در انتهای هجای دوم، به صامت y برخورد کرده است که باعث میشود مصوت بلند i با سرعتی بیش از سرعت عادی خوانده شود و در نتیجه، این واژه کماکان، tutiya خوانده شود اما به سبب سرعت تلفظش، معادل tuteya محاسبه شود. اما در برابر مصوت بلند i که مشمول ضرورت است، مصوت بلند u مشول اختیار است و در موقعیت برخورد به صامت y میتوان آن را بنابر نحوهی تلفظ، مصوت کوتاه یا بلند محسوب کرد. برای نمونه در ترکیب اضافی «سوی دوست» su/ye/dust به سبب برخورد مصوت بلند u به صامت y ، ضمن اینکه تلفظ این ترکیب در هرحال، su/ye/dust است، اما میتوان بسته به سرعت تلفظ، آن را معادل su/ye/dust یا so/ye/dust محاسبه کرد. این اختیار را در بیت ذیل از حافظ شرازی بررسی کنید که در ترکیب وصفی «آهوی وحشی»، مصوت بلند u را معادل مصوت کوتاه o گرفته است: اما در این بیت حافظ: الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی
بنابراین در این بیت: حریفی کز خرد بازیچه سازد نگاه کارافزای تو باشد دو واژهی «کار» و «افزا» منفصل از هم تلفظ میشوند و اگر متصل تلفظ شوند، وزن بیت به هم میریزد.
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا وزن بیت، مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن است. اگر بیت را تقطیع کنید، متوجه میشوید که واج«ن» در انتهای دو واژهی صاحبدلان و پنهان، بیاعتبار محسوب شده و در تقطیع و محاسبهی وزن، لحاظ نشدهاست. اما در این موارد: خداوند جان و خداوند رای خداوند روزیده رهنمای واج «ن» در انتهای واژهی جان، محسوب شدهاست زیرا ضمهی عطف، آن را از حالت سکون درآورده است. دو واژهی دین و دِین، چه تفاوتی دارند؟ در هر دو واژه، واج «ن» ساکن است، اما در واژهی دین، واج «ن» پس از مصوت بلند آمدهاست و میتواند بیاعتبار محسوب شود و تابع اختیار است، اما در واژهی دِین، واج «ن» پس از صامت «ی» آمدهاست و در هر حال، معتبر است و تابع اختیار نیست بلکه قاعده است. ● ضرورات: ضرورات یا ضرورتها، قواعدیاند که ضرورت آنها عام و همیشگی نیست، اما با فراهم شدن برخی موقعیتهای خاص، رعایتشان ضروری میشود.برای نمونه، ترکیب - U یک هجای کشیده است، اما در یک موقعیت ویژه یعنی در انتهای مصرع، ضرورتاً معادل یک هجای بلند یعنی: - محسوب میشود. مهمترین ضرورات عبارتند از: 1. هرگاه پس از یک هجای بلند، یک یا چند صامت ساکن(صامت بدون مصوت)بیاید، چنین ترکیبی معادل یک هجای بلند بهعلاوهی یک هجای کوتاه محسوب میشود و به آن هجای کشیده میگویند. بنابراین، واژههای دیر، دِیر، درد، سوخت، کارد و ... یک هجای کشیده و معادل- U محسوب میشوند. تنها استثنای این مورد، واژههایی است از قبیل جان، خون، دین که پس از هجای بلند(جا، خو، دیــ) صامت «ن» ساکن آمدهاست اما حکم این مورد در بحث اختیارات شمارهی 8 بررسی میشود. 2. اگر الگوی –U در انتهای مصرع باشد و ناشی از هجای کشیده باشد(آمدن یک یا چند صامت ساکن پس از یک هجای بلند)، دیگر، هجای کشیده محسوب نخواهد شد بلکه تنها یک هجای بلند و معادل - محاسبه خواهد شد. به بیان دیگر، در انتهای هر مصرع، میتوان هر تعداد صامت زائد آورد بدون آنکه این صامتها ارزش آوایی داشته باشند. بنابراین در دو نمونهی: آرام بُوَد = - - U / U - بُوَد آرام = U - /- - هجای«رام»در نمونهی نخست،چون در میان مصرع آمدهاست،هجای کشیده( - U ) محسوب شده است اما در نمونهی دوم چون در انتهای مصرع