|
|
|
|
|
نظیری نیشابوری، پیامبری فراموش شده کارنامهی شعر پارسی سرشاز از نامهایی است که ارزشی کمابیش یکسان دارند یا اگر فاصلهای از هم دارند، در حد سرمویی است. هزاران نفرند،اما از آنجا که ذهن و زمانمان محدود است، از میان این هزاران نام، چندین نام به خاطر سپرده میشود و سپس در گذر زمان و در فرایند انتقال خاطرهها از نسلهای گذشته به نسلهای آینده، مانند فرایند انتخاب طبیعی و تنازع، شماری از این نامها پررنگتر میشوند و برخی دیگر کمرنگ و کمرنگتر میشوند و سرانجام از خاطر میروند در حالیکه ارزش سرودههایشان بیش از سرمویی فاصله از نامهایی ندارد که به خاطر سپرده شدهاند. برای نمونه وحشی بافقی به خاطر سپرده میشود و شرف جهان و روزبهان صبری و ضمیری اصفهانی از خاطر میروند در حالی که ارزش کار این عده یکسان است و حتی میتوان گفت که وحشی بافقی، مقامی فروتر از آن چند نام دیگر دارد. یا فرخی و منوچهری و عنصری به یاد میمانند و غضایری رازی و عسجدی و اثیر اخسیکتی و دیگران به یاد نمیمانند در حالی که ارزش آثار این عده کمابیش یکسان است. اما ذهن و زمان ما بینهایت نیست و باید دست به انتخاب بزنیم و انتخابی که میکنیم، مانند میراثی برای نسل بعد از ما میماند که از کودکی و از دوران شکلپذیری میبیند ما بزرگترها شعر چند نفر را زمزمه میکنیم و نام آن چند نفر از کودکی در خاطرشان میماند و شعرشان و هنجار کلام و طعم سخنشان در خاطرشان جاگیر میشود و جا برای دیگران نمیگذارد، دیگرانی که گاهی میتوان دلیلی برای انتخاب نشدنشان بیابیم اما حقیقت آن است که در اغلب موارد، هیچ دلیل واضحی برای انتخاب نشدنشان وجود ندارد مگر یک دلیل و آن، گزینش ناگزیر شماری محدود و کنار نهادن ناگزیر و تاریخی جمعی بسیار بزرگ است که همه کمابیش در یک سطحند. و یکی از بزرگنامهایی که بر اثر این گزینش ناگزیر، محکوم به فراموشی ناگزیر در خاطرات عامه شدهاست،کسی است که خواص، او را از انبیای شعر فارسی میدانند و لقب فیروزهی سبز غزل پارسی را برازندهی او دانستهاند، کسی که شعر فارسی و بویژه غزل همعصر و مابعد خود را به طرزی عمیق و تخطیناپذیر زیر تأثیر خود گرفت و تغییر داد. نامهای معدودی که از نسل او یا نسل بعدی متصل به او گزینش شدند و در خاطر ماندند، کسانی بودند که رجحان قطعی بر او ندارند و برخی از آنان مانند صائب تبریزی به صراحت، مقام وی را برتر از خود و دیگر یاران میدانستند. و این اَبَرشاعر فراموش شده کسی نیست جز نظیری نیشابوری، شاعر قرن یازدهم هجری. زندگانی نظیری محمدحسین نظیری نیشابوری، در نیمهی قرن دهم هجری در نیشابور متولد شد. وی در ابتدای جوانی برای آزمودن توان شاعریش، به کاشان رفت. کاشان در آن روزگار با اصفهان و قزوین، سه مرکز تجمع وقوعسرایان بودند. نظیری در کاشان در مجالس طرح شعر شرکت کرد و در عین جوانی و تازهکاری، نخبگان وقوع را مغلوب غزلهایش ساخت، مخصوصاً با غزلی که پس از نظیری، جوابگویی به آن از سنن شاعری شد، اما هیچ کس، اینگونه نازک و لطیف و صمیمی نتوانست بسراید که نظیری سرود: فلک مزدور ایمای تو باشد نوازد هر که را رای تو باشد شود مجروح مغز استخوانم سر خاری چو در پای تو باشد نیازارم ز خود هرگز دلی را که میترسم در او جای تو باشد حریفی کز خرد بازیچه سازد نگاه کارفرمای تو باشد دو عالم نقد جان در دست دارند به بازاری که سودای تو باشد گل صد رنگ میروید از آن خاک که دُردی نوش صهبای تو باشد کدورت نیست کاخ سینهای را که راهش بر تماشای تو باشد نهایت نیست طومار دلی را که عنوانش تمنای تو باشد... و برخی از ابیات این غزل بویژه بیت : «نیازارم ز خود هرگز دلی را/ که میترسم در او جای تو باشد» زمزمهی زبانها شد به همانسان که بسیاری دیگر از ابیات نازک و عاطفهریز نظیری زمزمهی زبانهاست بیآنکه نام نظیری به یاد مانده باشد: درس ادیب اگر بُوَد زمزمهی محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را در قرن نهم هجری، در شرق ایران در هرات، سلاطین تیموری و در غرب ایران در تبریز، سلاطین آققویونلو، رنسانسگونهای از شعر و موسیقی و معماری و نگارگری و هنرهای ظریفه پدید آورده بودند. سنت سلاطین آققویونلو به سلاطین صفوی منتقل شد و رنسانس سلاطین تیموری هرات، با زوال دربار هرات به تیموریان هند که به عناوین بابُریان و مغول کبیر و گورکانیان هند نیز شهرت داشتند رسید. این خاندان چنان بهشتی از ادب و هنر ایرانی در هند پدید آوردند که شبیهش نه پیش از آن بود و نه پس از آن تکرار شد. تیموریان هند، هرچیزی را که نام ایرانی بر پیشانیش بود، از شعر و نثر و نگارگری و موسیقی و معماری و امیر و دبیر و وزیر و حتی زن، به گرانترین بها به هند میآوردند و نهتنها دربار شخص سلاطین تیموری هند، بلکه دربارهای متعدد استانداران آنان که کم از دربار سلاطین صفوی نبودند، محل تجمع همهگونه ایرانی شدهبود. فکر رفتن به هند و به چنگ آوردن ثروتهای افسانهای در برابر یک شعر،حتی یک شعر متوسط و ضعیف، در هر سری بود. صائب تبریزی میسراید: همچو عزم سفر هند که در هر سر هست فکر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست و این سودا به سر نظیری هم رسوخ کرد و او را از کاشان به هند کشانید. نظیری در هند به دربار عبدالرحیمخان ملقب به خانخانان از امرای جهانگیر تیموری پیوست. نه تنها شخص جهانگیر مانند دیگر سلاطین تیموری هند، همهگونه ایرانی عالم و فاضل و شاعر و هنرمند را در دربار خود گردآورده بود، بلکه تکتک امرای او نیز به نوبهی خود چنین دربار ایرانیزدهای داشتند. نظیری در دربار خانخانان به یمن مداحی خانخانان و شخص جهانگیر پادشاه، به ثروتی افسانهای دست یافت، اما این ثروت را دفینه نکرد بلکه باز، خود دربارگونهای پدید آورد و انواع و اقسام ایرانیان را در آن گردآورد و به حمایت آنان پرداخت به گونهای که نظیری را پدر و مادر ایرانیان هند میدانستند و شاید یکی از دلایل شیوع شگفتآور شیوهی شاعری نظیری، همین شاعرنوازیهای او باشد. شاعران، همانگونه که جهانگیر و امرای او را میستودند، نظیری را نیز میستودند و صله میگرفتند و چون اینبار، ممدوح خود شاعر بود، باید به شیوهای میسرودند که پسند او باشد و بدین ترتیب، سبب دیگری برای شیوع گستردهی شیوهی شاعری نظیری پیدید آمد. نظیری نیشابوری پس از سالهای دراز توقف در هند و در حالی که در سایهی حمایتهای جهانگیر تیموری و خانخانان، همهگونه از ثروت و مکنت دنیا برخوردار بود، در سال 1021ه.ق در گجرات وفات کرد. دربارهی وفات او نوشتند که شاعران پارسیگو از مرگ او یتیم شدند. جایگاه نظیری در شاعری نظیری نیشابوری شاعری مؤلف و دارای شیوهی مخصوص خود است. وی همچنین شاعری جامع بود زیرا در قالبها و انواع متنوعی به عرضهی آثار پرداخته و در همهی این انواع و قالبها، پیروز و سرآمد بوده است. زمان ظهور او چندین ویژگی داشته است.