تبليغاتX
آن روزها

آنروزها>مقالات من>

توضیح و پوزش:این مقاله،جزئی کوچک از مقالۀ جشن در رسالۀ دکتری من است.به مناسبت این شب که شب نوروز است،عجله داشتم که مقالۀ زیر را در وبگاه درج کنم و فرصت نشد که کتابنامۀ خاص این مقاله را از کتابنامۀ کل رسالۀ دکتریم جدا کنم.این ایراد را بر من ببخشایید تا سر فرصت که کتابنامه را مرتب کنم و به مقاله اضافه کنم.

جشن ودين
جشن كه درزبان‌پهلوي به صورت(jasn ) آمده است، همريشه با واژه‌ي اوستايي يَسنَ ( yasna ) است كه به صورت «يسنا» نام بخشي از اوستا شده است و آن بخشي است مشتمل بر نيايش‌هايي براي ايزدان. همخانواده‌ي‌واژه‌ي يسنا،يعني «يشت»‌ها نيز نام بخشي ديگر از  اوستا است و آن نيز مشتمل بر سروده‌هايي مذهبي براي ايزدان است. از اين رو هر جشن ايراني به شادكاميِ‌ يك بخشش ايزدي و براي نيايش و ستايش خداوند بخششگر بخشايشگر پديد آمده است.جشن‌هاي ايراني،نهاده‌هايي‌ ديني بوده‌اند،به همان‌سان كه در اندك جشن‌هاي باقي مانده‌ي ايراني،از قبيل نوروز،در وراي رنگهاي ظاهري، حقيقت كاملاً تمثيلي،آييني و ديني‌جشن، هويداست.

نوروز
نوروز مهم‌ترين، مفصل‌ترين و معنوي‌ترين جشن‌‌ايراني است و اگر نگوييم از اين جهات در تمام تاريخِ‌ شناخته شده‌ي بشر، يگانه است، بايد اقرار دهيم كه كم‌نظير است. اجزاي پرمعنويت نوروز از عهد باستان به صورتهاي گوناگون و با نامهاي متفاوت در اكثر ممالك دنيا رسوخ‌كرده و رايج شده است.نوروز پيش از ظهور اسلام، عيد بزرگ ايرانيان و بسياري از آرياييان بود و پس از ظهور اسلام نيز عيد رسمي دولتِ خلفا و سلاطين مسلمان شد.نوروز،جشني‌است‌كه اسلام و تشيع آن را امضاكرده‌اند و حتي بر اساس برخي‌از احاديث، نوروز جشني جهاني بوده كه همگان فراموشش كردند، الا ايرانيان كه‌گراميش داشتند.ستّه‌ي آفرينش در شش روزه‌ي نوروز بود و بسياري ازحوادث بنيادين جهان در نوروز اتفاق افتاد و خروج موعود نيز در نوروز است و … .نوشتن‌ از اين جشن كه قلم را نيزبه شوق مي‌آورد،چنان است كه خود كتاب يا كتابهايي خواهد شد حجيم و مفصل،اما در مبحث‌حاضر به‌مقتضاي عنوان و موضوع اين رساله تنها به روايات دال بر آغاز و پيدايش نوروز خواهيم پرداخت1.
خيام درباره‌ي سبب نهادن نوروز،مي‌نويسد:« اما سبب نهادن نوروز،آن بوده‌است كه چون بدانستند كه آفتاب را دو دور بود يكي آنكه هر سيصد وشصت و پنج روز و ربعي از شبانروز به اول‌دقيقه‌ي حمل باز آيد،به همان‌وقت و روز كه رفته‌بود،بدين‌دقيقه نتواند آمدن،چه هر سال از مدت همي‌كم شود،و چون جمشيد،آن‌روز اول ملوك عجم به پادشاهي بنشست،خواست كه ايام سال و ماه را نام نهد و تاريخ سازد تا مردمان آن رابدانند،بنگريست كه آن روز بامداد به اول دقيقه‌ي حمل آمد،موبدان عجم را گرد كرد كه تاريخ از اينجا آغاز كنند.موبدان جمع آمدند و تاريخ نهادند و»…(خيام،19،20).بر اين اساس،نخستين‌كس كه تقويم كرد و نوروز نهاد،جمشيد بود،اماخيام در ادامه‌ي بحث از نهادن نوروز،بخش‌كردن سال و نام‌كردن ماهها به نام فرشتگان و نهادن نوروز را به كيومرث منسوب مي‌كند(همان،21،22) و  براين اساس،جمشيد مي‌بايست احيا كننده‌ي نوروز بوده باشد،نه ابداع‌كننده. اما در ديگر منابع،نهادن نوروز به جمشيد منسوب شده‌است.
نوروز دو روز است كه نوروز خاصه و عامه يا  نوروز بزرگ و كوچك خوانده مي‌شدند. «نوروز به معني روز نو است و آن دو باشد، يكي نوروز عامه و ديگري نوروز خاصه و نوروز عامه  روز اول فروردين ماه است كه آمدن آفتاب به نقطه‌ي حمل باشد و رسيدن او به آن نقطه اول بهار است.گويند خداي‌تعالي در اين روز عالم را آفريد و هر هفت كوكب در اوج تدوير بودند و اوجات همه در نقطه‌ي اول حمل بود،در اين روز حكم شدكه به مسير و دور درآيند و آدم (ع) را نيز در اين روز خلق كرد، پس بنابراين، اين روز را نوروز گويند و بعضي گفته‌اند كه جمشيد كه او اول ‘جم’   نام داشت و عربان او را ‘متوشلخ’ مي‌گويند سير عالم مي‌كرد،چون به آذربايجان رسيد،فرمود تخت مرصعي را بر جاي بلندي رو به جانب مشرق گذارند و خود تاج مرصعي بر سر نهاده بر آن تخت بنشست، همين‌كه آفتاب طلوع كرد و پرتوش بر آن تاج و تخت افتاد،شعاعي در غايت روشني پديد آمد، مردمان از آن شادمان شدند و گفتند اين روز‘نو’ است و چون به زبان پهلوي شعاع را‘شيد’ مي‌گويند،اين لفظ بر‘جم’ افزودند و او را‘جمشيد’خواندند و جشن عظيم كردند و از آن روز اين رسم پيدا شد و نوروز خاصه روزي است كه نام آن‌روز،خرداد است و آن روز ششم فروردين ماه باشد و در آن روز هم جمشيد بر تخت نشت و خاصان را طلبيد و رسمهاي نيكو گذاشت و گفت خداي تعالي شما را خلق كرده‌است، بايد كه به آبهاي پاكيزه تن بشوييد و غسل كنيد و به سجده و شكر اول مشغول باشيد و هر سال در اين روز به‌همين دستور عمل نماييد و اين روز را بنابراين  نوروز خاصه خوانند و گويند اكاسره هر سال از نوروز عامه تا نوروز خاصه كه شش روز باشد، حاجت‌هاي‌مردمان را برآوردندي و زندانيان را آزاد كردندي و مجرمان را عفو فرمودندي و به عيش  و شادي مشغول بودندي و معرب آن‘نيروز’ است» (برهان قاطع ، ذيل «نوروز»).
آنچه درباره‌ي نوروز از برهان‌قاطع  نقل شد،پيدا است كه حجيت ندارد مگر تا آن‌مقداركه   با منابع متقدم همخوان باشد،اما اين روايت را از آن رو نقل كرديم كه پيكره‌اي كوچك  اما پر اجزا  را ارائه مي‌كند كه با آن مي‌توانيم كلي‌واحد را  از نوروز به‌دست آوريم و سپس به ياري روايات  متقدم به بررسي اجزاي اين كل مي‌پردازيم.