آمده است، یک هجای بلند(-) به شمار آمدهاست. انتهای مصرعها را در این چند بیت شاهنامه بررسی کنید: به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزیده رهنمای خداوند کیوان و گردان سپهر فروزندهی ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندهی برشده گوهر است 3. بافت آوایی زبان فارسی چنان است که حضور هجای کوتاه در آخر قطعات کلامی فارسی، ممکن نیست و فارسیزبانان، در چنین موقعیتی، هجای کوتاه را با کشش و معادل هجای بلند تلفظ میکنند. به همین سبب، اگر در انتهای مصرع، هجای کوتاه بیاید، معادل هجای بلند محسوب خواهد شد ( این بند را در تلفیق با ضرورت شمارهی 2 مطالعه کنید، زیرا اگر هجای کوتاه آخر مصرع، جزئی از یک هجای کشیده باشد، نهتنها این هجای کوتاه را بلند تلفظ نمیکنیم، بلکه اساساً چنین هجای کوتاهی را نادیده میگیریم و کل هجای کشیده را در انتهای مصرع، معادل یک هجای بلند محسوب میکنیم). در غزلی معروف از حافظ، ردیفی که در انتهای مصرعها تکرار میشود، جملهی «یعنی چه» است که به یک هجای کوتاه(چه) ختم شدهاست، اما مطابق آنچه در این بند گفته شد، این هجای کوتاه، معادل یک هجای بلند محسوب میشود: ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟ مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟ 4. گاه وزن شعر، چنان است که هر مصرع را میتوان به دو نیممصرع کاملاً متساوی و کل بیت را میتوان به چهار نیممصرع تقسیم کرد. بنابراین هرآنچه به عنوان قاعده، اختیار و ضرورت بحث شده و مربوط به ابتدا یا انتهای مصرع است، دربارهی ابتدا یا انتهای نیممصرعها هم صدق میکند. بنابراین، برای نمونه هجای کشیده در انتهای نیممصرع، هجای بلند محسوب میشود و هجای کوتاه در انتهای نیممصرع، معادل هجای بلند خواهد بود و دیگر احکام ابتدا و انتهای مصرع نیز به همین شکل در نیممصرعها نیز صدق میکند. 5. هرگاه مصوت بلند «ی»(i) پیش از مصوتی دیگر بیاید، الزاماً ارزش مصوت کوتاه را خواهد داشت.به این نمونهها توجه کنید: کیمیا، به جای آنکه - - - تقطیع شود، به صورت: - U - تقطیع میشود. توتیا، به جای آنکه - - - تقطیع شود، به صورت: - U - تقطیع میشود. مشابه این موقعیت را در اختیارات شمارهی 6 نیز داشتهایم. در پایان بحث از اختیارات و ضرورتها باز یادآور میشویم که خُرد بودن و تعدد موارد در بحث اختیارات و ضرورتها ممکن است در بدو امر برای نوآموزان دشوار باشد، اما نباید از یاد برد که اولاً خرد شدن موضوعات و طولانی شدنشان، نتیجهی طبیعی تخصصی شدن بحث است و اگر قرار بر آن است که شما عزیزان، جدیتر و تخصصیتر، بحث وزن و دیگر مباحث شاعری را بیاموزید، باید پذیرای این دشواری-ها باشید. ثانیاً آنکه بحث از اختیارات و ضرورتهای وزن، مباحثی تفننی یا تبصرههایی غیر ضروری نیستند که دانشمندان فنون شاعری، برای پیچیدهسازی بحث و از خود، آنها را بر اصل مباحث افزوده باشند و این موارد، عیناً مواردیاند که به طور طبیعی و روزمره در طرز تلفظ همهی ما فارسیزبانان هستند و قواعدیاند که از نحوهی تلفظهای خود ما فارسیزبانان استخراج شدهاند و خود ما به طور طبیعی، آنها را به کار میگیریم و تنها تفاوت این است که در این مجال، سعی شدهاست که آنچه را به طور طبیعی و ناخودآگاه تلفظ میکنیم، به طور مدوّن و آگاهانه بیاموزیم. برای نمونه، چه بحث از ضرورات و اختیارات وزن را بدانیم یا ندانیم، به عنوان یک