نخست آنکه در آن روزگار، تازهگویی و نوگرایی، ویژگی اصلی شعر فارسی محسوب میشده. شعر فارسی، همواره شعر نو بودهاست. اطلاق عنوان شعر نو بر بخشی از شعر معاصر ما، خالی از ایراد نیست، زیرا شعر فارسی از ابتدای پیدایش، عصر به عصر در حال نو شدن و منسوخ ساختن ماقبل خود بوده است، الا در روزگار میان انقراض صفویان تا ابتدای عصر ما که به سبب هرج و مر عمومی و پسرفت کلی جامعهی ایرانی،شعر نیز در حال پسرفت و بازگشت به ماقبل خود بوده. بنابراین، شعر نو نامیدن بخشی از شعر معاصر، در تقابل با شعر بازگشتی روزگار قاجار است، وگرنه شعر فارسی همواره و همواره در حال گذر از ماقبل خود و تازه شدن بودهاست. اما در روزگار نظیری، نوگرایی، حکایتی دیگر داشت. از قرن نهم، تمایلی افراطگونه به نوگرایی در شعر پارسی پدید آمد و در قرنهای دهم و یازدهم چنان پیش رفت که همهی اجزا و ویژگیهای شعر در خدمت نوگرایی و تازهگویی قرار گرفت. در این روزگار است که اصطلاحاتی چون تازهگویی، طرز تازه، خیال خاص، روش تازه، شیوهی تازه، سخن تازه و ... در شعر پارسی رواج همهگیر یافت. افراط در تازهگویی و فدا کردن دیگر مولفههای شعری،بخشی از سبک هندی را در هند قرن یازدهم و دوازدهم هجری پدید آورد که شعر و شاعر، بیش از حد طبیعی از مخاطب خود پیش رفتند و در نتیجه، حاصل کار، قطع ارتباط شاعر و مخاطب گردید و سبک هندی از همین جا محکوم به زوال گردید. نظیری نیشابوری نیز تازهگویی را سرلوحهی کار خود قرار داد با این تفاوت که تازهگویی را نه هدف شعر، بلکه مولفهای در خدمت ارتقای شعر قرار داد و در عین تلاش برای تازهگویی، سنتهای غربالشدهی گذشتگان را نیز در شعر خود حفظ کرد، به گونهای که تازهگویی او منجر به فاصله گرفتن شعر از مخاطبانش نشد، و پایبندی او به حفظ سنتهای غربالشدهی شعری( نه هر سنتی)، موجب شد که نظیری مبدل به شاعری پیشرو و نوگرا در عین سلامت و استحکام شعر شود، چیزی که در روزگار نوگرایی افراطی، فراموش شده بود. نظیری نیشابوری از جهتی، تکرار بابافغانی شیرازی بود، هم از این جهت که در شعر او یک دوگانگی وجود داشت که بخشی از آن، متصل به سبک وقوع بود و بخشی دیگر منجر به سبک هندی میشد و هم به سبب مبدأ قرار گرفتن هر دو نفر برای شاعران معاصر و مابعدشان به گونهای که تأثیر غزل نظیری نیشابوری را به وضوح در معاصران وی و شاعران قرنهای پس از او میتوان مشاهده کرد تا آن حد که با زوال سبک هندی در داخل ایران، چون شاعران داخل ایران از قبیل مشتاق اصفهانی و پیروانش خواستند به آنتیتز سبک هندی روی آورند، به سراغ نظیری نیشابوری و نیمهی وقوعی شعر او رفتند. عبدالرزاق دنبلی، تذکرهنویس قرن دوازدهم هجری مینویسد که مشتاق اصفهانی و پیروان او، چون خواستند سبک صائب و کلیم و وحید و شوکت(یا همان سبک موسوم به سبک هندی) را منسوخ کنند، به سراغ نظیری نیشابوری و ضمیری اصفهانی رفتند. میدانیم که ضمیری اصفهانی شاعری صددرصد وقوعی بود و نیز بازگشت قرن دوازدهم به رهبری مشتاق اصفهانی، بازگشت به سبک وقوع بود(به خلاف بازگشت دوم که در عصر قاجار رخ داد و بازگشت به سبک عراقی و خراسانی بود) بنابراین، نظیری نیشابوری از دید عبدالرزاق دنبلی و دیگر منتقدان، شاعری وقوعی محسوب میشده، و البته این نیمی از حقیقت است و نیمی دیگر آن است که میراث شعری نظیری، مانند میراث شعری بابافغانی، حاوی یک دوگانگی بوده که یک سوی آن به سبک وقوع و سر دیگرش به سبک هندی متصل بوده است. نظیری نیشابوری در عین حال که همهی مختصات مثبت شعر عصر صفویان و تیموریان هند را داشت، مختصاتی ویژهی خود نیز داشت که به مدد همین مختصات، مبدل به شاعری مؤلف و صاحب شیوهی مخصوص خود شد. وی همچنین متانت، سلامت و تندرستی شعر پیش از عصر صفوی را نیز حفظ کرده بود، چیزی که در شعر عصر صفوی، آرام آرام به فراموشی سپرده می-شد و هرچه شاعران در تازهگویی، بیشتر فرو میرفتند، سلامت زبان و بیان را نیز بیشتر از کف میدادند و این بیسلامتی بیش از سبک وقوع در سبک هندی مشاهده میشد به گونهای که شاعران نامآور سبک هندی از قبیل صائب تبریزی، در آزمون سلامتسنجی، کارنامهی قابل دفاعی ندارند. نظیری نیشابوری در آن بخش میراث شعریش که وقوعی است، زبانی بسیار ساده، صمیمی،و گراینده به زبان زنده و منعطف گفتار دارد. آنچه به محض زمزمهی غزلها و قصاید نظیری خودنمایی میکند، انعطاف و سیالیت شگفتآور زبان اوست. بیان شعر او نیز بسیار ساده است و صنایع در شعر او سوار بر شعر نیستند بلکه بسیار منعطف، طبیعی و در حدی که مقاصد شعر، اقتضا میکند، حضور مییابند. شعر نظیری چه غزل و چه قصیده، از این حیث، یادآور شعر سعدی شیرازی است، هرچند که نظیری، خود اظهار میکند که به حافظ شیرازی اقتدا کرده است: تا اقتدا به حافظ شیراز کردهایم گردیده مقتدای دو عالم کلام ما اما آنچه از نیمهی وقوعی شعر او برمیآید، همسویی با شعر سعدی است. نظیری در نیمهی دیگر شعر خود، چهرهای دیگرگون دارد که برخی، آن را سبک هندی دانستهاند و حتی برخی ادیبان معاصر-تنها ادیبان معاصر- نظیری را از شمار شاعران سبک هندی دانستهاند، اما این باور تنها در قرن اخیر پیدا شده. در قرنهای پیشین(همانگونه که از عبدارزاق دنبلی نقل کردیم) نظیری را شاعر وقوعی میدانستند و نیمهی غیر وقوعی شعر او نیز دقیقاً سبک هندی نیست، بلکه شیوهای تازه است که امتداد و گسترش آن، میتواند منجر به سبک هندی شود. نظیری در این بعد از شعرش، به جای روایت کردن لحظات واقعی، فردی و صمیمی که در زندگانی عاطفی انسان رخ میدهد و موضوع سبک وقوع است، دست به باریکاندیشی و خیالپردازی میزند، اما نمیتوان این چهره از شعر نظیری را سبک هندی دانست، زیرا خیالپردازیهای نظیری در این عرصه، به خلاف شاعران سبک هندی، خیالپردازی با هدف خیالپردازی نیست، شعر در خدمت تازهگویی افراطی نیست، زبان و بیان سلامت خود را حفظ میکنند، موضوع تخیل، خود تخیل نیست، بلکه اغلب ، روایت کردن همان لحظات فردی، واقعی و صمیمی عاطفه است که منجر به سبک وقوع میشود. از یکهتازی تمثیل و بویژه اسلوب معادله هم که مختصهی بارز و چشمگیر سبک هندی است، خبری نیست. بنابراین، نظیری در این عرصه از شعرش نیز، به رغم محور قرار دادن باریکاندیشی و خیالپروری،گراینده به سبک وقوع است و نمیتوان او را دقیقاً شاعر سبک هندی دانست. مختصات شیوهی نظیری گفتیم که نظیری، عموم مختصات مثبت شعر روزگار صفوی را به علاوهی برگزیدهای از سنن گذشتهی شعر و نیز برخی افزودههای خاص خود را داشته است. اما کدام گروه از ویژگیها بوده که شیوهی ویژهی نظیری را پدید آورده و موجب شده که او را شاعری مؤلف و از انبیای شعر پارسی بدانند. همامیزی کدامویژگیها موجب شده که شاعران معاصر نظیری و شاعران پس از او زیر سیطرهی شعر او بروند به گونهای که ردپای غزلهای نظیری در دیوان معاصران وی و شاعران پس از او به وفور دیده شود و بالاخره چه عناصری موجب شده که ابرشاعری چون صائب، نظیری را برتر از خود و دیگر غولهای عصر صفوی بداند: صائب چه خیال است شوی همچو نظیری عُرفی به نظیری نرسانید سخن را! به نظر میرسد که همامیزی حساب شده و موفق ویژگیهای ذیل، نظیری را در جایگاهی بلامنازع قرار داد و او را صاحب شیوهای خاص خود ساخت که موجب رشک شاعران همعصر و پس از او گردید: 1. سلامت زبان: مولفهای که پس از حافظ شیرازی، از شعر فارسی رخت بربست. بابافغانی آن را احیا کرد و چون سلامت زبان، منسوخ شده بود، تا مدتها هر شعر عجیب و غریب را فغانیانه مینامیدند! برخی دیگر از شاعران صفوی از جمله امیدی تهرانی، تلاش بسیار برای احیای آن کردند و به همین سبب، منتقدان آن عصر میگفتند که امیدی تهرانی به شیوهی باستانیان شعر میسرود!