            در برهان‌قاطع -چنانكه نقل شد -وجه تسميه‌ي‌ نوروزخاصه چنين انگاشته‌شده كه جمشيد در اين روز ،خاصانِ‌مردم را فرا خواند و برايشان خطبه‌كرد و آنان را به خدا خواند.اما اين وجه‌تسميه اصلي ندارد و صفت‌خاصه براي نوروز‌بزرگ در برابر صفت‌عامه براي نوروزكوچك  مي‌بايد از   آنجا باشد كه نوروز بزرگ، نسبت به نوروز كوچك ،اهميتي بيشتر و جايگاهي ويژه و خاص داشته‌است.فردوسي بدون آنكه از دوگانگي نوروزكوچك و بزرگ ياد كند از پرواز تختِ‌گوهرآگين جمشيد و درخشيدن آن پادشاه در ميانه‌ي آسمان ياد مي‌كند و تاريخ آن را هرمزدِ فروردين يعني يكم فروردين ماه مي‌داند كه مي‌بايست همان نوروز كوچك باشد. همچنين مطابق روايت فردوسي، جمشيد خاصان و بزرگان را طلبيد و آنان را مخاطب ساخت،اما به خلاف روايت   ابن‌خلف تبريزي، اين حادثه منجر به پيدايش نوروز بزرگ نشد،بلكه به سبب كفرآميز بودن سخنان جمشيد در روايت فردوسي، منجر به گريز فرّه‌ي ايزدي از جمشيد و واژگونگي كار او شد (فردوسي، 1/41، 42).
بلعمي روايتي را پيش مي‌كشد كه به جهتي شبيه روايت ابن خلف است و به جهتي مشابه روايت فردوسي. بلعمي از يك نوروز ياد مي‌كند كه در هرمزد فرودين اتفاق افتاد و مي‌بايست همان نوروز كوچك باشد و اين همسو با روايت فردوسي است،اما در روايت بلعمي به‌سان روايت برهان‌قاطع فراخواندن بزرگان ، جنبه‌ي نيكو داشت.به روايت بلعمي، جمشيد بزرگان را جمع آورد و با آنان سخن‌گفت و از آنان مشورت خواست‌كه چه كند كه پادشاهيش بر دوام باشد و بزرگان او را به رسمِ مظالم نشيني و دادگستري اشارت كردند و نخستين روزي كه جمشيد به مظالم نشست، روز هرمزد فروردين بود و آن را نوروز نام كردند، اما هفتصد يا چهارصد سال بعد، جمشيد از ابليس فريب خورد و مردم را مخاطب ساخت كه من خداي شمايم، پس فرّه‌ي ايزدي از او برگشت(بلعمي، 1/131، 132) و اين ، همسو با روايت فردوسي است.بنابر اين ، روايتي كه فردوسي بر آن متكي بوده،مي‌بايست تلخيصي از يك روايت مادر باشد كه صورت‌كاملتر آن را بسياري از نويسندگان دوره‌ي نو از قبيل بلعمي و گرديزي نقل‌كرده‌اند.
گرديزي در روايتي كه بر دوگانگي نوروز دلالت دارد، نوروز كوچك را روز خروج جمشيد براي نبرد با ديوان ، و نوروز بزرگ را روز بر تخت نشستن و درخشيدن جمشيد مي‌داند.حال آنكه فردوسي و محمد‌بن‌خلف،نوروز كوچك را روز بر تخت نشيني و درخشيدن جمشيد دانسته‌اند(برهان قاطع، ذيل «نوروز» ؛ فردوسي، 1/41، 42).مطابق روايت گرديزي «اين روز را نوروز گويند، زيرا كه سر سال باشد و شب با روز برابر شود و سايه‌ها از ديوارها بگذرد و آفتاب از روزنها اوفتد و رسم مغان اندر روزگار پادشاهي ايشان چنان بودي‌كه خراجها اندرين روز افتتاح كردندي و عجميان چنين گويند: اندر اين روز جمشيد بر گوساله نشست و سوي جنوب رفت به حرب ديوان و سياهان و معني زنگيان باشد. با ايشان كارزار كرد و همه را مقهور كرد» (گرديزي،241)نيز گرديزي درباره‌ي نوروز بزرگ مي‌نويسد: «اين روز را نوروز بزرگ گويند و چنين گويند: جمشيد از حرب سياهان و ديوان اندرين روز باز آمد،با ظفر و فيروزي و غنيمت فراوان آورده.پس آن روز كه جواهر غنيمت آورده بود، بر تخت خويش انبار كرد تا هر كس ببيند و آفتاب از روزن اندر افتاد و برآن جواهر و زر افتاد و همه‌ي خانه از عكس آن روشن گشت. بدين سبب او را‘شيد’ لقب كردند و شيد  به پارسي روشنايي بود و آفتاب را بدين سبب خورشيد گويند كه خور قرص آفتاب باشد و شيد روشن  و اندرين روز جايها را آب زنند كه اين روز نام فرشته‌اي است كه بر آب موكل است به قول ايشان» (همان).
ابن‌اثير نيز بر تخت نشستن و به آسمان رفتن‌جمشيد را بر گردونه‌اي بلورين بر دوش ديوان روايت مي‌كند و آن را در هرمزد فروردين مي‌داند كه مي‌بايست نوروزكوچك باشد.به روايت ابن‌اثير،مردم پنج روز جشن گرفتند و در روز ششم،جمشيد فرماني نوشت و مردم را از پيغمبري خود خبر داد و مردم را 316 سال از گرما و سرما و آلام و دردها بر كنار داشت (ابن‌اثير،15).
دنيوري نيز نوروز را ابداع جمشيدمي‌داند بدون اشاره به جزئيات آن و بدون بحث از نوروز كوچك و بزرگ (دنيوري، 2).
در يك متن ميانه موسوم به «ماه فروردين، روز خورداد» مي‌خوانيم: «ماه فروردين، روز خرداد جم ستودان‌ها كرد (و) مردمان فرمود كردن.چون‌شان فرموده‌ي جم نگرستند روز به نوروز  كرد و نوروز نام نهاد» (ترجمه‌ي چندمتن پهلوي ، 144).  اين نوروز كه در خردادروزِ فروردين ماه اتفاق افتاده، نوروز بزرگ است.
اما مكموني از يك نوروز ديگر نيز خبر مي‌دهد: «نوزدهم اين روز را فروردين خوانند و اين روز را نوروز خوانند و انهار و مياه جاري سازند و ماء‌ورد و طيبها در آن ريزند» (مكموني،81) و با توجه به اينكه اسفندارمذ آخرين ماهي است كه مكموني پيش از اين نقل قول درباره‌اش سخن گفته است،مي‌بايست منظور او نوزدهم اسفندماه باشد. بيروني نيز مي‌نويسد:در اسفندماه «روز نوزدهم روز فروردين است كه آن را نوروز انهار گويند و در آبهاي جاري عطر و گلاب مي‌ريزند» (بيروني،  303). فراموش نكنيم كه گرديزي نيز درباره‌ي ‌نوروز بزرگ مي‌نويسد: «و اندرين روز،جايها را آب زنند كه اين روز نام فرشته‌اي است كه بر آب موكل است»(گرديزي،241) و برهان‌قاطع نيز درباره‌ي نوروز خاصه مي‌نويسد:جمشيد در اين روز  مردم را امر كرد:«بايدكه به آبهاي پاكيزه تن بشوييد و غسل كنيد و به سجده وشكر اول مشغول باشيد» (برهان‌قاطع ، ذيل «نوروز»).
اما ابن‌اثير در يك ‌خرق‌اجماع مي‌نويسد:«بعضي از ايرانيان عقيده دارند كه افريدون، روز نوروز بيوراسب را به قتل رساند و آن روز ايرانيان همه گفتند:‘امروز نو’يعني امروز براي ما روزي نو است و آن را جشن گرفتند و هم دستگيري او را روز مهرگان نوشته‌اند و ايرانيان در اين جشن  به    زبان خود گويند:‘آمد مهرگان، روز كشتن كسي كه مردم را مي‌كشت’» (ابن‌اثير، 18؛ نيز براي مقايسه‌ي اهميت نوروز و مهرگان  «مهرگان»).