فارسیزبان، مصوت بلند i را در واژههای توتیا، کیمیا و انبیا، معادل یک مصوت کوتاه تلفظ میکنیم. به همین سبب است که برخی شاعران کمسواد یا بیسواد که بنا به قریحه و طبیعت سالم زبانی، شعر می سرایند، این موارد را به درستی و البته ناخودآگاه، رعایت میکنند. و حال، هدف آن است که شما عزیزان از سطح شاعران بالذات و بالقوه فراتر روید و آنچه را که طبیعتِ شماست، با آگاهی به کار ببرید. دشواری کار، تنها برخورد نخستین با این مباحث است، وگرنه در برخوردهای بعدی و با مطالعه و تمرین، متوجه میشوید که این مباحث را از پیش میدانستهاید و آن دشواری که در برخورد نخستین، تصورش میکردید، وجود خارجی ندارد. بنابراین در مطالعهی قواعد، ضرورات و اختیارات، همگام با مطالعهی صِرف و مجرد، سعی کنید که روی مصداقیابی و تمرینهای عملی نیز وقت بگذارید. از خاطر نبرید که مثلاً در مطالعهی ضرورت کوتاه شدن مصوتهای بلند، اگر سعی کنید که به جای حفظ کردن خود قاعده، تعدادی از واژههای مشمول این قاعده را مانند توتیا، کیمیا، انبیا، اولیا و ... را برای خود بیابید و نیز ابیاتی از این قبیل را بیابید و با صدای بلند بخوانید و روی طرز تلفظ واژههایش تمرکز کنید: آنان که خاک را به مثل کیمیا کنند آیا بود که گوشهی چشمی به ما کنند سودی بسیار بیشتر از آن خواهد داشت که تنها خود قاعده را بخواهید حفظ کنید. بنابراین، دشواری مباحث تخصصی، اولاً ناشی از ذات تخصصی این مباحث است و ثانیاً چنین دشواریی، وجود خارجی ندارد و احساس دشواری،ناشی از برخورد بار اول است، و دیگر آنکه برای رفع همین احساس دشواری نخستین هم راهحل هست و آن، یافتن و تکرار کردن موارد عملیی است که قواعد تخصصی از آنها گرفته شدهاند. حال اگر با یادآوری این موارد، باز کسی را بیابید که با صدایی ملتهب که مختص منتقدان بدون تفکر است، باز اعتراض میکند که این مباحث، دورهشان گذشته و موجب بستن پای شاعر است و ....، چنین کسی، بیتردید از شمار سادهخوارانی است که جرأت سینه سپردن به امواج دشواریها را ندارد؛ یا از زمرهی کسانی است که اساساً دوست دارند در سطح پایینی از یادگیری بمانند و دیگران را نیز در سطح خود نگاه دارند، یا از گروه کسانی است که داعیهی نوگرایی دارند و سبب دعوی نوگراییشان آن است که باز توان و جرأت آموختن دشواریها را ندارند و نوگرایی ادعاییشان، تنها معادل است با مخالفت بیاندیشه با هر قاعدهای که آموختنش را دشوار مییابند وگرنه بزرگان و پیشروان نوگرایی در ادبیات فارسی - چه شعر و چه نثر- خود سرآمدان اصول و قواعد کهن بودهاند و در سرایش شعر یا نوشتن نثر به شیوههای کهن، چیرهدست بودهاند و اگر برخی از این قواعد را به کار نمیگرفتند، تنها برای خلق قواعدی تازه بودهاست که در امتداد قواعد کهن ادبیات فارسی قرار میگیرند، چنانکه قالب نیمایی در شعر نو فارسی، دنبالهای بر قواعد عروض کلاسیک و سنتی فارسی است نه چیزی غیر از آن و در مخالفت با آن. یا آن نظام موسیقیایی که در شعر شاملویی به کار رفتهاست، ناشی از شناخت دقیق نظام آوایی در نثرهای شبهشعر دورهی سامانی و غزنوی و برخی نثرهای دورهی مغول است. و باز اگر این مباحث کهنه و ارتجاعی! یکسره نادرست باشند، برای پدید آوردن قاعدهی تازه که منطقاً باید غیر از آن قواعد ارتجاعی باشد، آیا نباید ابتدا آن قواعد ارتجاعی را بشناسیم تا چیزی ارتجاعی شبیه آنها وضع نکنیم؟ حال اگر کسی با التهاب و به شیوهی بستن چشم و باز کردن دهان، با قواعد کلاسیک شعر فارسی به بهانهی نوگرایی، مخالفت کرد، از او بپرسید چه چیز تازهای آوردهاست و چه تفاوتی با قواعد کلاسیک دارد؟ احتمالاً شرح و بسطی مفصل و مرعوب کننده دربارهی نوآوری خود خواهد داد اما یک واژه هم نخواهد توانست دربارهی نو بودن این نوآوریها توضیح دهد، زیرا نو، مقولهای است متضاد با کهنه، و او کهنهی ادعایی را نمیشناسد و دلیل نوگرایی ادعاییش هم همین است: نداشتن توان یا جرأت آموحتن آنچه از پیش بودهاست و به همین سبب، آنها را کهنه و مطرود و مردود خواندهاست. حال با آموختن ضرورات و اختیارات، در جایگاه شاعری، دستی بازتر برای اجرای وزن داریم و بهسان خواننده و منتقد، معیاری دقیقتر برای سنجش حاصل کار شاعر در اختیارمان است. برای تمرین آموختههای این بخش، شعری را برگزینید. وزن آن را بیابید و سعی کنید که با تقطیع تکتک مصرعها، هم تقطیع کردن را ممارست کنید و هم موارد استفاده از ضرورات و اختیارات را بیابید. اما به خاطر داشته باشید که در این سطح،شاید با خواندن مصرع نخست یا حتی بیت نخست نتوانید وزن آن شعر را بیابید، زیرا ممکن است همان مصرع یا بیت نخست، محل استفادهی شاعر از اختیاراتی بشاد که شعر را از وزن اصلی خارج ساخته است. بعدها با تمرینهای گوشی و تکرار و تکرار تمرین ها، به سطحی خواهید رسید که در مصرع نخست میتوانید وزن شعر را با درستی و دقت بیابید. |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>یادداشتهای پارهوقت
با دوستی صحبت می کردم دیروز. خیلی ملتهب بود. می گفت دیشبش خوابی دیده. خواب دیده بود که کسی در می زند. در را باز کرد، پیرمردی بود. پیرمرد خودش را خدا معرفی کرد. آمد داخل، رفت در مهتابی، لب نرده نشست. دوستم برایش چای آورد. کلی حرف بینشان رد و بدل شد .... دوستم فردا صبح، پیش از اینکه با من این ماجرا را تعریف کند، گشت و گشت تا عکسی پیدا کند شبیه کسی که در خواب دیده بود و آن عکس را پیدا کرد:
این عکس را که دیدم، یاد کلی از خوانده هایم افتادم، سوانح العشاق شیخ احمد غزالی، مقصد الاقصی و انسان کامل نسفی، لمعات عراقی و... و کلی تعابیر به خاطرم آمد. اگرچه خداوند، عکس ندارد، اما این عکسی که دوستم انتخاب کرده، چه قدر تلنگر به ذهنم زد و چه قدر حرفها به خاطرم آمد یا در خاطرم شکل گرفت. همه شان را در روزهای آینده خواهم نوشت.اما از شما هم می خواهم تعبیرهایی را که از این تصویر به ذهنتان می رسد، بنویسید. دوست دارم مرا با تعبیرهای تازه و زیبایتان شریک کنید. کمکم می کنید؟ منتظر نوشته هایتان می مانم. |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>
جاده آغشته ست ذرّه ذرّه با بوی تنت باد بوی آشنا می آورد از مدفنت خاک وادی گرچه سیراب است از اشک فرات روزه دارِ تشنگی مانده ست بعد از رفتنت با هزاران آمدم اما چه تنهایم عزیز با تمامِ ازدحامِ اِنس و جن بر مدفنت تشنه لب نه، تشنه دل می آیم از راهی دراز تشنه ی حرفی، نگاهی، خنده ای باریدنت می شود آیا پس از این سال های بی شما چشم را روشن کنم از شمع های روشنت؟ می شود سر بر ضریحت زیرِ حسِ چشم تو شرح اشکم را بگویم سر به سر با دامنت؟ چتری از بال کبوتر، سقفی از دست خدا خشتی از خورشید و از ماه است جنسِ مدفنت تا نپیچد شب به پای هیچ کس در راه تو خیره بر آفاق، بیدار است چشم مأذنت در کجای آسمان جا مانده ای؟ اینجا زمین در مداری تازه می چرخد برای دیدنت دورتر از دور، ای نزدیک تر از من به من چیست این در من اشاراتِ نهانی با منت؟ پلک بر هم می زنم انگار عاشوراست باز روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت در شب عریانِ عصیان، گرگ های بی نقاب دوختند از ازدحام زخم ها پیراهنت خون گرمت در افق پاشید و حالا هر غروب در شفق تازه ست حزنِ قرنها جوشیدنت گرچه می افتی به خاک ای سرو سبز دیرسال دیدنی دارد شکوه لحظه ی روییدنت آنطرف تر از زمین انگار می خواند کسی تا همیشه همصدای بغض تنها خواندنت زنده ای آنسان که جان زنده ست، گرچه قرن هاست خجلت و خون است سهم خاک، از لمس تنت و دوباره پلک بر هم می زنم، اینجا زمین در مداری تازه می چرخد برای دیدنت
|
||
|
|
|
|
|
شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی برای قافیهی من، شبی ردیف شدی شبیه خواب دمِ صبح، مثل ابری دور شبیه سبزهی بارانزده لطیف شدی حریف عشق تو من نیستم، تویی بانو که در لباس غزل بر خودت حریف شدی نه مثل خواب بخارا، نه مثل خاک بهشت نه مثل، نه، که بسی بیشتر ظریف شدی قشنگتر شدی ای روح محض، در باران علیالخصوص که از گِل کمی کثیف شدی زمین مهمل اگر آسمان زیبا شد تو فعل ربطیِ این مُسند سخیف شدی در این زمانه که عشق از شرافت افتاده مثال جالب یک عاشق شریف شدی هم اعتبار جدیدی به عشق بخشیدی و هم کسادی بازار بند کیف شدی همیشه قابل تشخیصی ای همیشه فصیح اگر شدید شدی یا اگر خفیف شدی و این اشاره به یک شعر تازه است که تو برای خاتمهی این غزل ردیف شدی |
||
|
|
|
|
|
دوست خوبم، شاعر جوان شهر عقیق و انار، سعید حیدری، باز هم با غزلش گل کاشت و شعری نگفت که بتوانم ساده از آن بگذرم. پس اجازه بدهید باز هم غزل تازه اش را نقل کنم و باز هم فخر بفروشم که سعید، این که چنین غزلهایی می تواند بسراید، از بر و بچه های ماست و من هم از دوستان او هستم :
آن شب من و تو آنشب ، خیلی زیاد خندیدیم درست مثل ِ دو موجود شاد خندیدیم کتابهای ِ کم وبیش خوانده را بستیم و بعد ، مثل ِ دو تا بیســواد خندیدیم برای ِ اینکه به یکدیگر اعتماد کنیم کمی به فلسفه ی اعتماد خندیدیم خدا اجازه نمی داد ما به هم برسیم من و تو هم عوض ِ انتقاد خندیدیم زمین تصادفاً آنشب درست می چرخید دلیل داشت که آنشب زیاد خندیدیم چقدر باد خودش را به پنجره می زد چقدر آنشب از دست باد خندیدیم بهشت را به همآغوشی خود آوردیم و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم ...
منبع: بگذار بگذریم از سعید حیدری |
||
|
|
|
|
|
ای ابر مبار ، یار خواب است ای مرغ مخوان بهار خواب است دنیا... همیشه قصهی دنیا چنین نبود یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود یک روزِ پرشکوه، که خورشید میوزید یک آسمانِ تازه که امّید میوزید شب، پردههای خستهی خود را کنار زد ابلیس، پشت پنجره خود را به دار زد مثل شعاع نور که ریزد به دخمهها یک خون تازه در رگِ آفاق شد رها دروازههای زندگی تازه وا شدند حتی جنازههای کهن جا به جا شدند شعری شگفت در نفس خواب کشف شد یک ردّپای گمشده بر آب کشف شد از یک سرودِ تازه که در بیشهها نشست خواب عمیق در سر مردابها شکست شاید مسیح یا که کسی بود از اولیا وقت سحر سه بار صدا کرد: ایلیا تورات،صفحه صفحه ورق خورد و بازگشت انجیل از مسیح نویی قصهساز گشت یک روح، یک فرشته، نمیدانم او که بود پشت کرانههای افق نغمهای سرود میخواند و خار و خاک و خزف، ماه میشدند از