(قطعاً به این سبب که سلامت زبان در قرن نهم و مابعد آن، منسوخ شده بود و آن را متعلق به اعصار دوردست باستان میدانستند!) و سرانجام نظیری بود که به طور پایهای، به سلامت زبان روی آورد بیآنکه شعر او را باستانی بدانند، زیرا شعر نظیری، تلفیقی حساب شده از همهی بایستههای شعری و از جمله تازهگویی در عین حفظ سنن شعری بود. 2. گرایش مثبت و سالم نظیری به زبان زندهی گفتار به خلاف رویکرد عمومی عصر صفوی به این گونه از زبان که موجب انهدام سلامت زبان شدهبود،اما گرایش نظیری به زبان گفتار، در عین حفظ سلامت زبان بود. این رویکرد سالم و سنجیده، موجب انعطافپذیری، سیالیت و صمیمیت فوقالعادهی زبان شعری نظیری چه در غزل و چه در قصیده شد.این انعطاف، سیالیت و صمیمیت شگفتیآور، منحصر به خود نظیری بود و شاید در غزلهای سعدی نیز این حد از انعطاف و سیالیت در عین صمیمیت را نتوان یافت: نهایت نیست طومار دلی را که عنوانش تمنای تو باشد کدورت نیست کاخ سینهای را که راهش بر تماشای تو باشد نیازارم ز خود هرگز دلی را که میترسم در او جای تو باشد علامه شبلی نعمانی،ادیب نامآور هندی در مجموعهی عظیم شعرالعجم، برگ برندهی گروهی از شاعران را که سعدی شیرازی، امیرخسرو دهلوی و نظیری نیشابوری در رأس آنان قرار دارند، مولفهای با عنوان «محاورهبندی» خوانده است. محاورهبندی، بهرهوری از زبان گفتار است که موجب صمیمت و انعطاف و سیالیت زبان شعر میشود و علامه شبلی نعمانی بر آن است که علت صمیمت فوقالعادهای که در شعر این گروه هست(از شعر هم همین صمیمیت انتظار میرود) همین محاورهبندی است. در شعر امیرخسرو دهلوی، به سبب هندی بودن این شاعر، محاورهبندی به کاربرد ترکیبات و جملاتی منجر شده که متعلق به زبان فارسی عام نیست و بیشتر به گویش هندی زبان فارسی تعلق دارد. در غزل سعدی نیز محاورهبندی در عین ملاحظات ادیبانه است و سعدی را با چهرهی یک آموزگار و ادیب مییابیم و در این میان، نظیری است که محاورهبندی را به کاملترین شکل و البته در شکلی سالم به کار گرفته است. 3. جوش سخن: بنا به تحلیل علامه شبلی نعمانی در کتاب شعرالعجم، برخی اشعار را که میخوانیم، احساس میکنیم که مغز کار کرده تا این اشعار پدید آیند مثل شعر حافظ یا بیشتر از او شعر خاقانی و انوری.این گونه از اشعار هنگامی که خوانده میشوند نیز یا تماماً با مغز دریافت میشوند یا با ترکیبی از مغز و قلب. اما در برخی دیگر از اشعار، حتی اگر مغز بوده که شعر را ساخته، کارکرد مغز، به چشم نمیآید. شعر چنان به درون مخاطب سیلان میکند که انگار موجودی در سیلان و جوشش بیوقفه و پرحرارت است، درست مانند آنچه در خواندن غزلیات شمس یا غزلیات سعدی احساس میشود. شعر نظیری نیز مصداقی برای جوش سخن است و هنگامی که شعر او مخصوصاً غزلهایش زمزمه میشود، سیلان و جوشش پرحرارت را احساس میکنیم: یادت به خیر باد که در گریههای گرم شوقی که از خودم برهانی نهادهای ارزان مکن کرشمهی خوبی که در دلم ذوقی که بیش از آن نتوانی نهادهای شاعران وقوعی عموماً در پی ثبت لحظات واقعی، فردی و صمیمی عاطفیاند، اما در اغلب موارد، روایتهایشان فاقد جوش سخن است و این موجب نقض غرض میشود. از یک سو میخواهند از عاطفهی سیال و پرحرارت بگویند و از سوی دیگر زبان و طرز بیانشان فاقد حرارت و جوشش است. یا با مغز تلاش کردهاند که لحظات عاطفی را در پوستهی زبان، جا کنند و یا نارسایی و عدم سلامت زبان، مخل جوش سخنشان شده است. در نیمه ی دیگر شعر عهد صفوی یعنی سبک هندی نیز چون موضوع شعر، خیالورزی است و به ظواهر کار و نحوه اجرا نیز توجه کافی نمی شود، اساساً از جوش سخن و حرارت شعر، خبری نیست و اگر در میراث سبک هندی، شعر پرحرارت و دارای جوش و جوشش دیده شود، خلاف قاعده و اصل است.در این میان،تنها نظیری است که با پیروزی کامل، لحظات فردی و واقعی عاطفه را با زبانی منعطف و سیال و با جوشش و حرارتی سوزنده بیان میکند. 4. روایت فردیترین،واقعیترین و صمیمیترین لحظات عاطفی زندگانی بشر: شعر کلاسیک عاشقانهی فارسی داری یک ویژگی اصلی است. عشق در این گونه از شعر، عبارت از قواعد کلی و جهانشمول عشق است نه ثبت لحظات پر تب و تاب عشق واقعی و لحظات واقعی، فردی و صمیمی عاشقانه. در شعر عاشقانهی کلاسیک، معشوق، فاقد فردیت است و مثالی برای نوع معشوق است نه یک معشوق واقعی و ملموس. احوال او نیز واقعی، فردی و در نتیجه صمیمی نیست، بلکه احوالی عام وقاعدهگونه است. بنابراین، چنین عشقی، در زمین و در جهان واقعی اطرافمان اتفاق نمیافتد، بلکه عشقی مثالی است که باید اتفاق بیفتد یا آنکه در جهانی مثالی و جدا از جهان واقعی و زمینی رخ میدهد. نمونهی این عشق را در غزل سبک عراقی مییابیم که عشق و عرفان به هم گره میخورند و معشوق مبدل به موجودی مثالی و ایدهآل میشود و احوال او با عاشق هم مثالی، کلی، جهانشمول و مجرد از جهان واقع است. اما سعدی(غزل او را با غزل حافظ مقایسه کنید) و امیرخسرو دهلوی، این حلقه را میشکنند و به روایت لحظات فردی و واقعی و در نتیجه صمیمی زندگانی عاطفی روی میآورند. شکل کامل این گونه عشق، به سبک وقوع منجر میشود که دقیقاً به سبب روایت کردن لحظات واقعی عشق، سبک وقوع نام میگیرد. نظیری نیز به مانند دیگر وقوعیان، در پی ارائه کردن لحظاتی واقعی و فردی و صمیمی از زندگانی عاطفی انسان است و این لحظات، هنگامی که با جوش سخن، صمیمیت و سیالیت زبان و محاورهبندی خاص نظیری گره میخورد و عدم سلامت زبان و اغلاط زبانی نیز مخل ماجرا نمیشود، ترکیبی سحرآمیز را رقم میزند که هر خوانندهای میتواند پارههایی از زندگانی خود را در آن بیابد. این یکی دیگر از رازهایی است که موجب میشود شعر نظیری، مخاطبان خود را مغلوب و اسیر خود سازد. 5. ویژگی دیگری که برگ برندهی نظیری و ویژگی منحصر به فرد او دانشته شده، ملموس کردن عواطف و احساسات است به گونهای که فردیترین و عمیقترین لحظات عاطفی که قابل به اشتراکگذاری با دیگران نیست، از طریق این شگرد نظیری، ملموس و قابل لمس می-شود و نظیری میتواند این لحظات کاملاً فردی را به اشتراک بگذارد و مخاطب نیز میتواند با این لحظات، سهیم شود. نظیری استاد تجسیم و حسیسازی مفاهیم و احساسات است. فرض کنید که بخواهیم از یک انسان خشمگین سخن بگوییم. میتوانیم بگوییم که او خیلی خیلی خشمگین بود و میتوانیم بگوییم که ابروهای او به هم گرهخورده بود، مشتهایش را به هم میفشرد، خون در چشمهایش موج میزد و لبانش را میجوید. در فرض نخست، از خشم تنها سخن گفتهایم اما در مورد دوم، خشم را بازی کردهایم. چگونه؟ در حقیقت خشم را که یک مفهوم است،به عناصر تصویری و قابل رویت و لمسپذیر ارجاع دادهایم. مفاهیم، مقولات ذهنی و مافیالضمیرند و قابل به اشتراکگذاری نیستند، اما تصاویر، مقولات مرئی و لمسپذیرند و در نتیجه قابل به اشتراکگذاریاند. بنابراین اگر مفاهیمی از قبیل خشم، عاطفه، احساس، عشق، انتظار، هیجان و ... را توصف کنیم، امکان به اشتراکگذاری آنها و سهیم شدن مخاطب در درک آنها را کاهش دادهایم، اما اگر آنها را تصویری کنیم و به مقولات مرئی و ملموس ارجاع دهیم، بیشترین امکان مشارکت مخاطب در درک آنها را فراهم آوردهایم. اینگونه، مخاطب در بیشترین حد ممکن میتواند این مقولات را دریافت کند و با گوینده متحد و سهیم شود.علامه شبلی نعمانی و دیگر منتقدان، برگ برندهی نظیری نیشابوری و مهمترین ویژگی شعر او را همین ملومس کردن احساسات و عواطف عنوان کردهاند. موضوع اصلی شعر نظیری، عواطف و احساشات فردی و واقعی بشر است، اما شگرد منحصر به فرد او که به اندازهی او در شعر هیچ شاعر دیگری دیده نشده است، همین ملموس کردن احساسات و عواطف است به گونهای که احساسات و عواطفی که در شعر نظیری موج میزند، در عین اینکه در سرحد فردیت و خصوصیت است، کاملاً اشتراکپذیر است و مخاطب میتواند به طور کامل در درک آنها، سهیم شود. سبک عراقی، بر آن است که از پدیدههای عینی و ملموس، تعابیر ذهنی و ناملموس ارائه دهد و به همین سبب است که به جای روایت کردن لحظات فردی، واقعی و صمیمی عشق و عاطفه، به بیان کردن قواعد مثالی و عام و کلی عشق منجر میشود. گل و بلبل، شمع و پروانه، عاشق و معشوق، ذره و آفتاب، در سبک عراقی ارزش در خود و تصویری و ملموس ندارند بلکه پایههایی اند برای بیان قواعد مثالی و عام عشق. در مقابل در سبک خراسانی پدیدههای ملموس و تصویری به نحو ملموس و تصویری روایت میشوند و گل و بلبل، ذره و آفتاب و شمع و پروانه، خودشان هستند که با دقت تمام، تصویر میشوند. اما شگرد نظیری هیچ کدام این دو نیست. نظری نه بر آن است که امور ملموس را انتزاعی و مجر کند و نه بر آن است که امور ملموس را به نحو ملموس، تصویر کند. نظیری بر آن است آنچه را که اساساً تصویری نیست، یعنی تب و تاب عشق و لحظات عاطفی و هیجانات عشق را به تصویر بکشد و ملموس کند. بدین وسیله، درونیترین و فردیترین وقایع عاطفی بشر را ملموس میکند و به اشتراک میگذارد. ملموس کردن مفاهیم و احساسات، ویژگی منحصر به فرد شعر نظیری دانسته شده و اگر نظیری میتواند از خصوصیترین، صمیمیترین احساسات بشری سخن بگوید و بشر را در این احساسات شریک و سهیم سازد، رازش در همین شگرد شگفتآور است. وقتی که نمونههای شعر نظیری را در ادمهی این مقاله مرور کنید، دقت کنید که او با چه توفیقی توانسته احساسات فردی و خصوصی را به ملموسترین شکل ممکن بیان کند. 6. بیرون آمدن از مضایق: یکی از آزمونهای توانایی شاعر را بیرون آمدن از مضایق دانستهاند. گاه پیش میآید که قافیه و ردیف نخستین مصرع به گونهای است که خواننده گمان نمیبرد شاعر بتواند شعر خود را پیش ببرد و ظرف دو سه بیت، شعر تنزل میکند و با ابیاتی سست و نامربوط مواجه میشویم. برای نمونه به این غزل معروف شهریار تبریزی توجه کنید: تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آیی که نیستم در دو سه بیت نخست، شاعر با توفیقی چشمگیر، پروژهی شعری خود را پیش میبرد اما از میانهی غزل، با ابیاتی سست مواجه میشویم که هیچ نسبتی با آغاز غزل ندارند و سبب، قافیه است که شعر را در میانهی کار به زیر کشیده است. این مضیق، مضیق طولی است که شاعر را در طول شعر به زانو در میآورد. شاعران عصر صفوی و بویژه شاعران وقوعی برای مواجهه با این مضیق، چاره را در کوتاه گرفتن طول شعر دیدهاند و به همین سبب است که غزل پنج بیتی در شعر صفوی و بویژه در غزل وقوعی، رایج شده است. اما یک مضیق عرضی هم داریم که شاعر در پی به شعر کشیدن مضمون یا موضوعی است که مخاطب در مواجهه با آغاز بیت، گمان نمیبرد که شاعر بتواند این بیت را به قافیهای مناسب برساند و ختم به خیر کند.این مضیق، عرضی است و بیشتر گریبانگیر شاعران سبک هندی است. شاعران سبک هندی برای مواجهه با مضیق عرضی، اغلب ناچار به دستکاری وسیع در ترتیب ارکان زبان میشوند و با هدف به شعر کشیدن مضمونی که برگزیدهاند، زبان شعر را به انهدام میکشند و حتی بزرگانی چون صائب تبریزی نیز جابهجا زبان شعری خود را برای بیرون آمدن از مضیق عرضی، به انهدام کامل کشیدهاند. اما نظیری نیشابوری را استاد بیرون آمدن از مضایق دانستهاند چه در طول شعر و چه در عرض آن. در طول شعر، گاه با مشاهدهی موسیقی کناری مصرع نخست(قافیه+ ردیف) گمان میبریم که میهمان شعری کوتاه خواهیم بود اما نظری، با استادی کامل، پروژهی خود را تا دها بیت، ادامه میدهد. در مضیق عرضی نیز به ندرت میتوان بیتی را در دیوان نظری یافت که مضمون و درونمایهی بیت، فاقد تناسب با صورت و زبان و بیان باشد و بیآنکه نظیری ناچار به دستکاری وسیع در ارکان زبان شود، مضمون مدنظر خود را با توفیق کامل به قافیه و ردیف پیوند میزند و در عین حال، سلامت زبان، تناسب بیان، و سیالیت و صمیمیت ویژهی خود را حفظ میکند. و سخن آخر اینکه نظیری، شاعری جامع است و این ویژگی در قرون متأخر، کمیاب میشود. تا پیش از ظهور حافظ شیرازی، با ابرشاعرانی مواجه میشویم که اغلب، شاعران جامعند، یعنی در همه یا اغلب عرصههای شعر و حتی در نثر، آثار موفقی از خود به جانهادهاند، مانند رودکی، سنایی و سعدی. اما ظهور حافظ، ختم روزگار شاعران جامع است. توفیق شگرف و یکطرفهی حافظ در عرصهی غزل، موجب تمرکز اغلب شاعران پس از او بر غزلسرایی برای تکرار توفیق حافظ در عرصهی سرایش غزل بود. این تمرکز منجر به تکرار توفیقی شبیه توفیق حافظ نشد و در عوض، ویژگی جامعیت را از شاعران پارسیگو گرفت. جامی را در شاعران پس از حافظ باید یک استثنا دانست که در همهی انواع سخن، توان خود را آزمود اما جامعیت او نیز تنها در حد ایجاد تنوع و تعدد منحصر شد وگرنه جامی در هیچ کدام از عرصههایی که وارد شد، نتوانست به کمال بایستهای که شاعران جامعی چون سنایی و سعدی داشتند، واصل شود. پس از آن نیز جامعیت به طور جدی و گریزناپذیری از شعر فارسی کنار رفت. اما نظیری نیشابوری، کماکان چهرهی شاعری جامع را از خود بروز داد. نظیری را فیروزهی سبز غرل فارسی خواندهاند اما او در دیگر عرصههای شاعری نیز توفیقات بلامنازعی داشت. ترجیعبند معروف او موفقترین نمونهی ترجیعبند پس از ترجیعبند معروف سعدی است: آوخ که ز دل قرار برگشت برگشت جهان چو یار برگشت در دیدهی خویش عزتش نیست هر کز در دوست خوار برگشت... متخصصان غزلسرایی-حتی جناب حافظ شیراز- اغلب قصایدی نیز سرودهاند اما همواره در بررسی قصاید این دسته از شاعران، این نکته هم یادآوری میشود که این شاعران، غزلسرایند و در قصیده انتظاری از آنان نمیرود. اما نظیری نیشابوری قصایدش را نیز با همان میزان توفیق غزلهایش میسراید، با زبانی صمیمی و سالم و در سرحد شاعرانگی: ز هنر به خود نگنجم چو به خم میِ مغانی بدرد لباس بر تن چو بجوشدم معانی ملکا به فضل و همت، من و تو چرا ننازیم نه مرا عوض نه قیمت، نه تو را بدل نه ثانی تو ز من مدیح خواهی، به سخن فرو نمانم ز تو من نوال خواهم، به کرم فرو نمانی... همه دُر به بحر ریزم ز عطای خانخانان که محیط، کشتیم را نکشد ز بس گرانی همه عیش این جهانی ز عنایت تو دیدم چه شود اگر ببینم ز تو زاد آن جهانی... بجز این دعا نگویم که جز این ریاست دیگر که به مقصدت رساند چو به مقصدم رسانی ****** نمونههایی از شعر نظیری چون دیوان نظیری نیشابوری با بیشتر کتابهایم در تهران مانده، در این بخش ناچارم به برخی اشعار مانده در حافظه تکیه کنم و این، روش خوبی برای بازنمودن ویژگیهای برتر شعر نظیری نیست، زیرا لازم است غزلهایی کامل نقل شود تا یکدستی کار نظیری مشخص شود و نیز توان او در پیشبرد شعر تا انتها و انسجام حس و عاطفه که از مبدأ غزل آغاز میشود و مثل یک حادثهی کامل در بیت آخر به آرامش میرسد. با این حال، به سبب در اختیار نداشتن دیوان نظیری به نقل کردن تکه پارههایی از غزلهایش بسنده میکنم.