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 22:0  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>

آقای شریف_شاید آقای مهندس شریف، به هر حال پیش‌نام این واشقانی عزیز را نمی‌دانم _ مثل هر سال زحمت کشیده و تقویم واشقان را چاپ کرده،یک ‌برگی و بزرگ و رنگی با عکس و برخی اطلاعات و دانستنی‌ها که لابه‌لای ماه‌ها و عکس‌ها جا داده.هر سال زحمت زیادی می‌کشد و هزینۀ زیادی را قبول می‌کند و امسال هم کسی آمده بود_نمی‌دانم خودش بود یا دیگری_ و در واشقان می‌گشت و تقویم را خانه به خانه می‌داد.اما حیف که این همه زحمت هرساله با بعضی خطاهای هرساله همراه می‌شود و چون مردم واشقان که همۀ اهالی هنرپرور و فرهنگی فراهان و تفرش و آشتیان،آنها را گل سرسبد خود می‌دانند،مردمی دانشمند و تیزبین‌اند،به‌سرعت این خطاها را درمی‌یابند و نقل می‌کنند و خطا اگر هم کوچک باشد،بزرگ می‌شود.بعضی از ساکنان خود واشقان می‌گفتند که املا و تلفظ بعضی از نام‌های محلی واشقان در این تقویم درست درج نشده یا اینکه عکس، مال یک جاست و نام مال جای دیگر است. من در بارۀ این اشتباهات نمی‌توانم نظری بدهم چون همۀ بیابانها و کوه‌ها و دره‌های واشقان را بارها و بارها و تنها یا با اقوام و دوستان گشته‌ام،اما نام اغلب آنها را هنوز هم نمی‌دانم،یا اگرچه زبان خلجی را کامل می‌فهمم و به قول زبان‌شناسان تواناییlistening  من خوب است‌،اما نمی‌توانم با آن صحبت کنم و در نتیجه دربارۀ تلفظها آن دقت و سلامتی را که لازم است،ندارم. اما در این تقویم که هرساله چاپ می‌شود، یک خطای هرساله هست که چون به تاریخ و زبان بستگی دارد، خیلی مرا متوجه خودش کرده، مخصوصاً اینکه شریف عزیز ما این خطا را با قیدِ "بر اساس اسناد معتبر" همراه کرده.از دو سال پیش،به یکی از اعاظم واشقانی گفتم و از طریق او پیغام فرستادم که شاید این خطا اصلاح شود و دو سال گذشت و نشد و امسال هم تکرار شده، و چه خوب بود که در این کار قشنگ و مفید،از صاحبان علوم و فنون که بحمدالله در واشقان بسیارند،کمک گرفته می‌شد تا کاری بی‌نقص‌تر بیرون بیاید. اگر در تقویم واشقان نگاه کنید،می‌بینید که در آن نوشته: بر اساس اسناد معتبر،نام واشقان در دوران دیلمیان(یعنی در قرنهای پنجم وششم هجری) "الواسقان" بوده،در حالی که چنین نامگذاریی صحت ندارد و نام واشقان،هیچ‌گاه الواسقان نبوده. نمی‌دانم این منبع یا منابع معتبر که آقای شریف هم نامشان را ذکر نکرده،چه کتابهایی‌اند،اما اگر یکی از آنها همان کتاب معروف "تاریخ قم" باشد،در معتبر بودن آن شکی نیست و مسأله‌ای که باعث خطا شده در بیرون کتاب است و با اینکه نام واشقان در این کتابها الواسقان ثبت شده،اما باز هم نام واشقان در هیچ دوره‌ای الواسقان نبوده.خوب،علت اشتباه آقای شریف چه بوده؟اینکه توجه نکرده‌اند که کتاب تاریخ قم که در قرن چهارم هجری نوشته شده و برخی کتابهای تاریخ و جغرافی دیگر که تا قرن هفتم هجری تألیف شده‌اند، همه به زبان علمی آن روزگار یعنی به زبان عربی نوشته شده‌اند و در نتیجه نامها را با تلفظ عربی ثبت کرده‌اند نه با تلفظ فارسی که صورت حقیقی و رایج این نامها بوده.در برخورد با کتابهایی که واژه‌ای را از یک زبان بیگانه نقل می‌کنند،باید مراقب باشیم که در این واژه‌ها برخی کاهش‌ها،افزایش‌ها و تبدیل‌ها صورت می‌گیرد و نام الواسقان هم زاییدۀ همین سه فرایند است.واشقان هیچ‌گاه الواسقان نبوده چون در زبان عربی،واژه یا معرفه است و یا نکره و برای نشان دادن این دو ویژگی،یا باید "ال" به اول واژه اضافه شود یا تنوین به آخر واژه.پس "ال" در ابتدای الواسقان،جزء اصلی واژه نیست و تنها نشان دهندۀ وضعیت نکره یا وحده در زبان عربی است و باید حذف شود و چیزی که می‌ماند،واسقان است.درست مثل اینکه در یک متن عربی به نام "تاج‌الاصفهانی" بربخوریم و فوراً حکم بدهیم که نام اصفهان در قرن پنجم هجری، الاصفهان بوده،در حال که این‌گونه نیست و نام اصفهان در هیچ دوره‌ای الاصفهان نبوده. حالا که "ال" را برداشتیم و به واسقان رسیدیم،باید اضافه کنیم که نام واشقان، واسقان هم نبوده و این نام، چون در یک متن عربی آمده،می‌باید عربی شدۀ واژه‌ای دیگر باشد.اعراب از تلفظ برخی حروف عاجزند و برخی حروف دیگر را هم خوش ندارند و مجموع این حروف را به حروفی دیگر تبدیل می‌کنند.برای نمونه در مطبوعات عرب، نام گورباچف را قورباتشف می‌نویسند،اما همه می‌دانیم که نام او قورباتشف نیست.یا در تاریخ طبری،نام یکی از پادشاهان زیاری را مرداویج جیلی ثبت کرده‌اند درحالی که می‌دانیم نام او می‌باید مرداویج گیلی(گیلانی) باشد.اما واسقان،صورت عربی شدۀ چه نامی است؟به قطع و یقین می‌دانیم که صورت اصلی این نام،واسقان نیست،اما به قطع و یقین نمی‌دانیم چه چیزی بوده و هرچه بگوییم،نظریه‌پردازی‌های زبان‌شناختی است.هرچه هست، حرف "قاف" فارسی نیست و صورت فارسی این حرف، می‌باید غین،گاف، یا کاف باشد. حرف "واو" هم  در ابتدای واسقان می‌باید عربی شدۀ حرف "ب" باشد.
بگذارید دو نظریۀ مطرحتر را دربارۀ نام واشقان مرور کنیم.برخی علمای زبان و از جمله مرحوم دهخدا معتقدند که واژۀ واشقان به معنی لانۀ عقاب است. اتفاقاً در آسمان واشقان،پرواز عقاب،منظره‌ای رایج است و در کوههای واشقان از جمله در تخت‌رستم، برخی صخره‌ها از انباشت مدفوع عقابها سفید و آهکی رنگ شده‌اند.اگر این نظریه درست باشد،صورت حقیقی واشقان، می‌باید "باشَگان" و "باشَکان" باشد،چون در زبان فارسی، واژۀ باشه، به معنی عقاب است و تمام واژه‌های فارسی که به های ناملفوظ ختم می‌شوند،وقتی که به "ان" یا "ی" متصل شوند، های آخر آنها به گاف تبدیل می‌شود. واژه‌های رفته و رفتگان، و خسته و خستگی از همین گروهند. این دسته از واژه‌های فارسی،در حقیقت بازماندگان واژه‌هایی از زبان پهلوی‌اند، چراکه در زبان پهلوی که صورت قدیمی‌تر زبان فارسی است،واژه‌هایی وجود داشته که به گاف و کاف ختم می‌شدند و بعدها در زبان فارسی،گاف و کاف آنها به های‌ناملفوظ تبدیل شده‌است، اما به محض متصل شدن این واژه‌ها به یک پسوند یا جزء پسین،دوباره صورت کهن‌ترشان که دارای گاف و کاف است،احیا می‌شود. واژۀ فارسی باشه هم به سبب اتصال به"ان" به صورت باشگ و مجموعاً به صورت باشَگان در آمده‌است.
اما یک نظریۀ تاریخی-زبان‌شناختی هم وجود دارد. بر اساس اسناد تاریخی می‌دانیم که نواحی اطراف همدان،قبادخورّه یعنی استان قباد نام داشته.به دستور قباد ساسانی، خوش آب و هواترین جای شاهنشاهی ایران را برگزیدند تا در آن تفرجگاهی بسازند و این خوش آب و هواترین جا را کارشناسان آن روزگار،جایی در دو فرسنگی شمال تل ماستر تعیین کردند و در آن کوشکی از برای قباد ساختند.این دو فرسنگی شمال تل ماستر،بی‌تردید کوههای بالا دست واشقان است و بر این اساس، صورت حقیقی نام واشقان می‌باید "باش‌گان" باشد،یعنی جای اقامت و باشیدن و ماندن.جالب این است که هم بر اساس روایات سینه به سینه و هم بر اساس یافته‌های باستان‌شناختی،می‌دانیم که جای نخستین واشقان،در بالادست واشقان امروزی بوده و به مرور ایام واشقان به پایین‌دست نقل مکان کرده و همین امروزه هم سال به سال واشقان از پایین دست در حال توسعه است و خانه‌های بالامحله به سبب مرگ و میر صاحبانشان در حال متروکه شدن است.                                       

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 2:7  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

 

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

تو اگه پیشم بمونی باز دوباره جون می‌گیرم
تو که باشی سبزِ سبزم بی تو زردم و می‌میرم
تو نوازش پناهی مثل چتر امن ایوون
تو هجوم سرد طوفان میون شرشرِ بارون
عطر گلهای تو باغچه نفس گرم بنفشه
با تو با تو تازه می‌شه تو بمون بمون همیشه
                                            تو بمون تا من بمونم تو بخون تا باز بخونم
                                            اگه باشی،تا همیشه با چشات آواز می‌خونم
تو کی هستی که نگاهت پلک خورشیدُ ورق زد
خط کشید رو مشق شبها رو افق رنگ شفق زد
تو کی هستی که می‌تونی منو از خودم بگیری
پر بدی منو تو ابرا تو بزنگاه اسیری
شدم از شعر نگاهت شاعر شهر ترانه
تو بمون تا باز بخونم لحظه لحظه بی‌بهانه
                                            تو بمون تا من بمونم تو بخون تا باز بخونم
                                            اگه باشی،تا همیشه با چشات آواز می‌خونم
کی می‌گفت بهار اسیره پشت پرچین زمستون
تو ترنّم بهاری توی چار فصل دلامون
مخمل بال کبوتر نبض احساس قناری
با تو نرمه با تو گرمه با تو که خود بهاری
قلم و دفتر کاهی نغمه‌های گاهگاهی
همه‌شون به یک امیدن از دو چشمات نیم‌نگاهی
                                            تو بمون تا من بمونم تو بخون تا باز بخونم
                                            اگه باشی،تا همیشه با چشات آواز می‌خونم               
                                                                                                            واشقان-شهریور86

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 18:18  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

خیلی از شعرهای من هست که می‌گویند مضمون مذهبی دارد،مخصوصاً مضمون انتظارموعود.دربارۀ حضور مضمون انتظار موعود در شعرهایم شاید نشود انکار کرد،آخر مگر نه اینکه جوهرۀ وجود انسان انتظار است؟حالا یک نفر هست که انتظار چیز کوچکی را می‌کشد و یک نفر هم هست که بهترین‌ها و زیباترین‌ها را انتظار می‌کشد.تازه حوزۀ اصلی مطالعات من در زبان و ادبیات فارسی،حوزۀ اساطیر ایرانی است و لابد از این طرف هم خواهی نخواهی و دانسته ندانسته،پلی زده‌ام به مسألۀ موعود.
اما از دانسته‌ ندانسته‌ها که بگذریم،چندین مورد از شعرهام آگاهانه مضمون ایدئولوژیک و مذهبی داشتند.یکی از آنها همان شعر غزل-مثنوی است که باعث شد در سال 1386 به عنوان شاعر برگزیدۀ استان مرکزی انتخاب شوم. راستش خودم هم بدجوری مسخ این شعرم.خیلی از وقتهایم را دور از شهر، در کوره‌راههای فراهان و تفرش می‌گذرانم و بعد کنار میزنم و مدتها به دشت بی‌انتها یا به کوه‌های مه‌گرفتۀ طوسی رنگ خیره می‌شوم و البته توی ذهنم-بیشتر توی ذهنم و بدون صدا-شعر می‌خوانم و لابد عجیب نیست اگر بگویم فعلاً همین غزل-مثنوی است که مدام در ذهنم تکرار یا به قول بعضیها replay می‌شود.