سرنوشت خوب خود آگاه میشدند میخواند و روح در نفس باد میوزید در دخمههای شبزده فریاد میوزید آن شب شروع تازهی عصری بزرگ بود پایان خاطرات بدِ میش و گرگ بود تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار پاییز خواب ماند و نیامد سر قرار تاریخ اگرچه در بن تاریک، ریشه داشت خود را ورق زد و سرِ خط، صبح را گذاشت یک رعشهی شگفت گذشت از تن منات بادی وزید و ریخت حروف معلّقات دیوارِ کعبه نه، که دلِ لات چاک خورد عُزّی به موزه رفت و از آن روز خاک خورد دیوار کعبه نه که دل سنگِ بت شکست آمد خلیلِ ثانی، آمد عصا به دست آمد کسی که حاصلِ این کارگاه، اوست کون و مکان، دو تشنهلبِ یک نگاهِ اوست موی زمان و چشم زمین را سفید کرد مقصود انتظار که چشم سیاهِ اوست آن آب زندگی که به جوش است تا ابد شبگریههای ریخته در قعر چاهِ اوست این طاق آسمان که زمین را احاطه کرد تمثیل نیمهکارهی چتر پناه اوست بیش از دو راه نیست، سهراه عبور ما: یا راه، راه اوست و یا راه، راه اوست یک لحظه مکث میکنم و پلک میزنم و باز پلک میزنم و مکث میکنم اشکال و رنگهای عجیبی است در اتاق گویی بخور شعر، به جوش است بر اجاق یک دست، زیر چانه و یک دست، روی میز انگار شعر ریخته در خانه ریز ریز و پنجره که پردهی شب را کنار زد در کوچه یک غریبه خودش را به دار زد ابلیس از آن به بعد، شبیه جنازه شد و این طلوع روشن یک صبح تازه شد ابلیسِ مرده را که سحر، بار میزدند میلاد آب و آینه را جار میزدند آری همیشه قصهی دنیا چنین نبود یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود یک روزِ پر شکوه که خورشید میوزید یک آسمان تازه که امّید میوزید پاییز خواب ماند و نیامد سرِ قرار تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار
|
||
|
|
|
|||||||||||||
|
آنروزها>کارگاه شعر>
هنر، اجرایی(صورتی) از یک ماده است که نسبت به اجراهای دیگر همان ماده، تأثیرگذارتر باشد. هنر برای حصول اجرای تأثیرگذار، از ابزارهایی بهره میبرد. ادبیات با تمام اقسامش و از جمله شعر، شاخهای از هنر است و به سان دیگر شاخههای هنر، ابزارهایی را برای حصول اجرای تأثیرگذار به کار میگیرد. برخی از این ابزارها در حوزهی شعر عبارتند از: تخیل، هنجارگریزی، قاعدهافزایی، وزن و قافیه. چنان که پیش از این گفته شد،برخی نظریهپردازان و منتقدان، ابزارهای شعر را معادل خود شعر انگاشتهاند و شعر را کلام مخیل، یا کلام موزون و مقفی یا رستاخیز کلمات و... تعریف کردهاند، حال آنکه در بخشهای گذشته بازنمودیم که این موارد، تنها ابزارهایی برای حصول اجرای تأثیرگذارند. اگر همهی این ابزارها به کار روند و در عمل به اجرای تأثیرگذار تشدید شده نرسیم، شعری در کار نخواهد بود و اگر در یک متن، تأثیرگذاری تشدید شده بروز کند، بی تمام این ابزارها نیز به شعر رسیدهایم و میتوانیم بینگاریم که ابزاری تازه برای خلق شعر، کشف شدهاست که تا اکنون، از نظرها نهان مانده و به کار گرفته نشده است. با این دید، مسیر نوآوری، همواره مفتوح خواهد ماند، حال آنکه با اتخاذ یک یا چند مورد از ابزارها به عنوان عین شعر، خلاقیت هنری را محدود میساختیم(کارگاه شاعری؛ بخش نخست). یکی از مهمترین ابزارهای شعر، موسیقی کلام است و این ابزار، چنان اهمیتی دارد که برخی نظریهپردازان، شعر را زادهی پیوند خوردن زبان و موسیقی میدانند. هر چند که ماهیت شعر و موسیقی، در نظر، جدا از هم است و موسیقی، تنها یکی از ابزارهای اجرای زبان به صورت شعر است و معادل خود شعر نیست، اما در عمل، دشوار میتوان گونهای از شعر را یافت (و شاید نتوان یافت) که خالی از موسیقی کلام باشد. به همین سبب است از دیرباز، به رغم فقدان استدلال قیاسی برای اثبات اینهمانی شعر و موسیقی کلام، بنا به اسقرای موارد شعر، بسیاری از منتقدان و ادبا، شعر را کلام موزون و مقفی تعریف میکردند. حرف، واج(واک)، هجا