همچنین از لطف دوست نازنینم که وجود روشنش را در پس عنوان شرق پیالهی نور، پنهان کردهاست سپاسگزارم که عکس برخی اشعار نظیری را برایم ارسال کردند: درس ادیب اگر بود زمزمهی محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را ***** به دلِ شکسته دارم گله بینهایت از تو به کدام امیدواری نکنم شکایت از تو ****** سوی این بادیه هرگز نوزیدهست نسیم سینه بر برق گشاییم و جگر تازه کنیم ******* سبزهی عیش ز بوم و بر هجران مطلب نیشکر حاصل مصر است، ز کنعان مطلب ****** بگذر از عشق، که نه راه و نه گام است اینجا دل به حسرت نه و بس، کار تمام است اینجا ***** یادت به خیر باد که در گریههای گرم شوقی که از خودم برهانی نهادهای ارزان مکن کرشمهی خوبی که در دلم ذوقی که بیش از آن نتوانی نهادهای ****** ز فرق تا قدمش هر کجا که مینگرم کرشمه دامن دل میکشد که جا اینجاست ***** تو آفریدهی روحی ز جنس خاک نهای به صدر جای تو شاید، ز آستان برخیز ****** فراغ خاطر از سیر و سفر جستم، نشد حاصل غم غربت فراهم کردم و سوی وطن بردم ****** ساقی صلای عام است، کاری به کام گردان دامان خُم فراخ است، دوری تمام گردان ما و دل اندرین شهر، چون حسن تو غریبیم او را عزیز کردی، ما را غلام گردان بی کیمیای مستی، تبدیل غم محال است یا می حلال فرما یا غم حرام گردان بی تو به تلخکامی شبها به روز کردیم با ما به شادمانی یک روز شام گردان ****** چه خوش است از دو یکدل سر حرف باز کردن سخن گذشته گفتن گلهی دراز کردن نه چنان گرفتهای جا به میان جان شیرین که توان تو را و جان را ز هم امتیاز کردن |
||
|
|
|
|
|
با تو این پنجرههای شبزده خواب خورشیدیِ فردا میبینند واسهی رسیدنت ستارهها لب جادهی تماشا میشینند
تو کی هستی که شبای شیشهای میشکنن پیش طلوع اسم تو غنچهها خزونو حاشا میکنند گل میدن پشت شروع اسم تو
تو کجای قصهها خونه داری تو کدوم قلعه کدوم قصر بلور با کدوم پریچه آواز میخونی که پر از صدای توست نزدیک و دور
آخرش یه شب میایی از سفر با چشام شهرو چراغون میکنم توی جشن شادی رسیدنت همهی دنیا رو مهمون میکنم |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان> من این روزها من این روزها من این شبها اهواز- تابستان82 |
||
|
|
|
|
|
او ساقه ی شکسته ی ما را ندیده بود سرشاخه های خسته ی ما را ندیده بود آن سوی استوای همیشه بهار ما پشت مدار بسته ی ما را ندیده بود از انجماد قطب شمالم خبر نداشت قطب جنوب خسته ی ما را ندیده بود چیزی از انزوای عمیق زمین نگفت منظومه ی گسسته ی ما را ندیده بود تنها به کشف پوسته ای ساده دست یافت آتشفشان هسته ی ما را ندیده بود حتی خدا که مخترع دوزخ است نیز عمق دل شکسته ی ما را ندیده بود آیا شبی که احسنِ تقویم می سرود تقدیر ناخجسته ی ما را ندیده بود؟ وقتی اضافه بار امانت به ما سپرد روح به گل نشسته ی ما را ندیده بود؟ سقط جنین نه، سقط جهان است خلقتش او نطفه ی نبسته ی ما را ندیده بود؟ از بس عجله داشت که خورشید بشکفد شبهای پیله بسته ی ما را ندیده بود |
||
|
|
|
|
|
یادآوری در بخش گذشته دربارهی تقطیع سخن گفتیم. تقطیع یعنی تجزیه کردن سخن به هجاهای سازندهی آن. هجاهای فارسی بر سه گونهاند: هجای کوتاه(U)،هجای بلند(-) و هجای کشیده(-U ) . ارکان(افاعیل) عروضی ، زِحاف، ارکان سالم و ارکان مُزاحَف از ترکیب دو یا چند هجا، بسته به تعداد و نوع هجاها، واحدهایی آوایی پدید میآید که با هیچ واحد آوایی دیگر، طنین یکسان ندارد. این واحدهای آوایی را ارکان عروضی مینامند و وزن شعر، از توالی مشابه یک رکن یا توالی نامشابه این ارکان پدید میآید. از آنجا که ارکان عروضی را با واژهایی عربی و مشتقشده از ریشهی «فعل» نامگذاری میکردند، به ارکان عروضی، افاعیل عروضی نیز میگویند. ارکان عروضی مادر، عبارتند از:
هر یک از این ارکان، با سه فرایند سکون، قلب و حذف در یک یا چند واج خود،واحدهای آوایی دیگری را پدید میآورند.برای نمونه، هجای دوم در رکن مستفعلن(ـتَفـ )، هجایی بلند است و با حذف یک صامت که موجب کوتاهسازی هجای دوم میشود(ـتَـ)، واحد آوایی تازه ای پدید می اید که امتداد آن معادل است با رکن مُفتَعِلُن. بنابراین، مفتعلن، زحافی است از مستفعلن، زیرا سه فرآیند سکون، قلب و حذف که موجب پدید آمدن ارکان تازهی عروضی میشود، زِحاف نام دارد. ارکانی که براساس زحاف زاده میشوند، ارکان مُزاحَف نام دارند. تعداد این ارکان بسیار زیاد است. برخی از زحافات که دانستنشان برای آموختن وزن شعر فارسی لازم است، عبارتند از :
همانگون که پیش از این گفته شد، از توالی مشابه یا نامشابه ارکان، وزن پدید میآید. گروهی از وزنها که از توالی یک رکن مشابه یا دو رکن نامشابه پدید میآیند، یک بحر نامیده میشوند. به بیان دیگر، عروضیان قدیم، بحر را خانوادهای از وزنها فرض میکردند که همه از یک اصل (یک رکن ، یا دو رکن نامشابه) پدید آمدهاند. مروری بر چند اصطلاح مهم اصطلاحاتی را که تا این لحظه مطرح شد، یک بار دیگر مرور میکنیم: - عَروض: علمی است که وزن شعر را بر آن عرض میدهند تا درست و نادرست آن را بسنجند. - واج: کوچکترین واحد آوایی زبان است که خود بر دو گروه صامت(حروف صدادار) و مصوت(حروف بیصدا) است. - هجا: واحدی آوایی که از تنها و تنها یک مصوت بهعلاوهی یک یا چند صامت پدید میآید. هجاهای فارسی دری امروزی عبارتند از: هجای کوتاه(U) ،هجای بلند(- ) و هجای کشیده(- U ). - تقطیع: تجزیهی سخن است به هجاهای سازندهی آن. - ارکان(افاعیل) عروضی: کوچکترین واحدهای موسیقیایی کلامند که مشابه واحدهای دیگر نباشند. ارکان عروضی به لحاظ کمّی، از دست کم یک هجا پدید میآیند و به لحاظ کیفی، هریک، طنینی را مینوازند که با طنین دیگر واحدها یکسان نیست. - زِحاف: تغییراتی است ناشی از سکون، قلب(جابهجایی واج) و حذف که در یک رکن اجرا میشود و رکنی دیگر را پدید میآورد. بنابراین، ارکان عروضی بر دو گروهند: سالم و مُزاحَف. - وزن: واحدی موسیقیایی است که از توالی یک رکن یا توالی دو رکن نامشابه پدید میآید. دربارهی وزنها بیشتر سخن خواهیم گفت. - بحر: خانوادهای از وزنهاست که از یک رکن یا از دو رکن نامشابه پدید میآید. دربارهی بحرهای عروضی، بیشتر سخن خواهیم گفت. قواعد، ضرورات و اختیارات عروض بر اساس آنچه تا بدینجا گفته شد، قاعدتاً باید به سطحی رسیده باشیم که بتوانیم واژگان را آنگونه مرتب کنیم که دارای وزن باشند، و نیز سخن موزون دیگران را بتوانیم به هجاهای سازندهاش تقطیع کنیم و سپس با دستهبندی هجاها، ارکان را نامگذاری کنیم و با دستهبندی ارکان، وزن را به دست آوریم. اما برای رسیدن به این مرحله هنوز باید از یک مبحث دیگر نیز گذر کنیم و آن، مبحث قواعد، ضرورتها و اختیارات است. آگاهی نداشتن از موارد قواعد، اختیارات و ضرورات و تفاوتهای آنها، موجب میشود که گاه در موزون ساختن کلام، اشتباه کنیم یا سخن دیگران را که موزون و درست است، دارای اشتباه وزنی ارزیابی کنیم. ●قواعد منظور از قواعد در علم عروض، قاعدههایی عام و کلی است که رعایت آنها در همهی موقعیتها ضروری و تخطیناپذیر است. برای نمونه، قاعدهی هجای کوتاه میگوید ترکیب یک صامت و یک مصوت کوتاه، معادل یک هجای کوتاه است.