رفتی و خورشید با ما قهر شد
روستای کودکیمان شهر شد
در حصار آهن و سیمان و سنگ
گل نمی رویید جز با آبرنگ
روز بود اما به شب نزدیک بود
کوچۀ خورشید هم تاریک بود
کوچه‌هامان کوره‌راهی بی‌عبور
آسمان،لب‌تشنۀ ابر ظهور
هیچ کس در شهر ما عاشق نبود
هیچ کس با هیچ کس صادق نبود
عشق،گلدانی کنار پنجره
خالی و پژمرده،دور از خاطره
سهم ما از آسمان،خفاش بود
سینه‌هامان مزرعِ خشخاش بود
نان،رسالت یافت مشغولم کند
دورِ دور از آدمی،غولم کند
یک شبح در خلوت من راه داشت
در حیاطِ خلوتم دجال کاشت
چون بهار ما بهاری کال بود
میوه‌اش هم قسمت دجال بود
بعد از آن دنیا پر از آواز گشت
نان به مقیاس وسیعی بازگشت
نان و موسیقی به ترکیبی غریب
غرقمان می‌ساخت در خوابی عجیب
در شبی پژمرده دنیا خواب بود
خانه‌هامان در مسیر آب بود
آسمان افتاده بود و نا نداشت
یک پرنده در تمامش جا نداشت
ماه،دیگر از نفس افتاده بود
سالها کنج قفس افتاده بود
عرصۀ دنیا به گلها تنگ بود
در دهان هر گلی،یک سنگ بود
آسمان مسدود،شب مسموم بود
روز گویا تا ابد مرحوم بود
در شبی آن‌سان به تاریکی وقیح
آمدی همراه با صبحی صریح
آمدی،دنیا پر از آواز گشت
روزهای خوبِ رفته،بازگشت
آمدی،دنیا پر از احساس شد
فصل گرم غنچه‌های یاس شد
یک اشارت تا نمودی،بی‌درنگ
دشت،پر گل شد بدون آبرنگ
در کویر کوچه‌ها باران وزید
شب درون دخمه‌ی دوزخ خزید
فصل خشک میوه‌های کال مُرد
لاله تا تکثیر شد،دجال مُرد
لاله هایی سرخ، سرخِ سرخِِ سرخ
ریشه سرخ و برگ سرخ و شاخه سرخ
لاله هایی معنی خون خدا
سرزده از هرکجا تا هرکجا
امتداد سرخی خون حسین
یافته فرمان رویش از خمین
صف زده از هر کران تا هر کران
سر کشیده از زمین تا آسمان
هر کجا باشی در این خاک نجیب
لاله می یابی به تعداد عجیب
لاله هایی،آفتابِ بی غروب
صف زده تا سرزمین های جنوب
آخ،اسمی از جنوب آمد به شعر
شهرِ خوب من چه خوب آمد به شعر
شهر آتش،شهر خاک و شهر خون
شهرِ خرّم،شهر خونینِ قرون
شهر خوبِ تا همیشه داغدار
شهرِ مانده از شهیدان یادگار
دورتر از دور،ای مغرورِ من
بوده ای در هر غزل منظورِ من
نخلهای بی سرت یادش به خیر
آن وداع آخرت یادش به خیر
ما گذشتیم از شطِ ناباوری
در پناهِ باورت یادش به خیر
خاطرت باشد چه ها کردیم ما
از برای خاطرت یادش به خیر
از تمامِ ما پلاکی نیمه رفت
هدیه سوی رهبرت یادش به خیر
پیکر صدپارۀ ما،نازنین
شد فدای پیکرت یادش به خیر
سر به سر از سرخیِ ما لاله هاست
سرخی سرتاسرت یادش به خیر
خاطرت باشد چه ها کردیم ما
از برای خاطرت،یادش به خیر
                                       تفرش-خرداد86

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 9:50  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

ای همیشه گرم و روشن ای طلوع مهربانی
ای در آغوش امیدت، خواب  عمر جاودانی
نسبتِ بین من و تو مثل بودن با نبودن
من، زمین سرد تیره، تو بهشت آسمانی
مثل یک خوابِ لطیفی  پیش چشم و دوری از دست
مثل یک وهمم که پیشت محو گشتم ناگهانی
زیر باران، روی فرش خیس سبزه با خیالت
شعر می‌خوانم به آواز، راز می‌گویم نهانی
وه که گل وقت شکفتن از تو می‌گیرد بهانه
لاله وقت سر کشیدن از تو می‌جوید نشانی
سرو از مدّ  نگاهت خواند اسرار بلندی
چشمه در طرز کلامت یافت اعجاز روانی
آفتاب،این پیر گردون در زلال چشمهایت
می‌تکاند گَردِ پیری،خواب می‌بیند جوانی
قطره‌ام اما به یُمنت همت دریاست با من
یعنی از فیض کنارت رفته‌ام تا بی‌کرانی
                                                                      تهران- بهمن77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:45  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

بهار سبزه‌ی من بی تو غرق پاییزم
شکست می‌خورم و برگ عمر می‌ریزم
تو با طلوع کدام آفتاب می‌آیی؟
من از نگاه چه خورشید  باز می‌خیزم؟
هجوم حادثه صد بار  برگ و بارم ریخت
هنوز اگر تو بیایی به فکر گلریزم
شب و سکوت خیالات یک دلِ تنها
که را صدا بزنم، در چه کس بیاویزم؟
به خواب می‌روم و خنده‌ی تو می‌شنوم
ز خویش می‌روم و مست شوق می‌خیزم
ولی دریغ که تا چشم می‌زنم بر هم
همان کویر سکوت است و اشک می‌ریزم
چه خوب می‌شود این: از تو طرح و از من رنگ
تو خطّّ جاده بکش تا به غربت آمیزم
                                                                        اهواز- بهار 76

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:44  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

 ای گرمی ترانه در نبض جویباران
دست نوازش باد بر خواب سبزه‌زاران
سر می‌کشد ستاره از تابش نگاهت
گل می‌کند دوباره از خنده‌ات بهاران
حتی اگر خزان است در مقدمت وزان است
آواز رویش برگ در قلب شاخساران
هر شب به صد ترانه می‌گیرمت بهانه
در ساز باد و بیشه همخوان چشمه‌ساران
در پرسه‌های هر شب پر می‌شوم لبالب
از حسّ با تو رفتن تا قلب لاله‌زاران
در آسمانِ سنگی، رنگین کمانِ رنگی
در ابتدای خورشید در انتهای باران
یاد معطر تو بگذشت و سربرآورد
سُکر شمیم گلها در ذهن جوکناران
رفتی به خواب خورشید  یک روز و در پی تو
در خانه‌های گردون گردد به روزگاران
تا کی سری برآری از روزن سپیده
ما هم سری کشیدیم در جمعِ شب‌شماران
یاد تو ماندگار است چندان که روزگار است
چون نقش صخره‌ای سخت در عمق کوهساران
                                                                                   تهران- شهریور78

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:44  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

غرق آغوشِ که‌ای، آرام جان کیستی؟
امشب ای از من جدا، هم‌آشیان کیستی؟
چشم بر آفاق، هر شب تا به کی جویم ترا
اختر بخت منی، در کهکشان کیستی؟
ما هم از شادی جهانی داشتیم از بودنت
تا خود امشب شادی‌آرای جهان کیستی؟
حلقه زد گِردم فراق و حسرت و اندوه و یأس
حلقه از بازو زده بر بازوان کیستی؟
آتشی می‌سوزدم امشب نمی‌دانم که باز
همچو هر شب شادی‌افروز شبان کیستی؟
یادگار آخرین بودی ز نسل حوریان
امشب از ما خاکزادان، میهمان کیستی؟
بهر من هم ارمغانی داشتی از هر سفر
این سفر خود پای تا سر ارمغان کیستی؟

                                                                    اهواز- بهار76

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:43  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

 فصل باران وسکوت،فصل دیر انتظار
یک دریچه سوی دشت، چشم خیسی در کنار
فصل چشمی بی‌نصیب مانده بر راهی غریب
کرده باران را شمار، قطره قطره  بی‌شمار
فصل سرخ گم شدن زیر آوارِ غروب
تا سحر حیرانی و تا سحر رویای یار
خاک خیس راهها پرسه  تا  بیگاهها
از فراخیهای دشت تا میان کوهسار
در کجای لحظه‌ها  خانه داری ای عزیز؟
تا کجا باید دوید تا ترا دید ای نگار؟
در حصار این سکوت با که باید  سر دهم
قصه‌های بی‌کسیم در سکوت این حصار؟
آسمان  اوج سقوط، خاک  تندیسِ هُبوط
در کجا بندم امید در کجا گیرم قرار؟
شهرزاد قصه‌ی خوابهای کودکیم
باز کردم چشم و تو رفته بودی زین دیار
پیچ و تاب جاده شد سهم من از موی تو
نبض تند باد ماند از صدایت یادگار
رفتی و گُل کرد باز حزنِ پاییزیِّ من
یا مرا با خود ببر  یا بیا ای نوبهار
                                                          اهواز- زمستان76

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:42  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

دنبال تو می‌گردم،آخر به کجایی تو؟
تاریکِ فراقت من، شمع چه سرایی تو؟
چون خاکِ زمستانم زنجیریِ یخ بستن
چون برگِ بهارِ گل، در باد رهایی تو
آن کس که نمی‌پرسی حالش به جدایی، من
وان‌کس که نمی‌برّم از او به جدایی، تو
می‌سوزی و می‌سازی تا باز بسوزانی
این مستِ هوایت را  مستِ چه هوایی تو؟
صد رشته‌ی مروارید از اشک تنیدم من
غافل که چنان یوسف  برتر ز بهایی تو
معجون گل و نوری  از چشم بدی دوری
چشم همگان بر تو حیران که چه‌هایی تو
جسمت چو پری پر راز چشم تو تمام آواز
مثل سحر شیراز  افسانه‌سرایی تو
چون خوابِ سمرقندی  یکپارچه لبخندی
یک شهر پر از قندی اما به کجایی تو؟
من مشرق پاییزم  خورشید هم از کارم
سرد است مگر روزی دلگرم برآیی تو

                                                                    تهران- مهر77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:41  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