از این پس، صامتها را با نشانهی اختصاری C( مخفف consonant) و مصوتهای کوتاه را با نشانهی v ( مخفف vowel) و مصوتهای بلند و مرکب را با نشانهی ṽ نشان میدهیم. سایه = sāye=CṽCV شورا = šōrā = CṽCṽ خواستن = xāstan = CṽCCVC
از آنجا که در عروض، مبنا بر صورت ملفوظ است، بنابراین، واژهای واحد بسته به نحوهی خوانده شدن، ممکن است صورتهای عروضی متفاوت داشته باشد. برای نمونه، واژهی «کارافزا» بسته به اینکه پس از صامت «ر» مکث کنیم یا آن را پیوسته به مصوت کوتاه a بخوانیم، دو املای عروضی متفاوت خواهد داشت. در زبان فارسی، صامت به تنهایی خوانده نمیشود.کوچکترین واحد صوتی که در زبان فارسی قابل تلفظ است، ترکیب یک صامت با یک مصوت است. به چنین ترکیبی، هجا گفته میشود. در زبان فارسی، شش الگوی هجایی وجود دارد: از جانب دیگر،در زبان فارسی همانگونه که صامت به تنهایی خوانده نمیشود، مصوت نیز به تنهایی خوانده نمیشود و هرگاه، هجا با یک مصوت آغاز شود، فرض بر آن است که پیش از آن، صامت همزه قرار دارد یا به بیان دیگر، مصوت آغازین هجا، بر یک همزه تکیه دادهاست تا قابل تلفظ شود. بنابراین، الگوی هجایی واژههای «اِی» ، «او» و «آه» به ترتیب معادل است با الگوهای ۵،۳،۲. در علم عروض، الگوی شمارهی یک، هجای کوتاه نام دارد و نشانهی اختصاری آن U است. الگوهای 2 و 3، هجای بلند نام دارند و نشانهی آنها _ است و الگوهای 4،5 و 6، هجای کشیده نام دارند و نشانهی آنها _U است. برخی نظریهپردازان، به هجای کشیده باور ندارند و آن را ملحق به هجای بلند میدانند، اما به سبب تفاوت امتداد الگوهای 2و3 با الگوهای 4،5و6 ،در ادامهی کار ناچار به پذیرش تبصرهها و استثناهایی میشوند. از این رو برای اتخاذ نظام آوایی سادهتر و پرهیز از افزایش استثناها و تبصرهها، فرض را بر جدایی هجای بلند و کشیده میگذاریم. به خانه آمدم = U _ U _ U _ در چارچوب نظام وزنی کمّی و از جمله در وزن عروضی، آنچه موجب ایجاد وزن و هماهنگی در کلام میشود، رعایت تساوی تعداد و تساوی امتداد هجاهاست. یعنی الگوی هجایی که از تقطیع نخستین پاره از شعر (=مصرع) به دست میآید، باید به لحاظ تعداد هجاها و کوتاه و بلند بودن هجاها، دقیقاً در مصرع دوم و همهی مصرعهای آن شعر رعایت شود.برای مثال اگر نخستین مصرع مثنوی معنوی مولانا را تقطیع کنیم، به چنین الگویی میرسیم: این الگو، در مصرع دوم همین بیت و در تمام مصرعهای مثنوی معنوی، به صورت یکسان، رعایت میشود، یعنی همهی مصرعها از یازده هجا پدید آمدهاند و به ازای هر هجای کوتاه یا بلند در مصرع نخست، هجایی با همان امتداد در مصرع دوم قرار گرفتهاست. آواز سحرآمیز و هماهنگی مبهوت کنندهی شعر کلاسیک پارسی که آن را شبیه ماشینی عظیم و پیچیده با کارکردی منظم و تخطیناپذیر ساختهاست و موجب شکلگیری فاخرترین نمونههای کلام بشری شدهاست، از رعایت دقیق و خستگیناپذیر همین تساوی تعداد و امتداد هجاها در سرتاسر یک منظومه نشأت گرفتهاست. |
||||||||||||||