یا مطابق قاعدهای دیگر، هیچگاه در وزن عروضی فارسی، هجای کوتاه در آخر مصرع نمیآید. یا قاعدهی زحاف خَبن میگوید که رکن فاعلاتن مبدل به رکن فَعَلاتن میشود و مطابق زحاف خبن نمی توان از رکن فاعلاتن، رکن دیگری جز فعلاتن استخراج کرد. آن مقدار که از علم عروض تا این لحظه گفتیم و نیز بسیاری دیگر از مباحث که پس از این نیز خواهیم گفت، مشمول قواعدند. اما در برابر قواعد، دو مقولهی دیگر نیز وجود دارد که عبارتند از اختیارات و ضرورات که در همهی مواقع صدق نمیکنند. ● اختیارات گاه پیش میآید که در موقعیتی واحد، شاعر مجاز است که از دو امکان متفاوت استفاده کند. شناختن اختیارات برای شاعر مفید است زیرا دست او را در هنگام سرایش شعر باز میگذارد و برای منتقد و خواننده مهم است زیرا در هنگام سنجش وزن شعر، ممکن است که بخشی از شعر، مطابق قاعده به نظر نرسد و در این لحظه ممکن است که خواننده یا منتقد، پرچم غلطیابی را فوراً بالا ببرند، حال آنکه اگر اختیارات را بشناسند، شاعر و شعر او را دچار اشتباه نخواهند یافت. برای نمونه، اگر نخستین رکن مصرع، فعلاتن باشد، به جای فعلاتن در ابتدای هر مصرع میتوان فاعلاتن آورد و اگر از این اختیار آگاه نباشیم، هم در هنگام سرایش شعر، خود را از یکی از امکانات شاعری محروم کردهایم و هم ممکن است در شعر دیگران، احساس خطا کنیم. اختیارات شاعری، ناشی از تفنن و بازیچه یا برای باز گذاشتن دست شاعران تنبل و کمکار نیست، بلکه ناشی از آن است که گاه، دو مجموعهی هجایی در موقعیتی ویژه، یک طنین واحد یا نزدیک به هم را مینوازند، بنابراین میتوان در آن موقعیت ویژه، هر یک از آن دو مجموعهی هجایی را به کار گرفت. مهمترین اختیارات در عروض فارسی عبارتند از:
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد دارای وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات(یا فعلن به جای آخرین رکن)است. مصرع نخست، دقیقاً بر همین وزن است، اما در ابتدای مصرع دوم، به جای فعلاتن، از فاعلاتن(=عالم پی) استفاده شده است
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم وزن شعر، فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات است که در انتهای مصرع دوم، به سبب به کارگیری اختیار ادغام، فَعَلات، مبدل به فعلات شدهاست و چون ادغام در هجای ماقبل آخر مصرع رخ داده، شعر را بسیار خوشآهنگ ساخته است. آیا در این بیت، اختیار دیگری هم به کار رفته؟ آری. در مصرع نخست، به جای فعلاتن آغازین، از فاعلاتن(طایر گل) استفاده شده است. مجموعهی این اختیارات که در مصرعی به کار رفته و در مصرعی دیگر به کار نرفته، موجب شده که در بیت حافظ، تنوع موسیقیایی جذابی پدید آید.
بنابراین، در این بیت فردوسی: به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین وزن بیت، فعولن فعولن فعولن فعول است. اگر بیت را تقطیع کنید، متوجه میشوید که مصوت کوتاه کسرهی اضافه در انتهای نام و حکیم، مصوت بلند محسوب شده در حالی که همین کسرهی اضافه در انتهای خداوند، مصوت کوتاه محسوب شدهاست، زیرا شاعر در این موارد از اختیار استفاده کردهاست. همچنین در این بیت: شاعران، جمله تلامیذ منند بروید از خودشان بپرسید وزن بیت، فعلاتن فعلاتن فعلات است، اما شاعر، «بــ » را در ابتدای بپرسید، به خطا مشمول اختیار دانسته و کسرهی آن را مصوت بلند محسوب کردهاست در حالیکه کسره در این موقعیت، از موارد اختیار در مصوتهای کوتاه نیست و نمیتواند مصوت بلند محسوب شود. نکتهی جالب و طنزآلود این است که شاعر این بیت، خود را استاد شاعران معرفی میکند در حالیکه مرتکب خطایی شده که شرح دادیم!
پلنگ سرکش و مغرور کوه دالاهو چرا نمیرود از پیشت این رمِ آهو؟ چنین اختیاری(کوتاه محسوب کردن مصوتهای بلند) در واژگان فارسی دری، ممکن نیست مگر در دو موقعیت ویژه که در اختیارات شمارهی 6 و ضرورت شمارهی 3 از آن بحث خواهیم کرد. هرچند که اختیار کوتاه محسوب کردن مصوتهای بلند در واژههای فارسی دری ممکن نیست،اما از آنجا که طول مصوتها در زبانهای مختلف، یکسان نیست، گاه در واژگانی که از زبانهای اروپایی یا از گویشها و لهجههای غیر رسمی فارسی، وارد زبان فارسی میشوند، مصوتهای بلند به سبب نحوهی خاص تلفظ، ممکن است مصوت کوتاه محسوب شوند. برای نمونه، مصوت بلند «ا» در واژهی پاریس اگرچه «ا» تلفظ میشود،اما به طرز کاملاً محسوسی طول این «ا» کوتاهتر از مصوت بلند«ا» در واژگان فارسی است، بنابراین هجای نخست واژهی پاریس، کوتاه است مگر آنکه مصوت «ا» را با کشش بخوانیم. یا نخستین الف در واژهی آلمان، چنان به شتاب تلفظ میشود که طولش معادل یک مصوت کوتاه میشود و آلمان را نمیتوان معادل – U - بلکه باید معادل - - دانست.
برای نمونه، واژهی توتیا را اگر آوانویسی کنیم، متوجه حضور یک صامت پنهان «ی»(i) میشویم: توتیا= توتییا = tu/ti/ya . همانگونه که مشاهده میشود، مصوت بلند i در انتهای هجای دوم، به صامت y برخورد کرده است که باعث میشود مصوت بلند i با سرعتی بیش از سرعت عادی خوانده شود و در نتیجه، این واژه کماکان، tutiya خوانده شود اما به سبب سرعت تلفظش، معادل tuteya محاسبه شود. اما در برابر مصوت بلند i که مشمول ضرورت است، مصوت بلند u مشول اختیار است و در موقعیت برخورد به صامت y میتوان آن را بنابر نحوهی تلفظ، مصوت کوتاه یا بلند محسوب کرد. برای نمونه در ترکیب اضافی «سوی دوست» su/ye/dust به سبب برخورد مصوت بلند u به صامت y ، ضمن اینکه تلفظ این ترکیب در هرحال، su/ye/dust است، اما میتوان بسته به سرعت تلفظ، آن را معادل su/ye/dust یا so/ye/dust محاسبه کرد. این اختیار را در بیت ذیل از حافظ شرازی بررسی کنید که در ترکیب وصفی «آهوی وحشی»، مصوت بلند u را معادل مصوت کوتاه o گرفته است: اما در این بیت حافظ: الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی
بنابراین در این بیت: حریفی کز خرد بازیچه سازد نگاه کارافزای تو باشد دو واژهی «کار» و «افزا» منفصل از هم تلفظ میشوند و اگر متصل تلفظ شوند، وزن بیت به هم میریزد.
دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا وزن بیت، مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن است. اگر بیت را تقطیع کنید، متوجه میشوید که واج«ن» در انتهای دو واژهی صاحبدلان و پنهان، بیاعتبار محسوب شده و در تقطیع و محاسبهی وزن، لحاظ نشدهاست. اما در این موارد: خداوند جان و خداوند رای خداوند روزیده رهنمای واج «ن» در انتهای واژهی جان، محسوب شدهاست زیرا ضمهی عطف، آن را از حالت سکون درآورده است. دو واژهی دین و دِین، چه تفاوتی دارند؟ در هر دو واژه، واج «ن» ساکن است، اما در واژهی دین، واج «ن» پس از مصوت بلند آمدهاست و میتواند بیاعتبار محسوب شود و تابع اختیار است، اما در واژهی دِین، واج «ن» پس از صامت «ی» آمدهاست و در هر حال، معتبر است و تابع اختیار نیست بلکه قاعده است. ● ضرورات: ضرورات یا ضرورتها، قواعدیاند که ضرورت آنها عام و همیشگی نیست، اما با فراهم شدن برخی موقعیتهای خاص، رعایتشان ضروری میشود.برای نمونه، ترکیب - U یک هجای کشیده است، اما در یک موقعیت ویژه یعنی در انتهای مصرع، ضرورتاً معادل یک هجای بلند یعنی: - محسوب میشود. مهمترین ضرورات عبارتند از: 1. هرگاه پس از یک هجای بلند، یک یا چند صامت ساکن(صامت بدون مصوت)بیاید، چنین ترکیبی معادل یک هجای بلند بهعلاوهی یک هجای کوتاه محسوب میشود و به آن هجای کشیده میگویند. بنابراین، واژههای دیر، دِیر، درد، سوخت، کارد و ... یک هجای کشیده و معادل- U محسوب میشوند. تنها استثنای این مورد، واژههایی است از قبیل جان، خون، دین که پس از هجای بلند(جا، خو، دیــ) صامت «ن» ساکن آمدهاست اما حکم این مورد در بحث اختیارات شمارهی 8 بررسی میشود. 2. اگر الگوی –U در انتهای مصرع باشد و ناشی از هجای کشیده باشد(آمدن یک یا چند صامت ساکن پس از یک هجای بلند)، دیگر، هجای کشیده محسوب نخواهد شد بلکه تنها یک هجای بلند و معادل - محاسبه خواهد شد. به بیان دیگر، در انتهای هر مصرع، میتوان هر تعداد صامت زائد آورد بدون آنکه این صامتها ارزش آوایی داشته باشند. بنابراین در دو نمونهی: آرام بُوَد = - - U / U - بُوَد آرام = U - /- - هجای«رام»در نمونهی نخست،چون در میان مصرع آمدهاست،هجای کشیده( - U ) محسوب شده است اما در نمونهی دوم چون در انتهای مصرع آمده است، یک هجای بلند(-) به شمار آمدهاست. انتهای مصرعها را در این چند بیت شاهنامه بررسی کنید: به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزیده رهنمای خداوند کیوان و گردان سپهر فروزندهی ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندهی برشده گوهر است 3. بافت آوایی زبان فارسی چنان است که حضور هجای کوتاه در آخر قطعات کلامی فارسی، ممکن نیست و فارسیزبانان، در چنین موقعیتی، هجای کوتاه را با کشش و معادل هجای بلند تلفظ میکنند. به همین سبب، اگر در انتهای مصرع، هجای کوتاه بیاید، معادل هجای بلند محسوب خواهد شد ( این بند را در تلفیق با ضرورت شمارهی 2 مطالعه کنید، زیرا اگر هجای کوتاه آخر مصرع، جزئی از یک هجای کشیده باشد، نهتنها این هجای کوتاه را بلند تلفظ نمیکنیم، بلکه اساساً چنین هجای کوتاهی را نادیده میگیریم و کل هجای کشیده را در انتهای مصرع، معادل یک هجای بلند محسوب میکنیم). در غزلی معروف از حافظ، ردیفی که در انتهای مصرعها تکرار میشود، جملهی «یعنی چه» است که به یک هجای کوتاه(چه) ختم شدهاست، اما مطابق آنچه در این بند گفته شد، این هجای کوتاه، معادل یک هجای بلند محسوب میشود: ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه؟ مست از خانه برون تاختهای یعنی چه؟ 4. گاه وزن شعر، چنان است که هر مصرع را میتوان به دو نیممصرع کاملاً متساوی و کل بیت را میتوان به چهار نیممصرع تقسیم کرد. بنابراین هرآنچه به عنوان قاعده، اختیار و ضرورت بحث شده و مربوط به ابتدا یا انتهای مصرع است، دربارهی ابتدا یا انتهای نیممصرعها هم صدق میکند. بنابراین، برای نمونه هجای کشیده در انتهای نیممصرع، هجای بلند محسوب میشود و هجای کوتاه در انتهای نیممصرع، معادل هجای بلند خواهد بود و دیگر احکام ابتدا و انتهای مصرع نیز به همین شکل در نیممصرعها نیز صدق میکند. 5. هرگاه مصوت بلند «ی»(i) پیش از مصوتی دیگر بیاید، الزاماً ارزش مصوت کوتاه را خواهد داشت.به این نمونهها توجه کنید: کیمیا، به جای آنکه - - - تقطیع شود، به صورت: - U - تقطیع میشود. توتیا، به جای آنکه - - - تقطیع شود، به صورت: - U - تقطیع میشود. مشابه این موقعیت را در اختیارات شمارهی 6 نیز داشتهایم. در پایان بحث از اختیارات و ضرورتها باز یادآور میشویم که خُرد بودن و تعدد موارد در بحث اختیارات و ضرورتها ممکن است در بدو امر برای نوآموزان دشوار باشد، اما نباید از یاد برد که اولاً خرد شدن موضوعات و طولانی شدنشان، نتیجهی طبیعی تخصصی شدن بحث است و اگر قرار بر آن است که شما عزیزان، جدیتر و تخصصیتر، بحث وزن و دیگر مباحث شاعری را بیاموزید، باید پذیرای این دشواری-ها باشید. ثانیاً آنکه بحث از اختیارات و ضرورتهای وزن، مباحثی تفننی یا تبصرههایی غیر ضروری نیستند که دانشمندان فنون شاعری، برای پیچیدهسازی بحث و از خود، آنها را بر اصل مباحث افزوده باشند و این موارد، عیناً مواردیاند که به طور طبیعی و روزمره در طرز تلفظ همهی ما فارسیزبانان هستند و قواعدیاند که از نحوهی تلفظهای خود ما فارسیزبانان استخراج شدهاند و خود ما به طور طبیعی، آنها را به کار میگیریم و تنها تفاوت این است که در این مجال، سعی شدهاست که آنچه را به طور طبیعی و ناخودآگاه تلفظ میکنیم، به طور مدوّن و آگاهانه بیاموزیم. برای نمونه، چه بحث از ضرورات و اختیارات وزن را بدانیم یا ندانیم، به عنوان یک فارسیزبان، مصوت بلند i را در واژههای توتیا، کیمیا و انبیا، معادل یک مصوت کوتاه تلفظ میکنیم. به همین سبب است که برخی شاعران کمسواد یا بیسواد که بنا به قریحه و طبیعت سالم زبانی، شعر می سرایند، این موارد را به درستی و البته ناخودآگاه، رعایت میکنند. و حال، هدف آن است که شما عزیزان از سطح شاعران بالذات و بالقوه فراتر روید و آنچه را که طبیعتِ شماست، با آگاهی به کار ببرید. دشواری کار، تنها برخورد نخستین با این مباحث است، وگرنه در برخوردهای بعدی و با مطالعه و تمرین، متوجه میشوید که این مباحث را از پیش میدانستهاید و آن دشواری که در برخورد نخستین، تصورش میکردید، وجود خارجی ندارد. بنابراین در مطالعهی قواعد، ضرورات و اختیارات، همگام با مطالعهی صِرف و مجرد، سعی کنید که روی مصداقیابی و تمرینهای عملی نیز وقت بگذارید. از خاطر نبرید که مثلاً در مطالعهی ضرورت کوتاه شدن مصوتهای بلند، اگر سعی کنید که به جای حفظ کردن خود قاعده، تعدادی از واژههای مشمول این قاعده را مانند توتیا، کیمیا، انبیا، اولیا و ... را برای خود بیابید و نیز ابیاتی از این قبیل را بیابید و با صدای بلند بخوانید و روی طرز تلفظ واژههایش تمرکز کنید: آنان که خاک را به مثل کیمیا کنند آیا بود که گوشهی چشمی به ما کنند سودی بسیار بیشتر از آن خواهد داشت که تنها خود قاعده را بخواهید حفظ کنید. بنابراین، دشواری مباحث تخصصی، اولاً ناشی از ذات تخصصی این مباحث است و ثانیاً چنین دشواریی، وجود خارجی ندارد و احساس دشواری،ناشی از برخورد بار اول است، و دیگر آنکه برای رفع همین احساس دشواری نخستین هم راهحل هست و آن، یافتن و تکرار کردن موارد عملیی است که قواعد تخصصی از آنها گرفته شدهاند. حال اگر با یادآوری این موارد، باز کسی را بیابید که با صدایی ملتهب که مختص منتقدان بدون تفکر است، باز اعتراض میکند که این مباحث، دورهشان گذشته و موجب بستن پای شاعر است و ....