رگ‌به‌رگ شاید که در من خون عیسی جاری است
ورنه در چشمم چرا تصویرگُل هم  داری است؟
عاشقی خوب است، اما تا تو معشوقم شدی
خوبتر احوال من هر روز و هر شب  زاری است
خود تو می‌دانی جنون کهنه‌ی یک زخم چیست
گرچه قاتل نیست، اما وقت زجرم کاری است
می‌وزی... باران گل می‌ریزد از هر بام و در
می‌روی ناگاه و بی تو کارِ گل هم خاری است
می‌خرامی در شب من... شب چراغان می‌شود
می‌شوی پنهان، سحر هم بی تو بهتی تاری است
خنده‌ات جریان آرام گلی در برکه‌ها
اخمت اما یک گره بر چشمه‌های جاری است
بسته شد راه نفس، وا کن دری سوی سحر
در شب من، اینکه شرحش بختکِ آواری است
ماند دیگر بر قیامت نوبت دیدارمان
چشمم اما همچنان بر ساعت دیواری است
                                                                               تهران- مهر77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:41  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

ای اولین بهانه‌ی امیدواریم
ای شام آخرین غزل سوگواریم
وقتی که آمدی،گل و مهتاب سر زدند
در امتداد نیمه‌شب سرد تاریم
خورشید بودی و نفس گرم تو دمید
در انجماد ظلمت شب، صبح جاریم
یادت به خیر باد که در برق خنده‌هات
صبح بهشت بود شب داغداریم
یک کلبه داشتم همه سو یادگار تو
ویرانه‌ای شد از غم تو یادگاریم
ناآمده هوای سفر باز کرده‌ای؟
ای وای اگر خبر بشود بیقراریم
شهری پر از غریبه و من در میان، غریب
در این غریبه‌ها به که وامی‌گذاریم؟
من می‌سپارمت به خدا  گرچه بی‌وفا
با رفتنت به دست بلا می‌سپاریم
آمد سحر ولی چه سحر؟ فصل کوچ تو
این شد تمام حاصل شب‌زنده‌داریم
فصل دوباره گریه و صدباره زاری است
فصل دوباره‌ی غزل سوگواریم
بی‌من به هر کجا که هوس کرده‌ای برو
همپای توست رود غزلهای جاریم
من تا همیشه بر سر راهت نشسته‌ام
تا بگذری و پای به چشمان گذاریم
من مانده‌ام بدون تو با دفتری سیاه
و   یک قلم که پر شده از شرمساریم

                                                                تهران- تابستان77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:40  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

گر به دریا کشد این غربتِ جار ی بودن
چه زیان در به در دشت و صحاری بودن
گر تویی آن که غزلهای مرا می‌شنود
چه خوش است این قفس تنگ و قناری بودن
می‌توان قلب خزان را به شکوفایی داد
می‌وزد یک‌دم اگر با تو بهاری بودن
می‌توان با تو به معراج کبوتر دل بست
برتر از عرصه‌ی هر بازِ شکاری بودن
در شب بسته‌ی ما برق شهابی کافی‌ست
تا به آتش کشد این خوفِ حصاری بودن
من و باز این شبِ مسدود؟ تو وا کن چشمی
تا که دریا شوم از چشمه‌ی جاری بودن

                                                                     تهران- شهریور77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:40  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

شروع عشق من شد ابتدای بی تو سر کردن
بَلا گردانِ من چند این بلای بی تو سر کردن؟
من و یک سینه بی‌تابی، کجا دور از تو تاب آرم؟
به مردن کن مرا تکلیف، جایِ بی‌تو سر کردن
کجایی ای به دل نزدیک؟ هر جا در پی‌اَت رفتم
همین خاک فراق است و هوای بی تو سر کردن
نه در دل شور پروازی نه بر لب لحن آوازی
قفس شد گِرد من بغض رهای بی تو سر کردن
غریبی بی‌سرانجامم که در شبکوچِ ناکامم
شهابم شد دلیل راههای بی تو سر کردن
به امیدی که می‌آیی منم آن موج دریایی
که از خود رفته باشد پا به پای بی‌تو سر کردن
خزان‌آلوده‌ای سردم که بعد از این شب سردم
شکوفا می‌شوم در انتهای بی تو سر کردن
من آن گنگم که می‌گریم ولی آیا که می‌داند
چه وحشتبار دیدم خوابهای بی تو سر کردن
سرانجام من واین غم چه خواهد شد که از اول
شروع عشق من شد ابتدای بی تو سر کردن
                                                                         تهران- مهر77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:39  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

حسّی‌ست مثل رویش گل در کلام تو
باید غزل نوشت جواب سلام تو
تفسیر آن به رویش گلها سپرده‌ام
حسّی که می‌وزد به بهارکلام تو
بس بود از زبان تو یک حرف، یک سلام
شرمنده گشتم از تو و لطف مدام تو
از حال ما سراغ گرفتی؟ خراب نیست
قصری که تکیه داده به دست دوام تو
پرسیده‌ای که: باز دلت رام عشق هست؟
رام است این کبوتر وحشی به دام تو
مسحور خنده‌های توام، زیر لب بخواه
از ممکنات، هر چه که باشد به کام تو
آن‌گونه‌ام که مطلع خورشید می‌شوم
یک شب اگر قدم بگذارم  به بام تو
نام تر صدا زدم و   ماه سرکشید
تا خواستم صدا بزنم باز نام تو
گفتی سلام؟ هیچ مگو، فرصتی بده
باید غزل نوشت جواب سلام تو
                                                                 تهران- شهریور 78

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:38  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

موجم ولی حباب قبولم نمی‌کند
دریایم و سراب قبولم نمی‌کند
سیمرغ گشتنم چه بلا شد که هیچ کس
نه زاغ و نه عقاب  قبولم نمی‌کند
تصویر قصه‌های قدیمم ولی چه سود؟
زندان تنگ قاب قبولم نمی‌کند
شرح هزار راز غریبم ولی دریغ
یک سطر صد کتاب قبولم نمی‌کند
زندانی ندامت بیداری خودم
عمرم گذشت و خواب قبولم نمی‌کند
جایم به خاک نیست ولی بس پر آتشم
بیچاره آفتاب قبولم نمی‌کند
تن می‌دهم به هرزگی بادهای دور
حالا که روح آب قبولم نمی‌کند
                                                           اهواز- زمستان76

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:38  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

ای بهارِ تازگیها ای گل زیبا بیا
بی تو،گل می‌پژمرد ای رونق گلها بیا
گریه تا کی باید  اینجا کرد دور از روی تو؟
یا مرا با خود ببر آنجا که هستی یا بیا
چند این بیدار خوابیهای شبهای فراق؟
دیده‌ام را خواب کن، در جامه‌ی رویا بیا
در میان شوره‌زاری دور، نخلی تشنه‌ام
خشک شد چشمم به راه ای ابرِ باران‌زا  بیا
مقصد ما از تماشا یک نفس دیدار توست
یک نفس هر جا که خواهی خانه یا صحرا  بیا
ازدحام عالمی بر یک دل نازک مخواه
خانه‌ای تنگ است، دور از همرهان  تنها  بیا
گفته بودی هست پروایت که بی‌باکیم ما
ما که از خود رفته‌ایم از شوق، بی‌پروا بیا
شاید این زندانِ هر شب بشکند از بودنت
ای طلوع روشنی، از روزنِ فردا بیا
نیستی دیگر ولی در خلوت شبهای من
هرنفس می‌پیچد آوازی که ای زیبا  بیا
                                                                      تهران- زمستان74

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:38  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

با تو نشسته‌ام ولی بیخبرم ز جای تو
کز همه سوی می‌وزد رایحه‌ی صدای تو
در سفر یکی شدن  رفت هزار و یک‌شبم
راه نمی‌برم ولی در شبِ منتهای تو
در صفِ دورِ غنچه‌ها گُل به گلو نشسته‌ام
تا بوزد ز گوشه‌ای مژده‌ی دلگشای تو
با تو مسیر قصه‌ها رو به سپیده می‌رود
صبح، شراره می‌کشد از لبِ خنده‌های تو
شکوه به آشنا برد هر که برنجد از کسی
شکوه‌ی تو کجا برد آن که شد آشنای تو؟
در قفس فرشتگی  حسرتم آب می‌کند
کاین همه ذرّه می‌پرد تا دلِ دورجای تو
پیرهنی به قامتت نازک و نرم ساختم
پودش از التهابِ دل، تارِ وی از هوای تو
پیشکش نگاه تو هرچه  که هست می‌کنم
شعر من است عالمم، عالم من برای تو
                                                                       تهران- شهریور78

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:36  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

کویرم، از تو اما نقش دنیایی دگر دارم
میان خواب گلها با تو رویایی دگر دارم
به گریه خاکِ اندوهم  که بر هر قله‌ی کوهم
میان رعد و برق و باد، غوغایی دگر دارم
گران چون ابرِ بارانم  که تن بر خاک می‌سایم
ولی در عمقِ خاطر، فکر بالایی دگر دارم
تو مثل عطر گلها  من نسیم گرمی از صحرا
که با تو میل گشتن گِرد صحرایی دگر دارم
خوشی کی ره به جایم می‌برد با این همه وسعت
که او راهی دگر رفته‌ست و من جایی دگر دارم
دلم را با تو قسمت کرده‌اند ای نازنین ورنه
به هرجا خیره گردم  رقص زیبایی دگر دارم
                                                                        تهران- شهریور77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:35  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

میان آینه‌ها شورشی به پا می‌کرد
کسی که چشم مرا با تو آشنا می‌کرد
غبار تلخ تکدر به خاطرم پاشید
کسی که در دل آیینه‌ام صفا می‌کرد
نگشت باورِِ یک دشنه  قصه‌ی زخمم
که لب ز عمق ازل تا همیشه وا می‌کرد
میان خوابم و بیداریم خطی گنگ است
از آن میانه  مرا یک نفر صدا  می‌کرد
و چشم تا پیِ آن گنگ  باز می‌کردم
دری به خانه‌ی خورشید و ماه وا می‌کرد
به صورتم گلِ خورشید،دست می‌سایید
و ماه در شبِ افسانه‌ام  رها می‌کرد
فرشته در قدمم از ستاره گل می‌چید
بهشت را به یکی برگِ آن  بها می‌کرد
برای آنکه نرنجم به هیچ جای جهان
خدا  نشیمنِ من قصرِ ناکجا می‌کرد
تمام شب به تمام بهشت می‌رفتم
و صبح از آن‌همه آزادیم جدا می‌کرد
خطی هنوز بدان‌سان همیشه گنگ به جاست
ولی کو آنکه مرا در خودم صدا می‌کرد
                                                                     تهران- مهر77

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:35  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

برای او
که در خالیِ این وحشی‌ترین قرنِ سکه و سرب
حضورش هنوز معنی سرشاری‌ست.
او که گمشده‌ی دلتنگی‌های شاعر است
در لحظه‌های وسوسه‌ی سرودن.
او که سرشاری دستهای خالی‌ست
در قحطسالی که بهار، قصه‌ای خیالی‌ست.
او که دو پلک همیشه باز دنیا را
فاصله‌ی زمین و هوا را
پر خواهد کرد سرانجام
از خواب آسودگی.
بوی نیلوفر بودا با اوست
و اشارات سرانگشت زرتشت به اوست
عصای دست موسی امید به او
و بشارت فصیح مسیح، نوید به اوست.
او که اوست
به هر اسم که بخوانندش
و صفتش خوبترین است
از هر قسم که بدانندش.
او که می‌آید
می‌آید
می‌آید...

                                     اهواز- تابستان81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:30  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

ای شکوه رویشت آن‌سوتر از خاک نژند
سرزمینهای خیالت آسمانهای بلند
ای عروس حجله‌های هفت‌رنگ خوابها
ای تمنای دو عالم،شرقی مشکل‌پسند
تا نرنجد خواب نازت، بستری مثل نسیم
پهن کردم از دو چشمم،از حریر و از پرند
با تمام کوههایت رفته‌ام تا کهکشان
با تمام چشمه‌ها تا چشم خورشید بلند
ترمه ترمه پوستت از نازکای خوابها
قصه قصه خواهشت در سینه‌هامان بند بند
می رسند از قلب رویش،دستهای خالیم
تا پر از اردیبهشت خاطراتت می‌شوند
دید تا کابوس اخمت را خدا هم اخم کرد
آخر از بهر خدا ای نازنین یک لب بخند
از غروب چشمهایت راه دوری آمدم
باز کن چشمی به حالم،شرقی مشکل‌پسند

                                                          اهواز- فروردین81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:13  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

باد
باد
باد
می‌وزد سرد
و آبگینه‌ی سپید شب
می‌رقصد و می‌ریزد.

من تمنای مغموم دستانی را
                                   می‌شناسم
که ترک‌خورده و سیاه
تخته‌سنگی را می‌کاود
تا مزاری سازد
و چارسوی تلألؤ تک‌چراغی دور را
صلیبی می‌بیند.
بازگشتی نیست
این را ردّپاهای برفیِ بی‌بازگشت می‌گویند.

من لبهای زخم‌خورده‌ی مرگ را شنیده‌ام
در دورترین ویرانه‌های شب و جنگل
در ترکهای سیاه‌گشته‌ی دیوار اتاقم
حتی
زیرِ زیرگلدانیِ لب پنجره
پشت پیچکهای خشکیده
روی طرح رنگ‌باخته‌ی مقرنس ایوان
من لبهای زخم‌خورده‌ی مرگ راشنیده‌ام
در امتداد ردّپاهای برفیِ بی‌بازگشت.
بازگشتی نیست
می‌دانم.

من جان کندن معصوم شمعی را
                                        می‌شناسم
که در قاب زندان یک فانوس
سرانگشتان نازک تضرع را
                                     باز کرده بود
و نبسته بود
لبهای زخم‌خورده‌اش را مرگ
آن‌گاه که آخرین فریادهای شمعی را
در حصار شیشه‌ای شب
در خاموشی همیشه
می‌شکست.
شمعی به آخر خود رسید
شعله‌ای که بر آن، نفس می‌دمی
به کجا خواهد رفت؟

هر کودکی در گهواره مسیحایی است.
مادر بر سینه‌ی پیراهنم
طرحی از من دوخت بر صلیب
و امیدواریِ دست پدر
که نهالی می‌کاشت
سایه‌ی سنگین صلیبی بی‌امید را
بر دوش حس می‌کرد.

باد
باد
باد
می‌وزد سرد
و آبگینه‌ی سپید شب
می‌رقصد و می‌ریزد.

من تلاش بی‌رمق سرانگشتانی را
                                         احساس کرده‌ام
که بی‌حسّ و ورم‌کرده
زیر خروارها برفِ قحطسال
می‌خواست ایمان بیاورد به حضور یک جوانه.
پیرمردی هنوز
تور می‌اندازد
بر رودبار منجمد اعصار.
رود یعنی جاری منجمد فردا
رود یعنی انجماد،امروز یا فردا
و دریا
طنین یک‌ریز کویر را
در ژرفنای خویش زمزمه می‌کرد.

در خالی پوسیده‌ی جمجمه‌ها
هیچ امیدی هنوز آیا
زمزمه می‌کند؟
و در چشمخانه‌های تهی‌مانده‌شان
خواب سپید سواری می‌گذرد؟
                                   وقتی که بیداری برف
                                   خواب را در سر زندگان می‌خشکاند
                                                                               سیاه.
من شبی خواب معصوم ستاره‌ای را دیدم
و سالهاست در این بهتم
که ستاره‌ام
              اسیر کابوس زمین؟
یا زمینم
              پیوند خورده با رویای ستارگان؟
                                                                اهواز- فروردین81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:12  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

...عصر تلخی‌ست عصر زادن من
عصر بی ما که هیچ، بی منی است
عصر رویین تنان پاک گذشت
عصر فحشاییان آهنی است

عصر اسطوره‌های سکه و سرب
عطر باروت در مشام زمین
کور شد چشم انتظار که شد
دستها مشتهای پولادین

خانه‌ام در مسیر ویرانی
کوچه‌ام امتدادی از برهوت
شهر من شوره‌زار نوبنیاد
سرزمینم مزارع باروت

دل من قصه‌ی فروپاشی
سینه‌ام مرز بی‌حماسه شدن
دستهایم طلوعی از سیمان
بعد، مدفون به زیر ماسه شدن


تب شن‌بادهای داغ کویر
بر تنم می‌زند کهیر کهیر
انعکاس صدای دیوی دور
می‌تپد پشت هم: بمیر بمیر

خانه‌ی دیو،قلعه‌ای جادوست
که طلسمِ هزاررنگ شده
جا به جا در مسیر قلعه‌ی او
فاتحی تا همیشه سنگ شده

آخرین فاتح قبیله‌ی من
تاخت‌ یک‌شب بر این حصار طلسم
بین انبوه سنگها در راه
ماند از او سنگوارهای بی‌اسم

گرچه شد سنگ، نفرتی سوزان
در نگاهش هنوز می‌جوشد
دستها را گشوده‌است به پیش
به هجومی دوباره می‌کوشد

می رسد زهرخند دیو به گوش
که:" دگر فاتحی نماند آیا؟ "
پیله‌ی سنگ را به بشکن
آخرین فاتح قبیله بیا

                                       اهواز- مرداد81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:12  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

و نخستین کابوس بود هابیل
وقتی که حضرت قابیل
پلک پرده را فرو آویخت
و تن بر درازنای عریان معشوقه فروریخت
در انتهای روز پیروزی
در شبِ کام.
پس طرح مبهم یک اندام
بر پلک پرده‌ها   
                  بر پرده‌های پلک
                                            لرزید
و لرزید قابیل.

صدا می‌گفت:
من با تو خواهم ماند
بر فرازِ روزِ کوهها
و در نشیبِ شبِ درّه‌ها
حتی وقتی
که ساقه‌زار تُرد گندمها
از عبوری مشکوک می‌جنبد
هنگام بیقراری سگ گله
که سر می‌جنباند از شنیدن بویی مشکوک
در بیشه‌های خالی اشباح
آن‌گاه که تلنگر ناگاهِ شاخه‌ای موهوم را
بر سر دوش حس می‌کنی
در رگبرگهای خواب گلها
در سکوت غروب پلها
در سراب چشمه‌های دوردست
در آوازخوانی جویها
                          یکدست
با تو خواهم ماند
ترا خواهم خواند
ترانه خواهم خواند
در دالانهای وهمناک یک تنهایی
در چک‌چک چیزی مرموز در دخمه‌های نَمور پیر 
 در هویِ ممتدّی که می‌پیچد
                                 در خالیِ کویر.

تا کجا خواهی گریخت؟
جاده خواهد ماند
و من
در پسِ پیچِ هر جاده
با تو خواهم ماند
با تو خواهم راند
ترا خواهم خواند
ترانه خواهم خواند
                             شاد
و تو
فریاد خواهی خواند
                        فریاد
که:
     تویی کابوسِ من،افسوس،افسوس.

با پاره پاره‌های پرده‌ها
درازنای عریان معشوقه را
از چشمهای شبح پوشانده بود
پرده‌ای دیگر نبود
اما
طرح مبهم یک اندام
ایستاده بود مدام
و لرزان
ایستاده بود
قابیل.

                                      اهواز- فروردین81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:11  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام


برای آنان که شاعرِ خودند  تنها
و در این نیز تردید هست بی‌تردید.

اهواز را می‌شناسم
با کافه‌هایش
آسمانه‌هایی در آستانه‌ی انفجار
از دودهای جوراجور
و نورهای رنگارنگ
رایحه‌ی قهوه و عطر
و حلقه‌هایی از اشباح
که در تاریک‌روشنِ ابهام می‌گذرند
و مدار آسمان را می‌خواهند
بر چرخش سبیلشان بچرخانند.
سرهای طاس
مشعشع‌ترین برهانی‌ست ایشان را
بر التفات خدا
که سر به مزارع پُرپشتِ روشنای فکر می‌زند
و چشمهایشان با عینک
(درز نکند جایی که شیشه‌ای‌ست)
دورنمای چه شبهای درازی
که باز باز مانده‌اند
در آستانه‌ی قرائت کتب.