، چنین کسی، بیتردید از شمار سادهخوارانی است که جرأت سینه سپردن به امواج دشواریها را ندارد؛ یا از زمرهی کسانی است که اساساً دوست دارند در سطح پایینی از یادگیری بمانند و دیگران را نیز در سطح خود نگاه دارند، یا از گروه کسانی است که داعیهی نوگرایی دارند و سبب دعوی نوگراییشان آن است که باز توان و جرأت آموختن دشواریها را ندارند و نوگرایی ادعاییشان، تنها معادل است با مخالفت بیاندیشه با هر قاعدهای که آموختنش را دشوار مییابند وگرنه بزرگان و پیشروان نوگرایی در ادبیات فارسی - چه شعر و چه نثر- خود سرآمدان اصول و قواعد کهن بودهاند و در سرایش شعر یا نوشتن نثر به شیوههای کهن، چیرهدست بودهاند و اگر برخی از این قواعد را به کار نمیگرفتند، تنها برای خلق قواعدی تازه بودهاست که در امتداد قواعد کهن ادبیات فارسی قرار میگیرند، چنانکه قالب نیمایی در شعر نو فارسی، دنبالهای بر قواعد عروض کلاسیک و سنتی فارسی است نه چیزی غیر از آن و در مخالفت با آن. یا آن نظام موسیقیایی که در شعر شاملویی به کار رفتهاست، ناشی از شناخت دقیق نظام آوایی در نثرهای شبهشعر دورهی سامانی و غزنوی و برخی نثرهای دورهی مغول است. و باز اگر این مباحث کهنه و ارتجاعی! یکسره نادرست باشند، برای پدید آوردن قاعدهی تازه که منطقاً باید غیر از آن قواعد ارتجاعی باشد، آیا نباید ابتدا آن قواعد ارتجاعی را بشناسیم تا چیزی ارتجاعی شبیه آنها وضع نکنیم؟ حال اگر کسی با التهاب و به شیوهی بستن چشم و باز کردن دهان، با قواعد کلاسیک شعر فارسی به بهانهی نوگرایی، مخالفت کرد، از او بپرسید چه چیز تازهای آوردهاست و چه تفاوتی با قواعد کلاسیک دارد؟ احتمالاً شرح و بسطی مفصل و مرعوب کننده دربارهی نوآوری خود خواهد داد اما یک واژه هم نخواهد توانست دربارهی نو بودن این نوآوریها توضیح دهد، زیرا نو، مقولهای است متضاد با کهنه، و او کهنهی ادعایی را نمیشناسد و دلیل نوگرایی ادعاییش هم همین است: نداشتن توان یا جرأت آموحتن آنچه از پیش بودهاست و به همین سبب، آنها را کهنه و مطرود و مردود خواندهاست. حال با آموختن ضرورات و اختیارات، در جایگاه شاعری، دستی بازتر برای اجرای وزن داریم و بهسان خواننده و منتقد، معیاری دقیقتر برای سنجش حاصل کار شاعر در اختیارمان است. برای تمرین آموختههای این بخش، شعری را برگزینید. وزن آن را بیابید و سعی کنید که با تقطیع تکتک مصرعها، هم تقطیع کردن را ممارست کنید و هم موارد استفاده از ضرورات و اختیارات را بیابید. اما به خاطر داشته باشید که در این سطح،شاید با خواندن مصرع نخست یا حتی بیت نخست نتوانید وزن آن شعر را بیابید، زیرا ممکن است همان مصرع یا بیت نخست، محل استفادهی شاعر از اختیاراتی بشاد که شعر را از وزن اصلی خارج ساخته است. بعدها با تمرینهای گوشی و تکرار و تکرار تمرین ها، به سطحی خواهید رسید که در مصرع نخست میتوانید وزن شعر را با درستی و دقت بیابید. |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>یادداشتهای پارهوقت
با دوستی صحبت می کردم دیروز. خیلی ملتهب بود. می گفت دیشبش خوابی دیده. خواب دیده بود که کسی در می زند. در را باز کرد، پیرمردی بود. پیرمرد خودش را خدا معرفی کرد. آمد داخل، رفت در مهتابی، لب نرده نشست. دوستم برایش چای آورد. کلی حرف بینشان رد و بدل شد .... دوستم فردا صبح، پیش از اینکه با من این ماجرا را تعریف کند، گشت و گشت تا عکسی پیدا کند شبیه کسی که در خواب دیده بود و آن عکس را پیدا کرد:
این عکس را که دیدم، یاد کلی از خوانده هایم افتادم، سوانح العشاق شیخ احمد غزالی، مقصد الاقصی و انسان کامل نسفی، لمعات عراقی و... و کلی تعابیر به خاطرم آمد. اگرچه خداوند، عکس ندارد، اما این عکسی که دوستم انتخاب کرده، چه قدر تلنگر به ذهنم زد و چه قدر حرفها به خاطرم آمد یا در خاطرم شکل گرفت. همه شان را در روزهای آینده خواهم نوشت.اما از شما هم می خواهم تعبیرهایی را که از این تصویر به ذهنتان می رسد، بنویسید. دوست دارم مرا با تعبیرهای تازه و زیبایتان شریک کنید. کمکم می کنید؟ منتظر نوشته هایتان می مانم. |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>
جاده آغشته ست ذرّه ذرّه با بوی تنت باد بوی آشنا می آورد از مدفنت خاک وادی گرچه سیراب است از اشک فرات روزه دارِ تشنگی مانده ست بعد از رفتنت با هزاران آمدم اما چه تنهایم عزیز با تمامِ ازدحامِ اِنس و جن بر مدفنت تشنه لب نه، تشنه دل می آیم از راهی دراز تشنه ی حرفی، نگاهی، خنده ای باریدنت می شود آیا پس از این سال های بی شما چشم را روشن کنم از شمع های روشنت؟ می شود سر بر ضریحت زیرِ حسِ چشم تو شرح اشکم را بگویم سر به سر با دامنت؟ چتری از بال کبوتر، سقفی از دست خدا خشتی از خورشید و از ماه است جنسِ مدفنت تا نپیچد شب به پای هیچ کس در راه تو خیره بر آفاق، بیدار است چشم مأذنت در کجای آسمان جا مانده ای؟ اینجا زمین در مداری تازه می چرخد برای دیدنت دورتر از دور، ای نزدیک تر از من به من چیست این در من اشاراتِ نهانی با منت؟ پلک بر هم می زنم انگار عاشوراست باز روی دست زخمی شب مانده خورشیدِ تنت در شب عریانِ عصیان، گرگ های بی نقاب دوختند از ازدحام زخم ها پیراهنت خون گرمت در افق پاشید و حالا هر غروب در شفق تازه ست حزنِ قرنها جوشیدنت گرچه می افتی به خاک ای سرو سبز دیرسال دیدنی دارد شکوه لحظه ی روییدنت آنطرف تر از زمین انگار می خواند کسی تا همیشه همصدای بغض تنها خواندنت زنده ای آنسان که جان زنده ست، گرچه قرن هاست خجلت و خون است سهم خاک، از لمس تنت و دوباره پلک بر هم می زنم، اینجا زمین در مداری تازه می چرخد برای دیدنت
|
||
|
|
|
|
|
شبیه شعر، شبیه غزل، ظریف شدی برای قافیهی من، شبی ردیف شدی شبیه خواب دمِ صبح، مثل ابری دور شبیه سبزهی بارانزده لطیف شدی حریف عشق تو من نیستم، تویی بانو که در لباس غزل بر خودت حریف شدی نه مثل خواب بخارا، نه مثل خاک بهشت نه مثل، نه، که بسی بیشتر ظریف شدی قشنگتر شدی ای روح محض، در باران علیالخصوص که از گِل کمی کثیف شدی زمین مهمل اگر آسمان زیبا شد تو فعل ربطیِ این مُسند سخیف شدی در این زمانه که عشق از شرافت افتاده مثال جالب یک عاشق شریف شدی هم اعتبار جدیدی به عشق بخشیدی و هم کسادی بازار بند کیف شدی همیشه قابل تشخیصی ای همیشه فصیح اگر شدید شدی یا اگر خفیف شدی و این اشاره به یک شعر تازه است که تو برای خاتمهی این غزل ردیف شدی |
||