ممنونِ مرارت آنانیم
که بار زمین را متحمل اند
آن‌سان که گوی عظیم زمین
حقیرترین منگوله‌ای‌ست
آویخته بر یک تار سبیلشان
و راست اگر بخواهی
ماه و خورشید را می‌خواهند
راست در قاب عینکهایشان
                                  که شیشه‌ای‌ست.

شعور، شعری‌ست که از حضور آنان وزن می‌گیرد
و شاعری تهمتی بوده از دیرباز
که بر اینان راست آمده.
من، تو، او، ما و شما
نمی‌دانیم
که تنها ایشان می‌دانند
و جماعات عظیم بشر
صفری‌ست در جمعشان
خالی از هر خرد و شعور و شعر.

ما که نادانیم
چه می‌دانیم
که چیستند و که‌اند
 تنها
آخرین کاهنه‌ی معبدی همیشه نامکشوف
می‌گفت:
" در خطوط ناخوانده‌ی سنگنبشته‌ای مفقود
شرح اعجازی بود
که روزی سرانجام
در ناامیدترین شب نادانی
چیزِ آسمان جِر خواهد خورد
و در دالانی از ابهام
هُبوط می‌کنند گزیدگانی
که سقوط را فرمان ایست می‌دهند
آن‌گاه که پشت پیر عقل
خم خواهد آورد از صعوبت بار نادانی
در بزنگاه فاجعه ناگاه
پیک لطف خواهد رسید
با مدرن‌ترین پست
فرشته‌ای سوار بر دوچرخه‌ای از بوق
با بسته‌ای سفارشی
حاوی عصارات اصل عصر خِرَد"

شاید، اما انگار
سوء تفاهمی هست در این پستِ مدرن
وگرنه اینان همیشه بوده‌اند
اشباحی که در آسمانه‌های در آستانه‌ی انفجار
مدار آسمان را می‌خواهند
بر چرخش سبیلشان بچرخانند
و سرهای طاس
یگانه برهانی‌ست بر روشنای فکرشان
و عینکهایشان که شیشه‌ای‌ست
دورنمایی از دیدشان
که شاید کور،شاید کر...

این مدرن حکایتی نیست که با پُست آمده
من، تو، او، ما و شما
نمی‌دانیم
که تنها ایشان می‌دانند
و جماعات عظیم بشر
صفری‌ست در جمعشان
خالی از خرد و شعور و شعر.
حق با آنان است، می‌دانم
اما بگذار این احمق نادان
پرنده‌ای باشد
بر یک پای ایستاده
که هنوز برای دل مردم می‌خواند.

                                                      اهواز- تیرماه81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:10  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>


چشمهایت را
چون دو تپّه‌ی ایستاده بر خطِّ افق
دوست دارم
و پیشانی‌اَت را
که آفتاب بلندی‌ست
بر پهنه‌ی تمامت تنهاییم.

کاشفان گمشده‌ی چشمت را
سیاهه می‌کنم
و ورق می‌گردانم
از ابتدا که منم، تا به انتها که منم.

از آن دوردست
چون ستاره‌ای کِهتر
دوستت دارم
ای ماه‌ترین.

                                           اهواز- تابستان80

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:10  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>


برای مرداب‌های خیابانی
رودخانه‌هایی که پشت صخره‌ی بن‌بست، خانه گرفتند

 

یک کیف خاک‌خورده‌ی مشکی به روی دوش
یک روسریّ کهنه‌ی شُل‌بسته  بر سرش
بر قامتش گشادی یک مانتو چروک
سینه‌ش کمی گشوده و پُر شوره آخرش

کفشش گشوده‌است لب و شکوه می‌کند
از پرسه‌های خسته‌ی او صبح تا غروب
با سنگفرش داغ معابر غریبه نیست
در روزهای شعله‌کش شرجی جنوب

قشر ضخیم پودر که مالیده روی پوست
پوشانده هر شیار که بر چهره داشته‌ست
هرچند شرّه‌های عرق بعد ساعتی
از خود شیارهای نویی جاگذاشته‌ست

یک بافه موی مشکی مِش کرده‌ی بلند
سرریز کرده بر کمرش مثل آبشار
یک دسته هم گریخته از زیر روسری
طی کرده نصف صورت و افتاده بر کنار

او اهل سایه نیست ولی سایه می‌کشد
بر پشت پلکها که حریم اشاره است
آن‌وقت، زیر سایه‌ی آن پلک‌های سبز
چشمش که باز می‌شود اوج ستاره است

ار امتداد خطّ سیاه مداد چشم
چشمان او ستاره‌ی دنباله‌دار شد
بر ساحل دو جانب چشمان آبی‌اَش
مژگان عاریه دو صفِ سبزه‌زار شد

از فقر اگرچه  یک دو سه دندان کشیده است
بد بوسه نیست زیرا مسواک می‌زند
کم‌خونی‌اَش به ناخن او هم کشیده است
اما چه باک، او همه را لاک می‌زند

این اوست،هرچه هست همین است ظاهرش
دنیایی از تناقض و انبوهی از تضاد
نیمیش رنگ و روغن و نیمی چروک و چرک
گاهی‌ست روح آب و زمانی‌ست هرزه باد

این اوست مرغک همه‌ی آسمان شهر
هر دم به چینه‌ی دگر و بام دیگری
میلش اسارت است و غرورش شکستن است
هردم به پنجه‌ی دگر و بام دیگری

در طالعش که جوهره‌ی تیره‌بختی است
انگار حرف عهد و وفا  نانوشته ماند
در روز وحشت‌آورِ میلادِ او  پدر
گویی به گوش او سخنی از وفا نخواند

هرچند از وفا اثری نیست در دلش
در چنته‌اش دروغ و دورویی هزار هست
این خنده‌های هرزه‌ی او را به دل مگیر
انگار اسم غصه به گوشش نخورده است
اما
اما
اما چقدر ساده دل و زود باوریم
آری
این اوست
اویی که سهمش از دو جهان بزرگ ما
یک کیف خالی است،همان کیف کوچکش
در کیف او بزرگترین ثروتی که هست
عکسی‌ست، مثل قبله‌ی او، عکس کودکش

در چشمهای مضطرب او نگاه کن
اویی که مرغ کوچک دام بزرگ ماست
خون می‌شود دلت اگر از متن چشم او
حرفی بخوانی از دل تنگش که مبتلاست

در ارتعاش خنده‌اش آیا عجیب نیست
بغضی که در عمیق دلش گریه کرده‌است؟
در چشمهای آبی‌اَش آیا غریب نیست
حسّی که مثل فاجعه‌ی پشت پرده‌است؟

پشت نقاب خنده‌ی او را ندیده‌ای
این خنده بخیه‌ای ست که بر زخم دوخته‌ست
ناچار بود،اگرنه در آن سوی عشوه‌ها
ابروی پر اشارهاش از اخم سوخته‌ست

او رودخانه بود شبیه تمام ما
رودی که پشت صخرهی بُن‌بست، خانه داشت
آیا صدای ملتمسش را کسی شنید
آن شب که پا به خانه‌ی مرداب میگذاشت؟

ما اوج روشنایی و او قعر تیرگی؟!
آخر چقدر ساده دل وزودباوریم
او در مسیر باد اگر خانه ساخته‌ست
ما بادهای هرزه بدان خانه می‌بریم

آرام و رام می‌شکند زیر دست ما
اما دلش به تندی یک بچه می‌زند
ما در مسیر عصمت او چاه می‌کنیم
تنها گر او برای خودش چاه می‌کند

تو فکر کرده‌ای سراپای او تن است؟
آن تن که پیله بسته در انبوه رنگ وبو؟
بشکاف پیله را و ببین چیست در دلش
با او سخن به لهجه‌ی پروانه‌ها بگو

او آینه‌ست با تو دورویی نمی‌کند
وقتی که از دورویی خود دست می‌کشی
یادش بده تقاطع خورشیدها کجاست
او را چرا به کوچه‌ی بن‌بست می‌کشی؟
                                                                 اهواز- تیرماه81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:8  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

صدای ناله می‌آید
صدای ناله‌ای از دور
صدای ناله‌ی کشدارِ چرخ گاریی رنجور
که با سُم ضربه‌های خسته‌ی اسبی تلاقی می‌کند در دور
خدایا اوست آیا اوست؟

صدا انگار از یک جاده نه، از جای جای جاده‌ها جاری‌ست
تمام جاده‌ها انگار سر بر سینه‌ی بی‌تاب من دارند
خدایا کیست،این دل پر زدنها چیست؟

صدا هر لحظه روشن‌تر
صدا نزدیک
               و نزدیک
                           و نزدیک‌تر هر دم
صدا نزدیک‌تر بر آستان خانه می‌ماند
خدایا اوست آری اوست
بزن بر در، بزن، بشکن طلسم چوبی این کهنه کاخ بی سرانجامی
بزن بر در، بزن،این خانه جای توست،جایت خالی این شبهای ناکامی
تو آن سوی در و این سوی   من، کافی‌ست در را باز بگشایم
و من یک دست بر در دست دیگر روی پیشانی
میان قاب در، چون عکس سردی خشک می‌افتم
                                                          که می‌بینم
کنار خانه یک گاری‌ست با یک اسب و
                                                          دیگر هیچ.


                                                                        اهواز- زمستان80

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:7  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

ای خسته از تراکم شبها  سفر به خیر
لبخند پر نوازش فردا  سفر به خیر
از ابتدای حادثه‌ها دوره می‌شویم
تا منتهای فاجعه‌ها تا سفر به خیر
طرح نگاه سبز تو شکلِ سلام بود
طعم لبان کال تو اما سفر به خیر
حرفی هنوز در تهِ چشم تو مانده است
حرفی شبیهِ تا به ابد یا سفر به خیر
قسمت نبود با تو وزیدن میان باغ
ای گردباد خسته‌ی صحرا سفر به خیر
تا ساحل سپیده گذشتیّ و از تو ماند
خطّی نوشته بر شبِ شن‌ها: سفر به خیر

                                                             اهواز- زمستان80

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:6  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

 

حالا که می روم برسم انتهای شب
با من بیا که گم نشوم لابه لای شب
یادم بده تقاطع خورشید ها  کجاست
دستم بگیر تا نروم زیر پای شب
وقتی کنار پنجره  گیتار می زنی
مثل بهشت می شود اسپانیای شب
اسپانیا نگو، که تو با بهترین لباس
باچشم سبز، می شوی ایتالیای شب
آن وقت در کنار تو کشور به کشور است
سیرم درون نقشه ی جغرافیای شب
چیزی غریب در دل من تاب می خورد
گمراه و بی نشانه تر از جاده های شب
چیزی که مثل سایه  پی‌اَم می دود مدام
در روزهای روشن و در سایه های شب
چیزی شبیه شعر خودم سبز و خوش لباس
چیزی شبیه تو، تو که روزی به جای شب
ای لای لای هر شب من،باز شب رسید
با من بیا که گم نشوم لابه لای شب
                                                 حالا که می روم برسم انتهای شب...

                                                                                      اهواز- تابستان82

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:4  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

ابریشمِ نگاه ترا قاب می‌کنم
این خانه را به یاد تو بی‌تاب می‌کنم
از صبح، پشت پنجره با هم نشسته‌ایم
شب شد، دو پلک پنجره را خواب می‌کنم
فرصت بده، یکی دو سه شب  پیش من بمان
قسمت شود دلِ همه را آب می‌کنم
پشت حصار کاغذی دیو قصه‌ها
شب را پر از ترنم مهتاب می‌کنم
ای آخرین پریچه‌ی اعماق بیشه‌ها
من بیشه را بدون تو مرداب می‌کنم
بالای پرتگاه، مردد نشسته‌ام
فکر سقوط و درّه‌ی پر آب می‌کنم
یک دفعه دست گرم تو از راه می‌رسد
خود را میان دست تو پرتاب می‌کنم
پیشم بمان بگو که دگر خواب نیستم
دارم نگاه سبز ترا قاب می‌کنم

                                                         اهواز- بهمن81

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:4  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام


آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده‌ست
هر جا به هر ترانه  کسی عاشقت شده‌ست
ای سیبِ سرخ ِ غلت‌زنان در مسیر رود
یک دشت، تا به من برسی عاشقت شده‌ست
ای ماه،امشب از فلک خود نگاه کن
بر خاک، برکه‌ای  نفسی عاشقت شده‌ست
پرواز می‌کنی و  ندیدی پرنده‌ای
از پشت میله‌ی قفسی عاشقت شده‌ست
شاید خدا نکرده  تو هم مثل آینه
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده‌ست
یک بار، تا همیشه، بسش بود عاشقی
این قلب کوچکم که بسی عاشقت شده‌ست
با تو دوباره زاده شد و بی تو مرده است
معنیش چیست؟
            : او نفسی عاشقت شده‌ست
        
                                                                  تهران- فروردین84

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:2  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

زخمی بزن  عمیق‌تر از انزوای من
شعری بخوان  شکسته‌تر از شعرهای من
این دفتر سیاه و مدادم برای تو
آن حرفهایِ روشنِ سبزت برای من
جای تو نیستم که بگویم چه می شدی
یک شب اگر تو شیفته بودی به جای من
طوری که تو درونِ دلم جا گرفته ای
یک ذرّه جا نمانده در این دل برای من
خورشید و ماه و هر چه ستاره،بهای تو
یک چشمک از دو چشم قشنگت،بهای من
بیدار کن مرا و بگو خواب نیستم
بیرون اگر نمی روی از خوابهای من
لالاییِ لطیفِ پریواره‌ایِ غریب
این روزها عجین شده با لای‌لای من
از من نپرس  آری و نه،از خودت بپرس
ای خوانده  با  هجا به هجای صدای من
از تو کجا فرار کنم؟ هر کجا که بود
دیدم تو پا گذاشته‌ای پیش پای من
اندازه دست توست خودت هم حساب کن
عشق بزرگِ این دلِ کوچکنمای من

                                                   تهران- دی‌ماه 84

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:2  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>


با تو تمام خاطره‌ها تازه می‌شوند
آوازهای مرده پر آوازه می‌شوند
گلبرگهای زرد دلم  صورتی‌ترند
وقتی که با بهار دلت تازه می‌شوند
چشمک بزن که بین دو پلک قشنگ تو
ماه و ستاره‌اند که اندازه می‌شوند

                                                  تهران- دی‌ماه84

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:1  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

 

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

بردی دل مرا و مرا جا گذاشتی
بر غنچه‌های عاطفه‌ام پا گذاشتی
گفتی صریح و ساده که: یک عمر پایه‌ای
پنهان درون جمله‌ات "اما" گذاشتی
دیشب کتاب خاطره‌ها را ورق زدم
چیزی درون خاطر من جا گذاشتی
چیزی که عشق، نام حقیری‌ست پیش آن
دردی که تا همیشه به من واگذاشتی

                                                       تهران- فروردین85

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:1  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

                                                  

  ترجمه‌ای آزاد از شعر "کشتی‌های دریا" اثر ایرنه تامسون

کودک:
کشتیِ توی دریا
می‌آی به ساحل ما؟
برای ما چی داری؟
برامون چی می‌آری؟

کشتی:
صدفهای طلایی
شال سرخ حنایی
پیرهن مروارید دوز
ابریشمای زردوز.

کودک:
کشتیِ توی دریا
می‌آی به ساحل ما؟
برای ما چی داری؟
برامون چی می‌آری؟

کشتی:
از سرزمینهای دور
که سردند و سوت و کور
الماسای کوه نور
می‌آرم و می‌ریزم
به پای تو عزیزم.

کودک:
 کشتیِ توی دریا
می‌آی به ساحل ما؟
بابام خیلی مریضه
مامان هی اشک می‌ریزه
می‌گه دواش بهاره
بهار که گل بیاره
بابا مثل ستاره
می‌خنده باز دوباره
خروس تُک طلایی
به مرغ پر حنایی
می‌گفت بهار تو ابراست
خونه‌ش اون سر دریاست
کشتی توی دریا
کجا می‌ری تو ابرا؟
می‌آی به ساحل ما؟
شاید بهار تو باشی
بیایی گل بپاشی
بابام مثل ستاره
بخنده باز دوباره.

کشتی:
قشنگ و مهربونم
درد و بلات به جونم
غصه نخور بهار شد
درخت گل به بار شد
بهار اومد دوباره
اومده گل بباره
بابا مثل ستاره
می‌خنده باز دوباره
بهار خودِ تو هستی
دست غما رو بستی
دل تو کوه نوره
چشات شهر بلوره
هر جایی که تو باشی
بهاری، گل می‌پاشی
قشنگ و مهربونم
درد و بلات به جونم
غصه نخور بهار شد
غصه نخور بهار شد...

اهواز- شهریور82

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:0  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

دیروز جوانه‌ی قشنگی بودیم
امروز گل خوش آب و رنگی بودیم
فردا به سر تربت ما بنویسید
ما سهم گلوله‌ی تفنگی بودیم

ما سهم گلوله‌ی تفنگی بودیم
یعنی که گل خوش‌آب و رنگی بودیم
فهمید زمین شبی که ترکش کردیم
موجود بهشتی قشنگی بودیم

خواب آمد و بر دو پلک کودک آویخت
بمبی ترکید و خانه با مرگ آمیخت
آن لحظه که ریخت سقف بر سینه‌ی طفل
ای کاش که سقف آسمان هم میریخت

آن طفل که از تمام او مانده به جا
یک دستِ عروسک و شبیهی از پا
از بستر خالی‌اش چنین فهمیدم
او پر زده با عروسکش پیش خدا

ما سبزه‌ی بستان حسینی بودیم
پرورده‌ی دستان خمینی بودیم
لب‌تشنه‌تر از عطش به خاک افتادیم
از کرب و بلا مثال عینی بودیم

صد بار اگر شکست بال و پرمان
صد دشنه اگر نشست در پیکرمان
باقی‌ست هنوز دست حق بر سرمان
بر جاست هنوز پیرمان، رهبرمان

پیری که ولایت به سرِ ما دارد
بر ما نه  که بر تمام دنیا دارد
یک دست، گشوده از محبت به زمین
یک دست دگر در آسمانها دارد

پیری که بهار، عکسی از خنده‌ی اوست
گل اسم قشنگی‌ست، برازنده‌ی اوست
قلب غزل و ستاره و سبزه و صبح
قلب همه‌ی عاشقی آکنده‌ی اوست

با خنده‌ی او دوباره برمی‌خیزیم
با روح زلال عشق می‌آمیزیم
آن‌گاه به هرچه کفن سرخ قسم
خون در جگر دشمن دون می‌ریزیم

اهواز- شهریور 82

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 19:0  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>

ترا دوست دارم
ترا با سلام صداقت
ترا با کلام محبت
ترا با تمام غزلها
ترا  بی‌ تمام بدلها
ترا دوست دارم.

تو آن قصر دوری
که در خوابِ هر شب
در قصه را بر  رخم می‌ گشایی

تو آن شهر نوری
که تاریکیم را
به لبخندِ هر لحظه‌ ات می‌ زدایی

فدای تو هر دل
فدای تو هر سر
ندارم برایت بجز اشک
                                   یک تحفه دیگر
ترا دوست دارم.
                                                          

   تهران- پاییز 83

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 18:58  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام