تبليغاتX
آن روزها

آنروزها>مقالات من>

 این مقاله،پیش از این به صورت طرحی اولیه و مختصر در وبگان آن روزهادرج شده بود  و حال،صورت گسترش یافتۀ آن عرضه می‌شود.


شش واژۀ خَلَج،خَلَچان،غلجایی(قلجایی)،غور،گَرَکان و فراهان از یک ریشه‌اند و تقریباً هم‌معنی‌اند. واژۀ "گَر" در زبان اوستایی به معنی کوه است.کیومرث که نخستین انسان و نخستین پادشاه در باورهای اساطیری ایرانیان است،گَرشاه خوانده می‌شد،یعنی پادشاه کوهستان و یا پادشاه کوه‌نشین. بلعمي در تاريخ بلعمي مي‌نويسد كه كيومرث بر آب و زمين و گياه پادشاه بود اما عنوان او گرشاه يعني كوه‌شاه بود(بلعمی،1/3-17).فردوسی نیز در شاهنامه می‌سراید:
                  كيومرث شد  بر جهان  كدخداي       نخستين به‌كوه ‌اندرون ساخت‌جاي
                                                                                           (فردوسي، 1/28)
بيروني نیز دربارۀ کیومرث مي‌نويسد:«لقب‌آن،كوشاه است يعني پادشاه كوه و برخي هم گفته‌اند گل‌شاه ،يعني پادشاه گل، زيرا در آن وقت هيچ كس نبود» (بيروني، 141).هرچند که کیومرث به سبب زندگانی در کوه،کوه‌شاه بوده،اما صورت درست عنوان او،بی‌تردید همان "گَرشاه" یعنی پادشاه کوهستان بوده،اما از آنجا که خط فارسی دری که شعبه‌ای از خط کوفی بوده،پیش از تحول و تکامل امروزینش دارای کاستی‌های بسیار بوده،واژۀ "گَر" دچار اشتباه‌خوانی و اصطلاحاً تصحیف شده و لقب کیومرث در متون فارسی دری،به خطا "گِل‌شاه" و  "کوه‌شاه" ثبت شده‌است.در این تصحیف و خطاخوانی البته عوامل متفاوتی دخیل بوده‌است و یکی از این عوامل،تأثیرپذیری از آموزه‌های اسلامی بوده که بر اساس آن،آدم ابوالبشر از گل ساخته‌شده بوده و  ممکن است مؤلفان پس از اسلام،به سبب آشنایی نداشتن با واژۀ پهلوی "گَر"، و نیز شباهت حرف "ر" و "ل" در صورت‌های چسبانِ به ماقبل،ترکیب "گَرشاه" را به خطا "گِل‌شاه" دریافته‌اند که با باورهای اسلامی دربارۀ انسان نخستین هم سازگار است.برخی نیز باز به سبب ناشناخته بودن واژۀ پهلوی "گَر"، چون می‌دانستند کیومرث در کوه می‌زیسته، ترکیب "گَرشاه" را خطا پنداشته و آن را به صورت فارسی دری "کوه‌شاه" تصحیح کرده‌اند.این فرض دربارۀ روایتی که از بیرونی نقل کردیم،قوی‌تر است،زیرا بیرونی،عنوان کیومرث را "کوشاه" بدون حرف "ه" نقل کرده و بی‌تردید،بیرونی یا مؤلفانی که بیرونی متکی به نوشته‌های آنها بوده، دقیقاً واژۀ "گَرشاه" را پیش رو داشته‌اند و چون آن را غریب یافته‌اند و حرف گاف نیز در آن روزگار،بدون سرکش نوشته می‌شده،"گرشاه" را "کوشاه" انگاشته‌اند که با آگاهیشان بر کوه‌نشین بودن کیومرث نیز سازگار بوده است.  و البته ممکن است که این عده،با  واژۀ پهلوی "گَر" آشنایی هم داشته‌اند، اما آن را به فارسی دری ترجمه کرده و ترکیب "کوه‌شاه" را ساخته‌اند.این فرض‌ها هریک که درست باشد،تفاوتی ندارد و در هر صورت،عنوان درست کیومرث، "گَرشاه" یعنی پادشاه کوهستان بوده‌است.
واژۀ اوستایی "گَر" در زبان فارسی به صورت دو واژۀ "بَر" و "وَر" به معنی بالا باقی مانده‌است،زیرا بر اساس قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز،سه حرف"گ" و "و" و "ب" به هم تبدیل می‌شوند،مانند گشتاسب،بشتاسب و ویشتاسب. همچنین در ادامۀ این مقاله خواهیم دید که واژۀ "گَر"،مبدأ اشتقاق بسیاری از نامهای امکنه و اقوام از قبیل غور،غرجستان، غلجایی، خلج، فراهان،گرکان،فرمهین،پهله، وروان و... شده‌است.

ایران شرقی که سرزمینی است کوهستانی و امروزه با نام افغانستان به استقلال رسیده‌است،در قرون گذشته،غور خوانده می‌شد و مردم منسوب به آن ناحیه را غلجایی(قلجایی) و غلجه‌ای و غرچه‌ای می‌خواندند.بی‌تردید این نامها همه مشتق از ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه است.سرزمین غرجستان نیز که در شرق ایران بوده،همین حکایت را دارد."غور" واژه‌ای فارسی به معنی کوه است و صورت دیگری از واژۀ اوستایی "گَر" است که در آن،حرف "گ" به حرف هم‌ارز آن یعنی "غ" مبدل شده‌است. شاید این اعتراض به میان آید که حتی به فرض تبدیل حرف "گ" به "غ" باز هم مصوّت(حرف صدادار) واژۀ غور، ضمۀ بلند است درحالی که مصوت واژۀ گر،فتحه است.اما این اعتراض وارد نیست،زیرا بسیاری از واژه‌های فارسی دری که با انواع ضمه(خواه کوتاه به صورت O و خواه بلند به صورت U  و خواه اشباع به صورت Ô یا OW) تلفظ می‌شوند،در زمان‌های گذشته و حتی امروزه در گویش‌های محلی که بازنمود صورت‌های قدیمی فارسی‌اند،با فتحه تلفظ می‌شوند.برای نمونه واژۀ "جو" که امروزه در فارسی دری، به صورت‌های jo و یا jÔ/jow تلفظ می‌شود،هنوز هم در گویش‌های محلی فارسی،به صورت jav تلفظ می‌شود و شاعران پارسی‌گوی نیز واژه‌هایی از قبیل جو،نو،تو و دو را با واژه‌های عربی از قبیل ضو(zaw) قافیه می‌کردند.تلفظ واژۀ غور نیز بی‌تردید،همخوان با تلفظ واژۀ گَر، و با فتحه به صورت غَور بوده‌است.برای اثبات درستی تلفظ "غَور"،شاهد دیگری هم هست و آن واژۀ گور است. واژۀ "گور" که در فارسی دری به صورت goor به معنای مکان خاکسپاری مردگان به کار می‌رود،در اصل به صورت gawr و به معنای کوه و مشتق از واژۀ اوستایی"گَر" و معادل واژۀ فارسی "غَور" بوده‌است. واژۀ عربی "قَبر"، معرب واژۀ فارسی گور است و این تعریب نمی‌تواند ممکن باشد مگر آنکه تلفظ گور، به صورت گَور(gawr) باشد تا بتواند در زبان عربی به قَبر مبدل شود.این توضیح در این محل لازم است که نیاکان ما ایرانیان در اعصار باستان،مردگان خود را در دخمه‌های کوهستانی می‌نهادند و بدین سبب،واژۀ گَر و صورت‌های دیگر آن از جمله گَور، به مرور مبدل شد به مکان امحای مردگان و سپس همین واژه به سان صدها واژۀ پهلوی و فارسی دیگر به زبان عربی رفت و مبدل به واژۀ قبر شد.در تکمیل مبحث تلفظ و مشتقات واژۀ غَور باید افزود که به احتمال زیاد،واژۀ عربی غَور به معنی ژرفا و عمق و مشتقات آن از قبیل غار و مغار و مغاره نیز از واژۀ فارسی غَور و واژۀ اوستایی گَر، اخذ شده‌اند. گفتیم که نیاکان ما ایرانیان، مردگان خود را در دخمه‌ها و مغاره‌های کوهستان می‌نهادند و بر این اساس،واژۀ غَور به مرور علاوه بر معنای اصلیش که کوه است،بار معنایی تازه‌ای هم یافت و آن محل امحای مردگان بود و چون  یکی از روش‌های امحای مردگان و بویژه تنها روش این کار در میان اعراب،حفر و گود کردن زمین بود،واژۀ غَور پس از ورود به زبان عربی،معادل گودی و ژرفا و عمق شد و واژه‌های غار و مغار و مغاره نیز که معادل گودی‌ها و حفره‌های کوهستانند،از این واژه مشتق شدند. در تلفظ واژۀ غَور باید توجه داشت که تلفظ آن به طور دقیق و صحیح  با حرف w است نه حرف v،یعنی با آن گونه از حرف واو است که تقریباً ناملفوظ است،همان‌گونه که امروزه نیز در تلفظ ضمۀ اشباع در واژه‌هایی مثل نو و جو با آن مواجهیم که انتهای آنها،ترکیبی از ضمۀ کوتاه و گونه‌ای خاص از حرف واو است که به طور کامل تلفظ نمی‌شود و تنها موجب غنچه شدن لب‌ها می‌گردد به صورت now  و jow .
تا بدین‌جا تردیدی نیست که واژۀ غور که نام سرزمین‌های کوهستانی شرق ایران یا همان افغانستان امروزی است،به معنی کوه و مشتق از واژۀ اوستایی گَر است و تلفظ آن نیز با فتحه و به صورت"غَور" بوده‌است.در آن گسترۀ جغرافیایی که غور خوانده می‌شد،برخی نام‌های مشابه و تا حدی مترادف از قبیل غلجایی(قلجایی)، غلجه‌ای، غرچه‌ای،غرجستان و خلج، رایج بوده که تمامی آنها قابل استخراج از دو واژۀ گر و غورند.برخی از محققان،مبدأ اشتقاق این گروه از واژه‌ها را واژۀ "قرلق" می‌دانند که نام یکی از طوایف زردپوست ترک‌نژاد بوده‌است. هرچند که به لحاظ قواعد زبان‌شناختی و بر اساس فرمول‌های تبدیل حروف هم‌ارز، این احتمال هست که گروه واژگان یادشده،از واژۀ ترکی "قرلق" مشتق شده باشند،اما همین مقدار احتمال زبان‌شناختی هم هست که این واژه‌ها از واژۀ اوستایی گَر و واژۀ فارسی غور مشتق شده‌باشند به‌علاوۀ احتمالات تاریخی و جغرافیایی که به نفع اشتقاق از واژۀ اوستایی گر و واژۀ فارسی غور است ،اما به نفع اشتقاق از واژۀ ترکی قرلق نیست.برخی از این شواهد تاریخی که در سطور پسین هم از آنها یاد خواهیم کرد،آن است که این گروه از واژه‌ها در جغرافیایی کوهستانی(شرق ایران یا افغانستان امروزی) رواج داشته‌اند که سرجمع،با واژۀ فارسی غور به معنی کوهستان نامیده می‌شد. بر این اساس می‌باید میان این گروه از واژگان، با نام غور از یک سو و با هویت کوهستانی بودن از سوی دیگر،پیوند باشد.از سوی دیگر،برخی امکنه هستند که با واژه‌های مشتق از واژۀ "خلج" نامیده شده‌اند،بی‌آنکه ساکنان این مکان‌ها ترک باشند،پس واژۀ خلج،به معنی ترک نیست و مبدأ اشتقاق آن باید واژه‌ای دیگر باشد و هیچ واژه‌ای بدین منظور،محتمل‌تر از واژۀ اوستایی گر و واژۀ فارسی غور نیست.اگرچه در برخی مکان‌های دیگر، طوایفی ترک‌نژاد با عنوان خلج سکونت داشته‌اند،مانند نواحی شرقی ایران، اما چنین نیست که این مکان‌ها نام خود را از این ترکان گرفته‌باشند،بلکه بالعکس،این طوایف ترکند که نام خود را از چنین مکان‌هایی گرفته‌اند،مکانهایی که وجه مشترکشان کوهستانی بودنشان است و خلج نامیدن ترکان این نواحی بدین سبب بوده که به عنوان ترک کوه‌نشین خوانده شوند در برابر ترکانی که در دشت‌ها می‌زیستند. از سوی دیگر،طوایفی را با عنوان قلجایی می‌شناسم که کاملاً آریایی نژادند،پس این واژه نیز بار مفهومی ترک‌نژاد را در خود ندارد.اگر بر نقشۀ جغرافیا نگاهی بیندازیم، از یک سو درمی‌یابیم که گروه واژگان قلجایی،غرچه‌ای،خلج و مشتقات و هم‌خانواده‌های این واژگان اغلب برای نامیدن امکنه‌ای به کار رفته‌اند که در یک ویژگی مشترکند و آن کوهستانی بودنشان است و از دیگر سو در می‌یابیم که دیگر نام‌های رایج در همان محدوده‌های جغرافیا نیز اغلب به معنی کوهستانند. برای نمونه می‌توان به حضور واژۀ خلج در محدودۀ تفرش و فراهان و آشتیان اشاره کرد که در همین محدودۀ جغرافیایی با واژه‌هایی از قبیل گرگان مواجهیم که بی‌تردید از واژۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه مشتق شده است و نام تاریخی این ناحیه نیز در دفاتر دولتی اعصار گذشته، ایالت جبال بوده‌است.این شواهد،همه نشانگر آن است که در واژه‌هایی از قبیل قلجایی، غرچه‌ای، غرجستان،خلج و مشتقات این واژه‌ها، بار معنایی ترک وجود ندارد و این واژه‌ها نمی‌توانند از واژۀ قرلق که نام طایفه‌ای ترک است،مشتق شده‌باشند،بلکه اشتقاق آنها می‌باید از تنها وجه اشتراک همه‌شان یعنی کوهستانی بودن جغرافیای کاربردشان منشأ گرفته‌باشد و از آنجا که به لحاظ زبان‌شناختی نیز شبیه واژه‌های غَور و گر به معنی کوهند و دارای حروف هم‌ارز و قابل تبدیل به یکدیگرند،بر این اساس باید مبدأ اشتقاق همه را واژۀ فارسی غَور و پیش‌تر از آن،واژۀ اوستایی گَر دانست.
بر اساس آنچه تا بدین‌جا گفته شد،واژۀ غرجستان که نام ولایتی در شرق ایران بوده‌است، دارای ساختار "غَرَج+ستان" است. واژۀ "غَرَج" نیز خود دارای ساختار "غَر+ج" است. جزء نخست غَرَج، یعنی واژۀ غَر، صورتی دیگر از واژۀ غَور به معنی کوه است و مطابق قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، از واژۀ اوستایی گَر گرفته شده‌است. جزء دوم این ترکیب، یعنی حرف"ج"، همان حرف "گ/ک" است که پسوند نسبت در زبان‌های ایرانی است و این پسوند،مطابق قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، به حرف "ج" تبدیل شده است.این تبدیل بی‌سابقه نیست و در واژۀ "ساوجی" و بسیاری از واژه‌های دیگر نیز مشاهده می‌شود.پس واژۀ غَرَج،یعنی آنچه به کوه منسوب است یا به طور خلاصه یعنی کوهستانی.غرجستان نیز که دارای دو پسوند نسبت(ج+ستان) است،به گفتار امروزی تقریباً یعنی کوهستانات(چیزی شبیه شمیرانات و لواسانات و امثال آنها).
واژۀ خَلَج نیز که نخستین بار در جغرافیای کوهستانی شرق ایران و در کنار واژ‌هایی از قبیل قلجایی،غرچه‌ای و غرجستان ظهور کرد، دقیقاً همان واژۀ "غَرَج" است که وجه اشتقاقش را گفتیم.مطابق قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، دو حرف "غ" و "خ" به سبب ارزش زبان‌شناختی یکسان،به هم تبدیل می‌شوند و دو حرف "ل" و "ر" نیز بنا بر همین قاعده،قابل تبدیل به یکدیگرند و حاصل آن،هم‌ارزی دو واژۀ غَرَج و خلج است.بدین ترتیب،واژۀ خلج،یعنی کوهستانی. ترکانی که در قرن هفتم هجری، در سپاه سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه با سپاه مغول نبرد کردند و سلسلۀ پادشاهی خلج را در هندوستان بنا نهادند،نام خود را در ابتدا از مکان سکونتشان که غور یا غرجستان نام داشت،وام گرفته‌اند و سپس بود که به مناطقی دیگر پای نهادند و این نام را به مناطق جدید نیز اعطا کردند،مانند ناحیۀ خلجستان در استان قم.پس واژۀ خلج،به معنی ترک نیست،بلکه صفتی است برای گروهی خاص از ترکان که مدتی را در غور یا غرجستان زیستند و بدین مناسبت،ترک خلج،یعنی ترک کوهستانی نامیده‌شدند.ناحیۀ کوهستانی شرق ایران،تنها مکانی نیست که با واژۀ خلج پیوند خورده‌است و مکان‌هایی دیگر در جغرافیاهای دیگر نیز هستند که با این واژه پیوند دارند،بی‌آنکه ارتباطی با ترکان داشته‌باشند،اما یک وجه مشترک میان همۀ آنها هست و آن،کوهستانی بودن تمام این مکان‌هاست.از جمله در تفرش که با کوه‌های نفوذناپذیر،احاطه شده‌است،روستایی به نام "خلچان" هست که ساکنانش کاملاً فارس‌زبانند،اما جغرافیای آنجا کوهستانی است و به لحاظ تاریخی نیز جزئی از ایالت جبال(کوهستان) بوده‌است و بر این اساس،خلچان یعنی کوهستان.
واژۀ غَلجایی(قلجایی) نیز که در جغرافیای کوهستانی شرق ایران رایج بوده،صورت دیگری از واژۀ غرچه‌ای و هم‌خانواده با دیگر واژه‌های رایج در همان جغرافیا از قبیل غَرَجستان و خلج است و این واژ‌ها همه از دیگر واژۀ رایج در آن جغرافیا یعنی واژۀ غَور مشتق شده‌اند.طوایفی از ترکان ساکن در نواحی کوهستانی شرق ایران یا همان ناحیۀ غور،ترکان غلجایی نامیده‌ می‌شدند و این طوایف،می‌بایست همان ترکانی باشند که با عنوان خلج نیز شهرت یافتند.گفتیم که در بحث ترکان غلجایی یا خلج،چنین نبوده که مکان،نام خود را از ساکنان گرفته‌باشد،بلکه بالعکس،این ساکنان ترک‌نژاد نواحی کوهستانی شرق ایران بودند که نام خود یعنی غلجایی و خلج را از مکان سکونتشان گرفتند و ترک غلجایی یا خلج،یعنی ترک کوه‌نشین خوانده‌شدند.جالب این است که به محض مهاجرت این ترکان که به سبب مدتی سکونت در  ناحیۀ غور، با نام‌های غلجایی و خلج خوانده‌می‌شدند و حالا این عناوین را با خود به مساکن جدیدشان می‌بردند، گروهی از طوایف آریایی‌نژاد پشتون،در مساکن خالی‌شدۀ آن ترکان،جایگزین شدند و آنان نیز از آن پس،غلجایی(افاغنۀ غلجایی) خوانده شدند.بنابراین غلجایی یا خلج، نام ساکنان نبوده که مدام تعویض و تبدیل می‌شدند،بلکه نام خود مکان بوده و در این مورد،ساکنان بودند که صرف‌نظر از نژادشان، نام خود را از محل سکونتشان وام گرفتند.پس غلجایی و خلج،نام طایفه و به معنی ترک نیست و ارتباطی با طایفۀ ترکان قرلق ندارد، بلکه نام خود مکان بوده که به سبب کوهستانی بودن،با عناوین غور،غرجستان،خلج و غلجایی خوانده می‌شده‌است.
اما واژۀ گَرَکان،که نامی در شهرستان آشتیان است.اشتقاق این نام از وازۀ اوستایی "گَر" واضح‌تر از همه است.ساختمان واژگانی گرکان،چیزی شبیه غَرَجستان است. گفتیم که غرجستان،مرکب از واژۀ گَر به معنی کوه و دو پسوند نسبت یعنی "ک" و "ستان" است.گرکان نیز با همین ساختار یعنی از واژۀ گَر به معنی کوه و دو پسوند نسبت "ک" و "ان" ترکیب شده و معنی آن نیز در فارسی امروزی تقریباً چیزی است شبیه کوهستانات.
تفرش و فراهان و آشتیان،جزئی از ایالتی بوده‌اند که در روزگار اشکانیان و ساسانیان و در درورۀ زبان‌های ایرانی میانۀ غربی(زبان پهلوی)، ایالت "پهلک" یا "پهله" خوانده می‌شد و زبان رایج در این ناحیه نیز زبان پهلوی یا پهلوانی(یا همان زبان ایرانی میانۀ غربی) نامیده می‌شد. پهلک یا پهلگ،مرکب است از واژۀ "پهل" و پسوند نسبت"ک/گ". آن دسته از واژگانی که در زبانهای ایرانی میانۀ غربی، به پسوند "گ/ک" ختم می‌شدند، در زبان فارسی دری، گاه پسوند نسبتشان به های ناملفوظ(های بدل از حرکت) تبدیل می‌شود،مانند تبدیل کارنامک به کارنامه، و گاه نیز هر دو صورت ایرانی میانۀ غربی و صورت دری آنها هم‌زمانبه کار می‌رود،مانند واژه‌های مَرده/مردک، زرده/زردک ،تخمه/تخمک و.... واژۀ پهلک(پهلگ) و پهله نیز از همین گروه واژگانند.دربارۀ اشتقاق و معنای واژۀ پهلک،اختلاف نظر هست.برخی برآنند که واژۀ پهله، صورت دیگری از واژۀ پارسه است.این نظریه بر اساس قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز، قابل توجیه است،زیرا در زبان‌های ایرانی، دو حرف "ه" و "س" هم‌ارز یکدیگر و قابل تبدیلند،چنان‌که واژۀ گناه در زبان ایرانی میانۀ غربی،به صورت "ویناس" بوده و همین امروزه نیز نام کوه‌پناه یا همان تخت‌رستم را که در فراهان است،"فناس" نیز می‌خوانند. دو حرف "ل" و "ر" نیز هم‌ارز و قابل تبدیلند و بر این اساس، واژۀ pahle قابل تبدیل به واژۀ parse است. اما جغرافیای تاریخی،این تبدیل را رد می‌کند،زیرا ایالت پهله به لحاظ جغرافیای تاریخی انطباقی با سرزمین پارسه(پارس،فارس) نداشته‌است و محل تاریخی ایالت پهله،در سرزمین ماد بوده و بسیاری از نام‌های رایج در ایالت پهله نیز از بُن‌واژۀ "ماد" مشتق شده‌اند. برای واژۀ پهله،می‌توان اشتقاقی دیگر فرض کرد که هم به لحاظ زبان‌شناختی مجاز است و هم منطبق با جغرافیای تاریخی است.می‌دانیم که جغرافیای تاریخی پهله، سرزمینی کوهستانی را دربرمی‌گرفته که مثلث شکل بوده و یک سر آن اصفهان بوده و سر دیگرش ری و سر سومش کرمانشاه بوده‌است.این سرزمین کوهستانی را دیوان‌سالاران دستگاه خلافت،ایالت جبال می‌خواندند.آیا تنها به سبب کوهستانی بودن این ناحیه بوده که بدین نامش می‌خواندند؟نه.به نظر می‌رسد که واژۀ پهله، خود به معنی کوهستان بوده و دبیران و وزیران دستگاه خلافت،کسانی از قبیل ابن‌مقفع که خود ایرانی و مردمانی زبان‌شناس بودند، به‌درستی و دقت،واژۀ پهله را به واژۀ عربی جبال،یعنی کوهستان ترجمه کردند.می‌دانیم که در زبان‌های ایرانی،گروه واج‌های گ،ک،ج،غ،خ از یک سو و گروه واج‌های و،پ،ب،ف نیز از سوی دیگر،هم‌ارزند و این دو گروه هم‌ارز، در هم تداخل دارند و می‌توانند به هم تبدیل شوند و حلقۀ واسط آنها حرف گ است که موجب می‌شود حروف گروه اول پس از تبدیل به حرف گ به حروف گروه دوم تبدیل شوند.نمونۀ این تبدیل،بسیار است، از جمله واژۀ گشتاسب که به صورت‌های ویشتاسب و بشتاسب نیز به کار رفته‌است و گنجشک که به صورت‌های بنجشک و  وینجشک نیز رایج است و موارد متعدد دیگر. دو حرف "ر" و "ل" را نیز پیش از این مطرح کردیم و گفتیم که حروف هم‌ارزند.با این مقدمات به سراغ واژۀ پهله یا پهلک می‌رویم.این واژه از دو جزء پهل+ک ترکیب شده که جزء دوم آن پسوند نسبت است.پهله یا پهلک،می‌باید صورت دیگری از واژۀ "وهرک" و یا "وره" به معنی کوهستان باشد که خود از واژۀ وَر(گَر اوستایی)+ پسوند نسبت ک/ه پدید آمده‌است .در اوستا نام ایالتی به صورت "وهرکان" آمده‌است که مرحوم پورداوود در ترجمۀ اوستا آن را معادل گُرگان(gorgan) دانسته،اما چنین نیست و وهرکان،همان ایالت پهلک به‌علاوۀ پسوند نسبت "ان" است  و به معنی سرزمین کوهستانی است و همان واژه‌ای است که امروزه بر جزء کوچکی از ایالت پهله یعنی بر بخش گَرکان در آشتیان نهاده شده‌است.جالب این است که در متون فارسی دری در قرون نخستین اسلام،نام طسوج "وَره"* در کنار نام‌های ساوه و طبرس و همدان آمده است و برخی بر آن شده‌اند که این وره،همان آشتیان است،اما وره بر اساس قاعدۀ تبدیل حروف هم‌ارز،می‌باید صورت دیگری از گَرگان باشد،بدین شکل که وره، همان گَرَک(گر به معنی کوه+پسوند نسبت ک/ه) است که دوباره با پسوند "ان" پیوند خورده و مبدل به گَرَگان شده‌است.اما گرکان در آن روزگار تنها نام یک روستا یا شهرک نبوده‌است،بلکه نام یک طسوج،یعنی نام ناحیه‌ای بسیار بزرگ بوده که کرسی یا مرکزش نیز به نام کل ناحیه خوانده می‌شده.اما این ناحیۀ بزگ چه بوده ؛بی‌تردید این ناحیۀ بزرگ، همان فراهان بوده،بدین صورت که کل ناحیه با دو تلفظ "وَرَهان" و "گَرَکان" خوانده می‌شده و کرسی یا مرکز آن نیز با همین نام خوانده می‌شده، چنان که امروزه نیز کرسی نواحی و شهرستان‌ها و استان‌ها به نام کل مجموعه خوانده می‌شود،مانند استان تهران و شهر تهران،شهرستان تفرش و شهر تفرش و موارد دیگر.به مرور ایام، صورت وَرَهان یا همان فراهان،برای کل ناحیه مستعمل شده و صورت گَرَکان برای کرسی آن رایج شده‌است.بر این اساس،واژه‌های فراهان و گرگان،در حقیقت یک واژه و معادل کوهستان و هم‌خانوادۀ واژۀ پهله(پهلک) اند که نام ایالت کوهستانی غرب ایران بوده‌است.در فراهان،نام‌های دیگری نیز هنوز هست که بازماندۀ واژۀ "وره" باشند، از جمله روستای "وروان" که آن نیز به احتمال زیاد می‌باید تلفظ دیگری از گَرَکان و فراهان باشد،بدین صورت که به سبب هم‌ارزی دو حرف "گ" و "و"، وروان و گرگان قابل تبدیل به یکدیگرند، یا آنکه از ترکیب وَرَک(به معنی کوهستان) و پسوند نسبت "ان" ، واژۀ "ورکان" پدید آمده‌است و در مرحلۀ بعدی،حرف "ک" به سبب هم‌ارزی به حرف "و" تبدیل شده و حاصل، واژۀ "وروان" شده‌است.اما شاید این پرسش مطرح شود که فراهان،سرتاسر کوهستانی نیست و بخش‌هایی از آن دشت است،پس چگونه واژۀ فراهان به معنی کوهستان است.پاسخ این تردید آن است که دایرۀ معنایی واژه لزومی ندارد که با دایرۀ مصداقی آن کاملاً متساوی باشد و واژه‌ها می‌توانند بر اساس قاعدۀ مجاز جزء و کل، و مجاز عام و خاص،بر محدوده‌هایی بزرگتر یا کوچکتر از حوزۀ معنایی خود دلالت کنند.برای نمونه کل کشور ایران،پارس خوانده می‌شده و هنوز هم غربیان،آن را پرشیا می‌خوانند،در حالی که پارس،جزئی از ایران بوده و این،نتیجۀ مجاز جزء و کل است. یا سرزمین بزرگی که ترکستان روسیه خوانده می‌شد،در درون خود سرزمینی نیز داشت به نام تاجیکستان که مردمش فارس‌زبانند و این،ناشی از مجاز عام و خاص است و این‌گونه موارد بسیار است.
 برخی صاحب‌نظران تلاش کرده‌اند که مبدأ اشتقاق فراهان را واژۀ "فرّ" و "فرّه" به معنی شکوه قرار دهند.این وجه اشتقاق،وسوسه‌انگیز است،بویژه برای مخاطب عام که نزد خود خوشحال خواهد شد اگر تصور کند نام سرزمین وی و نیاکانش،فراهان، به معنی سرزمین شکوهمند است.اما دلایل و شواهدی از تاریخ و جغرافیا و سایر شعبه‌های دانش نیست که این اشتقاق را تأیید کند.به چه دلیل،واژۀ فراهان از ریشۀ "فرّ" مشتق شده‌است؟دلایل بسیاری هست که واژۀ فراهان از ریشۀ اوستایی "گَر" مشتق شده و این دلایل را مرور کردیم،اما هنوز کسی شاهدی و قرینه‌ای نیاورده که تأیید کنندۀ اشتقاق فراهان از ریشۀ فرّ باشد.به همان شکل که برخی تلاش کرده‌اند فراهان را مشتق از واژۀ "فرّ" قلمداد کنند، فرمهین را نیز مشتق از "فرّ" و به معنی میهنِ فرّه و شکوه دانسته‌اند،اما شاهد و قرینه‌ای بر این مدعا نیاورده‌اند.به نظر می‌رسد که ریشۀ لغوی فرمهین نیز واژۀ اوستایی "گر"به معنی کوهستان باشد و مبدأ اشتقاق آن، نام "وره" باشد که در متون کهن ذکر شده و نام‌های فراهان و گرکان و وروان نیز از آن مشتق شده‌اند.بر این اساس، ساختار فرمهین عبارت است از فر(=ور) به معنی کوهستان+مهین که صورتی دیگر از واژۀ میهن است و معنای فرمهین،چیزی نیست جزمیهن کوهستانی یا سرزمین کوهستانی.

کتابنامه
- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار، به ‌كوشش محمد پروين  گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.
- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا، تهران،1352 ش.
- فردوسي،حكيم ابوالقاسم،شاهنامه(نه‌جلد)،اداره‌ي انتشارات دانش،شعبه‌ي ادبيات خاور آكادمي علوم شوروي،مسكو، 1965-1971م.

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 13:30  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>
                  طبیعت واشقان و چند حکایت تاریخی از روزگار قاجار


واشقان با آنکه در کوه-دشت واقع شده،اما یک جزیره است.جزیره است،چون جدا از همه جا،در خلوت ساکت و بی‌هیاهویش، پشت کوه‌های بلند و در قعر دره‌های ژرفش به زندگانی مرموزش ادامه می‌دهد.انگار آنجا زمان متوقف شده.هم از تمدن دور دور است و هم به تمدن نزدیک نزدیک است.نزدیک نزدیک است،چون در آنجا هرچه از یک شهر مدرن انتظار داشته‌باشید،هست؛از جاده‌های آسفالتۀ مثل کف دست گرفته تا تلفن خانه‌به‌خانه و حتی اینترنت.الان در عمیق‌ترین دره‌های سبز،در کنار آب‌های جاری و غرق در آواز پرندگان و عطر گل‌هایید و ظرف چند دقیقه می‌توانید به مرکز بخش و مرکز شهرستان بروید و به نیم‌ساعت نمی‌کشد که به مرکز استان هم می‌روید. و از تمدن دور دور است،چون نه صدایی و هیاهویی هست و نه ازدحام و ترافیکی و نه دود و دمی و نه اضطراب و استرسی.می‌روید تا ته دره‌ها و آخر کوه‌ها و به جاهایی می‌رسید که تنها شمایید و خدا.معنی سکوت مطلق را ته‌ته کوه‌های واشقان می‌توانید تجربه کنید،آنجاها که شاید بتوانید قسم بخورید نخستین انسانی هستید که پا روی خاکش گذاشته‌اید. شاید همین تناقض،همین سکوت و آرامش عجین شده با همۀ امکانات باعث شده که کل این منطقه،تمام فراهان و شهرستان تفرش،در طول تاریخ خاستگاه بزرگ‌ترین شخصیت‌های ایران زمین باشد و به قول یکی از نویسندگان،کسانی که از تاریخ و سوابق این منطقه آگاهند، وقتی که نام بزرگی را می‌شنود،بی‌اختیار از خود می‌پرسند که نکند این هم فراهانی یا تفرشی باشد.و البته در تمام تفرش و فراهان با آن‌همه افتخاراتی که دارند،همه معترفند که گل سرسبد،واشقان است و در واشقان،همه میرزا هستند مگر آنکه خلافش ثابت شود.سخن یکی از نویسندگان عهد قاجار،این لحظه به یادم آمد که البته دربارۀ کل فراهان و تفرش نوشته بود و الان اسم این نویسنده یادم نیست اما این اندازه به خاطرم مانده که نوشته‌بود:در این ناحیه، کودکان را از عهد مهد و روزگار شیرخوارگی،در قنداقه به نام مستوفی و امیر و وزیر صدا می‌زنند.
واشقان،یک جزیره است،و یکی از جزیره‌ترین جاهای واشقان،دره‌ای است که الان نصفش به من تعلق دارد.واشقان،چون بیشتر مساحتش کوهستانی است،زمین‌هایش دره‌دره است. دره‌هایی که بالایشان سرسبز نیست و از گون و بتۀ سفید پوشیده شده و برای مرتع و چراگاه احشام خوب است.اما همین که از شیب بالا رفتید و به خط‌ الرأس رسیدید و خواستید از آن طرف سرازیر شوید،پنجره‌ای تازه باز می‌شود.کف دره،سبز سبز است،بیشه‌ای انبوه و متراکم با آب جاری،خفته در سکوت خود و گوش سپرده به لالایی چشمه‌سارانی که در کف دره جاری است. و این منظرۀ کلی واشقان است؛جزیرۀ دره‌های دنج و سرسبز. و یکی از جزیره‌ترین جاهای واشقان،همان دره‌ای است که گفتم،نصفش مال من است و نصفش برای ورثۀ عموی مرحومم.ته این دره،بالا می‌رود و به کوه قره‌تپۀ بالا می‌خورد،کوهی بلند که از دورترین جای فراهان هم دیده‌می‌شود و جزئی از زنجیرۀ ممتد کوه‌هایی است که دور واشقان را گرفته‌اند،مثل یک انگشتر بر گرداگرد نگین. و این قره‌تپه انگار در شکمش منبع آب دارد،چون در تمام دره‌هایی که دور تا دور این کوه راگرفته‌اند،چشمه‌ها و جوی‌هایی جاری است که آب همه از برکت قره‌تپه منشأ می‌گیرد و قره‌تپه با آن هیبت شگفتش مثل مادری است که پا به دامان نشسته و دست‌ها را به دو طرف باز کرده و انگار می‌گوید بیایید فرزندان من،بیایید و از جاری محبت من سرشار شوید.و درۀ ما هم جزئی از دامان پربرکت قره‌تپه و یکی از دره‌های فرعی دره‌آسیاب است.آن‌وقت‌ها که بچه بودیم و خواهر برادرها با پدر و مادر و خانوادۀ عموها برای عید و سیزده‌بدر  یا تابستان‌ها می‌رفتیم واشقان،در پایین‌دست دره که سهم ماست،تعدادی تاکِ دیم بود و آن بالا بالاها که سهم مرحوم عمو حسین‌علی بود،تعدادی درخت بادام دیم بود و چند تا صنوبر و بید، و بقیۀ دره مَوات بود.ولی عجب خنک است سایۀ بید و صنوبر،مثل کولر آبی.آخر بید و صنوبر،تنها روی منابع طبیعی آب رشد می‌کنند و بی‌وقفه حجم زیادی آب تبخیر می‌کنند،به همین خاطر سایه‌شان خیلی خنک است و یکی دو ساعت که از ظهر بگذرد،زیرشان سرد می‌شود.در هر درۀ واشقان،لب چشمۀ اصلی دره،چند تا بید یا صنوبر قدیمی هست و اصلاً تفرش و فراهان،سرزمین بیدهای باستانی است. لب چشمه،زیر بید را تخت و کاهگل می‌کنند و کوزه می‌گذارند و اجاق ترتیب می‌دهند و به این دم و دستگاه،ناهارگاه می‌گویند،جایی که ظهرها،همۀ کسانی که در یک دره کار می‌کنند،جمع می‌شوند و ناهار می‌خورند و چای زغالی سرمی‌کشند و ساعتی می‌خوابند تا برای کار بعد ظهر آماده شوند.
پدرم می‌گفت بیدها و صنوبرهای عموحسین‌علی می‌گویند اینجا توی این دره یک جریان زیرزمینی آب هست،یک سفرۀ بزرگ زیرزمینی و حیف است که با این آب،دره‌مان مَوات بماند.سهم ما پایین دست دره است و این به نفع ماست،چون تمام سفرۀ زیرزمینی،آخرش در قسمت ما متمرکز می‌شود.پدر،کارگر آورد و وسط تاک‌ها،یک حفرۀ یک ونیم‌متری کند. آب در آمد و چون زمین شیب‌دار بود،با پای خودش به سطح زمین رسید و حوض سیمانی بزرگی ترتیب داده‌شد که آب جمع شود.بیشتر تاک‌های دیم را ریشه‌کن کردیم و جای آنها،دامنۀ دره را پلکانی کردیم و نهال‌های گردو بادام و سیب و گلابی و گیلاس و آلو کاشتیم و ظرف چند سال،آن درۀ موات که پایینش تعدادی تاک دیم بود،تبدیل به باغ خرم و متراکمی از درخت‌های میوۀ کوهستانی شد و شهرتش در روستاهای اطراف پیچید.یک روز همین پارسال رفته‌بودم ماستر،روستای مجاور واشقان که خرید کنم.در صف نانوایی دو تا جوان ماستری صحبت می‌کردند.یکیشان می‌گفت:"نمی‌دونی تو کوه‌های واشقان چی پیدا کردم؛یه جای دنج.خیلی باحاله.یه چاهکی داره که آب خودش می‌رسه رو زمین و شرشر از لوله می‌ریزیه تو استخر سیمانی و می‌ره پای درختا.چه درختایی،گیلاس،آلبالو،آلو،گلابی.پرنده هم پر نمی‌زنه.آخر هفته با بچه‌ها بریم بساط کنیم".جوانک نمی‌دانست صاحب آن جای دنج،پشت سرش ایستاده و دارد به حرف‌هایش گوش می‌دهد.
طرح و ابتکار پدرم خوب جواب داد؛برای شروع خیلی خوب بود و تنها ایرادش این بود که پایین پایین دره،آن چاه و حوض را ترتیب داده بود و آب تنها به بخش کوچکی از دره سوار می‌شد.ایراد دیگرش این بود که برنامه‌ریزی علمی برای تضمین سفرۀ آب زیرزمینی و تزریق طبیعی آب به سفره نداشت.
پدرم یادش به خیر. مرد بزرگی بود،مثل اغلب مردان فراهان،اگرچه جثه‌اش کوچک بود،به خلاف اغلب مردان فراهان. همراه دو برادر کوچکترم به رحمت خدا رفتند و در واشقان به خاکشان سپردیم.دیگر کسی نبود که آن کوه‌ها را با حرارت بالا برود و از دره‌ها بدون خستگی پایین بیاید و کار کند و کار کند و دره را آباد نگه دارد.دره داشت موات می‌شد، تا اینکه وزارت علوم،ابلاغ مأموریتم را برای دانشگاه تفرش زد و من این فرصت را پیدا کردم که هر وقت می‌خواهم،ظرف چند دقیقه به واشقان بروم.سهم بقیۀ ورثه را خریدم.رفتم سهم عمو حسین‌علی را هم بخرم تا در آن درۀ دنج،من باشم و من و بتوانم طرح‌هایم را عملی کنم.بروم در بالاترین جای دره که توی سهم عمویم بود،طرح پدرم را البته به شکل علمی پیاده کنم و کل دره را درختزار کنم.اما عمو سهمش را نفروخت و خودش هم چند ماه دیگر به رحمت خدا رفت.پسر عمویم که به سبب سن بالایش عمو نصرت صدایش می‌کنیم،همۀ سهم عمو حسین‌علی را از خواهر و برادرهایش خرید و من ماندم و عمو نصرت و آن دره که نه من یادگار پدرم را به عمو نصرت می‌فروختم و نه عمو نصرت یادگار پدرش را به من می‌فروخت.یک روز اردیبهشت‌ماه که در واشقان هنوز برف می‌زند،رفتیم و دره را عملاً نصف کردیم و صخره‌ای را مرز تعیین کردیم و دست به کار شدیم.من لودر بردم و در بالاتری حد سهمم،یک سد خاکی بستم تا در فصل بارندگی،آب به سفرۀ زیرزمینی تزریق شود و از افتادن سیل در باغ هم جلوگیری کنم.تمام دامنه‌ها را هم بردم زیر شخم و نهال‌های اصلاح شدۀ بادام کاشتم.عمو نصرت هم کل دامنه‌های طرف خودش را شخم کرد،اما چون یک کم قدیمی است و به اصلاحات اعتقادی ندارد،به کاشتن بادام بومی اکتفا کرد و بعد به تقلید از طرح پدرم،کف دره را حفره کرد و آب در آورد و استخر بست و درخت‌های آبی کوهستانی از قبیل گردو، سیب کاشت با همان اشتباه پدرم، یعنی در پایین‌ترین جای سهمش این کار را کرد و آب بر کم‌ترین قسمت زمین‌هایش سوار شد.چقدر گفتم عمو حالا که نه من سهمم را به شما می‌فروشم و نه شما سهمتان را به من می‌فروشید،لااقل بیایید یک کار مشترک کنیم.در سهم شما که بالادست است،یک سد اساسی ببندیم و یک آب اساسی به زمین تزریق کنیم و در سهم من این آب را برداشت کنیم و با موتور پمپ بفرستیم بالا و کل دره را باغ کنیم.اما به خرجش نرفت که نرفت و هر دو جدا از هم دست به کار شدیم و معلوم است که کارمان خیلی هم که خوب بشود،چیزی نمی‌شود که باید می‌شد.
آن چاهکی که پدرم درآورده بود،گفتم که برای شروع خوب بود،اما ایرادش این بود که خیلی پایین دست بود.البته پدر می‌گفت جای چاه باید اینجا پایین دره باشد تا آب کل دره را جذب کند،اما خوب ایرادش هم این بود که آب اگر قرار باشد با پای خودش برود،تنها روی قسمت کوچکی از دره سوار می‌شود.چند روز پیش که رفتم واشقان،جایتان خالی چقدر سرد بود و هنوز برف می‌زد،مشهدی اوسط را که مردم بهش اوسط سیاه می‌گویند برداشتم و با آلات و ابزارهای مقنی‌گری رفتیم سر وقت دره.توی بالاترین جای سهم خودم،نزدیک آن صخرۀ مرزی،جایی را تعیین کردم که بکند.شروع کرد به کندن و می‌گفتم لابد یک‌متر،یک ‌متر و نیم که بکنیم به آب می‌رسیم،اما عجیب بود که نرسیدیم.هوا هی آفتابی می‌شد و هی می‌گرفت و برف می‌زد.آقا گرگه آن بالاها نزدیک بادام‌های عمو،بالای یک صخره جلوی ورودی کنامش، ولو شده بود و چانه را روی دست گذاشته بود و به ما خیره شده بود و لابد توی دلش می‌گفت:"این دو پاها هم چقدر موجودات نادانی‌اند.توی این سرما که سگ از لونه‌ش در نمیاد،اومدن هی خاک رو این‌ور اون‌ور می‌کنن." آقا گرگه آن بالا بود و آن پایین هم از حاشیۀ سد خاکیم،خانم روباهه هی می‌آمد،می‌ایستاد،یک کم شکلک در‌آورد و می‌رفت و دوباره برمی‌گشت.و آن پایین‌تر هم دوتا کلاغ داشتند منقار به شخم‌های تازۀ زمین‌های من می‌کشیدند و چیزهایی بیرون می‌کشیدند و می‌خوردند و با هم مغازله می‌کردند که"قارقار،امسال عجب میز غذایی برامون چیدند.این شخم تازه،پرِ دونه‌ست.بخور عزیزم.بخور تا توانی ز شخم جدید."
آن روز تا غروب کندیم و به آب نرسیدیم.فردا هم کندیم و کندیم و طعنه‌های گرگ و شکلک روباه را به جان خریدیم و مغازلات کلاغ‌ها را به گوش جان شنیدیم.هوا هم خیلی ناجوانمردی می‌کرد.اوسط،ته چاهی که کنده بود،جاش گرم گرم بود و من آن بالا توی بوران و کولاک مانده بودم.اوسط که صداش از جای گرم درمی‌آمد،هی می‌گفت:"عمو فکر نکنم این چاه به آب برسه" و من که صدای به هم خوردن دندان‌هام با حروف و کلماتم مخلوط شده بود،می‌گفتم:"پدرم اون پایین آب درآورده.عمو نصرت هم بالاتر از ما به آب رسیده.بعید می‌رونم ما که وسط اون دو جا داریم کار می‌کنیم،نرسیم به آب.تازه اگر این چاه برای من آب نداره،برای تو که نون داره.بکن،بکن عمو جان"
مشهدی اوسط،این را که شنید،از ته چاه صدا کرد:"عمو،اینی که گفتی،می‌گن یه حکایتی داره.شما که اهل ادبیاتید،حکایتش رو می‌دونید؟" گفتم:"بله عمو جان،می‌دونم.بیا بالا ناهار بخوریم که از سرما و گرسنگی مردم."
جایتان خالی.کف دره،زیر آسمان سربی رنگ که باد سرد توش غوغا می‌کرد و گاه گاه برف و بارانی هم چاشنیش می‌شد،پتوی سربازی را پهن کردیم و از کتری سیاه و قوری دود زده که روی آتش هیزم توی آن سرما،داغ داغ بود،چایی خوردیم و سفرۀ ناهار را پهن کردیم و حین خوردن،رفتیم به روزگار پرخاطرۀ قاجار.روزگاری که از یک طرف، خاطرۀ تلخ تاریخ ایران است و از طرف دیگر با یک حس نوستالوژی مخلوط شده،چون آخرین برگ از داستان ایران کهن است،ایرانی کاملاً شرقی که در بستری از ترمه و مخمل،در خرمنی از گل‌های سرخ،در کنار حوض‌های کاشی و در افسانه‌های هزار و یک‌شبش در چرت رخوت‌آلود قلیان آرام گرفته بود.و اینها همه یعنی روزگار قاجاریه،و بعد از آن بود که این کتاب افسانه، ناگهان بسته شد و عصر سنگی و سنگین آهن و سیمان آغاز شد.
می‌گویند وقتی که محمدشاه قاجار،وزیر نابغه‌اش میرزا ابوالقاسم‌خان قائم‌مقام فراهانی دوم را به شهادت رساند،حاج میرزا آغاسی را به صدارت عظمی انتخاب کرد.این حاج میرزا آغاسی،از ترکان ماکویی بود،پیرمردی کم‌سواد که به نوعی رمال و جادوگر و دعانویس بود و درویش‌مسلک بود و معروف بود که پری‌دار است و جن در تسخیر دارد. چون حاجی در کودکی محمدشاه،معلم او بود،نفوذ معنوی عجیبی روی محمدشاه داشت.شاه که خودش درویش‌مسلک بود،حاجی را مثل مرشدش می‌دانست و اعتقاد راسخی به او داشت و همیشه می‌گفت:"ایلده،ما می‌دانیم که حاجی اگر بخواهد،می‌تواند به یک دعا، دمار از روزگار اُروس و انجریز دربیاورد،اما نمی‌دانیم چرا تعلل می‌کند،شاید مصلحت وقت را در این نمی‌بیند."حاجی که سواد چندانی نداشت،راز تمام پیشرفت‌های اروپا را در دو چیز می‌دانست:پیشرفت نظامی که زادۀ تعداد توپ‌های اروپاییان است و پیشرفت اقتصادی که زاییدۀ کندن قنات است!!به همین خاطر حاجی میرزا آغاسی،بیشتر بودجۀ مملکت را برای تو‌پ‌ریزی و حفر قنوات اختصاص داده بود و هر دو برنامه هم ناکام بود.در قضیۀ توپ‌ریزی،چون ایران آن موقع،خودش فناوری ساخت توپ را نداشت،متکی به طرح مدل‌های قدیمی توپ‌هایی بود که مستشاران فرانسوی و انگلیسی در زمان فتحعلی‌شاه به ایران آورده‌بودند و معلوم است که از آن موقع به بعد،اروپایی‌ها کلی جلوتر رفته‌بودند و ایران اگر هزار توپ هم می‌ساخت،ارزش یک توپ جدید را نداشت.در قضیۀ قنات هم چون اصل بر افزایش تعداد قنات‌ها بود،خیلی وقت‌ها در جایی هزینه می‌کردند که اصلاً آبی در نمی‌آمد یا خیلی جاها که آب در می‌آوردند،پایین‌دست قنات،چندان زمین وسیع و مرغوبی برای کشاورزی نبود.این بود که یغمای جندقی،شاعر طنزپرداز عهد قاجار،دربارۀ برنامه‌های اصلاحات حاجی میرزاآغاسی سروده بود:
نگذاشت برای شاه، حاجی درمی    شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی
          نه لشکر خصم را  از آن توپ غمی    نه  مزرع  دوست را    از آن چاه   نمی
البته در این رباعی،به جای واژۀ لشکر،یک چیز دیگر بود که برای رعایت حال خوانندگان و با عرض پوزش از روح یغمای جندقی،آن را به لشکر تغییر دادم.
به هر حال،یک روز،یکی از مجریان پروژۀ حفر قنوات در کویر! آمد به خدمت حاجی میرزا آغاسی و گزارش داد که قربان، جایی که دستور دادید قنات بکنیم،جای مناسبی نیست.مدت‌هاست که داریم زمین خشک و سنگلاخ را با مرارت می‌کنیم،اما دریغ از یک نم آب.آب جاری که هیچ،یک نمی هم در خاک به هم نمی‌رسد که حداقل خاک،شل شود و بتوانیم زمین را بکنیم.این طور باشد که تنها خزانۀ پادشاه به هدر می‌رود. حاجی که پشت دستگاه پیشرفتۀ قلیان در حال رتق و فتق امور مملکت بود،یک لحظه لب مبارک را از نی قلیان جدا کرد و گردن کشید به آن طرف قلیان و با تغیر گفت: "پَدَر سوخته،حالا رو حرف ما حرف میاری؟بدم فراش‌ها چوب و فلکت کنند یا میری کارتو تمام می‌کنی.این قنات اگر برای ما آب نداشته باشد،برای تو پَدَر سوخته که نان دارد".
و این حرف گهربار حاجی میرزا آغاسی از آن زمان به بعد،شد یک ضرب‌المثل.البته استاد ضرب‌المثل‌سازی در دوران قاجاریه،سلطان صاحبقران،ناصرالدین شاه قاجار بود که در کمال حشمت و عظمت،دست به یک کارهای مضحک هم می‌زد و کلاً پادشاه جوکی بود و اگر هم آن طور که بعضی‌ها می‌گویند ناصرالدین شاه هیچ کاری برای مملکت نکرد- و البته من با این حرف،مخالفم- لااقل طرز زندگی عجیبش و کلمات قصار غریبش، کلی ضرب‌المثل و حکمت و حکایت به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی اضافه کرد. تا یادم نرفته و زیاد نرفتیم توی حوزۀ ناصرالدین شاه قاجار،یکی دو تا از شاهکارهای مثال زدنی حاج میرزا آغاسی را برایتان تعریف کنم.گفتم که حاج میرزا آغاسی،معلم سرخانۀ محمدشاه قاجار بود و اگرچه سواد علمی و فنی نداشت،اما مثل میرزایان مکتب‌خانه‌های قدیم،به ضرورت شغلش کلی شعر و حکایت و حکمت از بر بود و توان قافیه‌سازی و سجع‌پردازی زیادی داشت.می‌گویند به حاجی خبر رساندند که بحریۀ روس‌ها تمام دریای مازندران را قبضه کرده و حقوق پادشاهی ایران بر این دریا نقض شده‌است،چه باید کرد؟همه منتظر بودند که صدراعظم دولت علیۀ ایران،این بالاترین مقام اجرایی،این ستون خیمۀ مملکت و این پشتوانۀ مستحکم دولت و ملت،تدبیری برای مقابله با روس‌ها در پیش بگیرد و یا به قول محمدشاه قاجار،با تکیه بر قوای معنوی و باطنیش،به یک ذکر،روس را ریشه‌کن کند.اما حاجی با کمال آرامش گفت:"نشاید که برای یک مشت آب شور،کام شیرین دوستان را تلخ کنیم" و حاظران در مجلس که از این اندیشۀ بلند به وجد آمده بودند،غریوشان به آسمان برخاست که: "احسنت بر فکر بلند حاجی،اما اگر تدبیری می‌کردند که ترش هم در این جمله می‌گنجید، دیگر جمله‌ای به کمال آن یافت نمی‌شد"!!
دیگر اینکه می‌گویند وقتی که حاجی میرزا آغاسی صدراعظم شد،دست همشهریانش را در همۀ امور باز گذاشت و مخصوصاً سربازان و سرهنگان گارد سلطنتی را تنها از همشهریانش تأمین می‌کرد و اینان به پشتگرمی حاجی، هر چه می‌خواستند، می‌کردند، تا آن حد که اگر در معبری،پسرکی را می‌دیدند،بی‌محابا آن طفل معصوم را بر ترک اسب می‌نشاندند و می‌بردند و آن کارِ مگو را با او می‌کردند.مردم که از این‌همه گستاخی به ستوه آمده بودند،جمع شدند و نزد حاجی به شکایت و دادخواهی رفتند که چه نشستی،همشهریانت با اطفال ما لواط می‌کنند. و حاجی میرزا آغاسی با پاسخی مدبرانه،همگان را مبهوت ساخت.می‌دانید چه گفت؟گفت: "پَدَر سوخته‌ها،اگر با بچه‌های شما لواط نکنند،پس بیایند با من لواط کنند؟"!!
ذکر خیر و مآثر و خاطرات و البته خطرات حاجی میرزا آغاسی بسیار بیشتر از اینهاست،اما سرما و بوران آن روز دره‌آسیاب و آن ناهار سردی که من و اوسط خوردیم،بیش از این مجال نداد.اوسط دو استکان چای از قوری دود زده بالا کشید و رفت ته چاه گرم و امنش، و من ماندم آن بالا توی سرما و بوران و آقا گرگه که آن بالا چرت می‌زد و خانم روباهه که آن پایین شکلک در می‌آورد و کلاغها هم توی شخم تازه،داشتند مغازله می‌کردند:قارقار...
امشب باید زنگ بزنم ببینم بالاخره چاهمان به آب رسید یا نه.   

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 21:11  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من> 

دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی

دربارۀ پدیده‌ها از دریچه‌های متفاوت می‌توان بررسی کرد و نظر داد،و یکی از مهمترین دریچه‌های بررسی،دریچۀ زبان‌شناسی‌است.واژگان در سیر تغییراتی که می‌کنند،خاطراتی را از تغییر پدیده‌ هایی محفوظ می‌دارند که مستقیم و غیر مستقیم با آنها پیوند دارند.صورتهای تازۀ واژه،احوال پدیده‌ها را در زمانهای نزدیک،بیان می‌کند و برای انکشاف احوال پدیده‌ها در زمانهای دور می‌توان به بررسی ریشه‌های واژگانی پرداخت.بحث از خانواده نیز از این حکم،مستثنی نیست و با بررسی ریشۀ واژگانی خانواده و واژه‌هایی که با آن در پیوندند،به آگاهیهای بسیاری دربارۀ بنیانهای خانواده می‌رسیم.
 واژۀ خانواده،مشتق از واژۀ خانه است و از این جهت،خانواده و خانه،پیوندی دیرین  و ناگسستنی دارند و قبض و بسطی متقابل و پیوسته به هم داشته‌اند و دارند.مفهومی که هستۀ اصلی هر دو مقولۀ خانه و خانواده را تشکیل می‌دهد،مفهومِ "پیوستن به هم و استقلال یافتن از غیر هم" است.اساس پدید آمدن خانواده،پیوند خوردن دو نفر است که سعی دارند از دیگران مستقل شوند.خانه نیز با دیوارهایش،فضایی را از سایر فضاها منفک می‌کند و در درون خود ایجاد تمرکز و پیوند می‌نماید.خانواده که بر اساس پیوند خوردن درونی و قطع تعلق بیرونی پدید می‌آید،دیر یا زود به این نتیجه می‌رسد که زندگانی در انفکاک کامل از بیرون‌ امکان‌پذیر نیست.از این رو واحد خانواده ناچار است که ضمن حفظ استقلال بیرونی و تمرکز بر پیوند درونی،راهی به سوی بیرون باز کند.تجلی این مفهوم در ساختار خانه به شکل در و پنجره بروز می‌کند.بی‌راه نخواهد بود اگر بر این اساس،خانه را تجلی مادی بدانیم بر زمین برای مفهوم متعالی و آسمانی خانواده و اگر اشتراکات ذاتی خانه و خانواده و نامگذاری خانواده بر اساس واژۀ خانه را در نظر بگیریم،می‌توانیم حکم دهیم که پیدایش خانواده،تابعی از موجودیت خانه  و هر مکانی بوده که مفهوم متعالی خانواده  بتواند در چارچوب آن،تجلی مادی یابد.بر این‌اساس حتی ابعاد و  شکل خانه نیز با هویت خانواده و اخلاق آن پیوند دارد.
در گذشته خانواده‌ها گسترده بودند،نه‌تنها به لحاظ طولی،چندین نسل در یک خانواده عضویت داشتند،بلکه در عرض نیز کسانی که درجات دوم و سوم و چندم را دارند مانند عمو،عمه،خاله،دایی و فرزنداد آنان،در درجات نخستِ پیوند قرار می‌گرفتند و با نامهای متعلق به ردۀ بالاتر و نزدیک‌تر صدا زده می‌شدند‌،چنانکه عمو و فرزندانش تا چند نسل،عمو خطاب می‌شدند.تجلی مادی این شیوۀ زندگانی را در خانه‌های عهد گذشته می‌توان بازیافت که خانه‌هایی وسیع با اتاقهای متعدد بودند و گاه نه‌تنها اتاقها متعدد بودند،بلکه دو یا چند خانه در حصار یک دیوار قرار می‌گرفتند.این اتاقهای متعدد که در یک خانه عضویت داشتند،تجلی افراد و نسلهای متعددی بودند که در یک خانواده می‌گنجیدند.با کوچک و آرپاتمانی شدن خانه‌ها سیر کوچک شدن خانواده آغاز شد.نه فقط در عرض از اعضای خانواده کاسته شد،بلکه در طول نیز مرز قاطعی کشیده‌شد،به گونه‌ای که دیگر پسرِ پسر خاله را نمی‌توان پسر خاله دانست،حال آنکه در گذشته،چنین عناوینی تا چندین نسل،صدق می‌کردند و صاحب این عنوان،دارای پیوندی به شدت پیوند نسل نخست بود.تشدید این کوچک سازی خانه و در نتیجه کوچک سازی خانواده،تا آن حد پیش می‌رود که در برخی جوامع،حتی فرزند درجۀ یک نیز اگر از سنی بالاتر رود،جزء خانواده نخواهد بود و در مرز تقریبی آن سن،از خانواده جدا می‌شود.اگرچه کوچک‌سازی خانواده در ابتدا تابعی از کوچک شدن خانه بود،اما به مرور مبدل به فرهنگی رایج و مفهومی نهادینه شد،به گونه‌ای که در برخی جوامع،صرف‌نظر از اینکه ابعاد خانه چه‌قدر باشد،خانواده منحصر به دو تشکیل دهندۀ آن به‌علاوۀ فرزندان است به شرط آنکه از یک مرز سنی تقریبی بالاتر نرفته باشند.
علاوه بر ابعاد خانه،شکل خانه نیز با آداب خانواده پیوند ناگسستنی دارد.خانه‌های متمرکز با دیوارهای بلند و قاطع که در جهان اسلام رایج است،خبر از خانواده‌های مقید می‌دهد و خانه‌های باز و نامتمرکز که در غرب رایج بوده و هست،خبر از خانواده‌های متساهل می‌دهد. دیوارها و سقفهایی که با زوایای تیز پدید آمده‌اند و در غرب رایج بوده‌اند و هستند،از خانواده‌هایی خبر می‌دهند که بر اساس استقلال از بیرون پدید آمده‌اند،اما دیوارهایی که با انحنایی ملایم،پیچ می‌خورند و سقفهایی که منحنی و گنبدی شکل‌اند بویژه اگر با کاشی‌های آکنده از نقشهای منحنی پوشیده شده‌باشند،خبر از خانواده‌هایی می‌دهند که بر اساس پیوند با درون پدید آمده‌اند،به بیان دیگر،هستۀ مفهومی خانواده،استقلال از بیرون و پیوند با درون است،اما برخی خانواده‌ها به استقلال از بیرون گرایش دارند و برخی نیز به پیوند با درون.
خانه،این تجلی مادی خانواده و پایگاه آن بر پهنۀ زمین،دارای شکلهای گوناگون است و در تمام این شکلها با مفهوم خانواده و آداب و اخلاق آن،نسبت مستقیم دارد.هستۀ مفهومی خانه،توده‌ای مادی است که فضایی را از بیرون می‌گسلد و در درون پیوند می‌دهد،اما تحقق این گسست و پیوند،و شدت و ضعف هر یک،در زمانها و مکانهای متفاوت،متفاوت است.برای نمونه،خانواده در عشایر و طوایف و جوامع بدوی،از نوع خانوادۀ گسترده و بسیار گسترده‌است به گونه‌ای که تمام طایفه و عشیره و قبیله،یک خانواده‌اند،سبب آن است که در خانه‌های این جوامع،تأکید بر پیوند درون است نه گسست از بیرون.به بیان دیگر،خانه‌ در این جوامع،آمده‌است که بین برخی از افراد پیوندی نزدیکتر ایجاد کند نه آنکه آنها را از دیگران جدا سازد.خانه در این جوامه،توده‌ای پوشالین از گیاهان و شاخ و برگ درختان است یا چادرهایی که پیوندی درونی ایجاد می‌‌کنند،اما به سبب پارچه‌ای بودن در قیاس با دیوارهای قطور سنگی و آجری،نمی‌توانند گسست از بیرون را اجرا کنند.آنچه خانۀ جوامع بدوی به شمار می‌رود،به طور دقیق این خانه‌های گیاهی یا پارچه‌ای نیست و آنچه در این جوامع به طور کامل‌تر کارکرد خانه را به عهده دارد،سقف آسمان خدا با تمام گستردگیش است و به همین سبب است که خانواده نیز در عشایر و جوامع بدوی گسترده‌ترین شکل را دارد و کل عشیره یا قبیله یک خانواده را پدید می‌آورند.در این جوامع،خوابیدن بر چمن یا خاک بدون هیچ سقفی و به محض احساس خستگی و نیاز به خواب،امری طبیعی‌است زیرا خانه در این جوامع،تمام فضای زیر سقف آسمان است.همچنین اعضای خانواده که حالا به وسعت یک قبیله‌اند،نه در اتاق بزرگ خانه بلکه شب‌هنگام زیر سقف آسمان و گرداگرد آتش جمع می‌شوند و به سخنان پدر خانواده که همان رئیس قبیله است گوش فرامی‌دهند تا از قصه‌های کهن بگوید.بنابراین،عامل تجمع در خانواده‌های بدوی،پیوند بخشیِ دیوارهای خانه نیست،بلکه آتشی است که در میان فضای مرکزی اسکان قبیله افروخته ‌می‌شود.به همین سبب است که در گذشته و بویژه در جوامع بدوی،خانواده را دوده و دودمان می‌نامیدند،دو چیز که زادۀ آتش‌اند،و  گرد هم آمدن و  پیوند خوردن نیز  که در ذات خانواده هست،به دستیاری آتش پدید می‌آمد،پس خانواده نیز زادۀ آتش است.ترکان نیز طایفه را اُجاق(اوجاق،به تلفظ ترکی) می‌نامیدند و از همین‌جاست که افراد نازا را آنجا که توان پدید آوردن خانواده را نداشتند، اُجاق کور می‌نامیدند.اصطلاحاتی از قبیل چشم و چراغ خانه(یا چشم چراغ خانواده) و کانون(=کوره) گرم خانواده نیز ریشه در همین حقیقت دارند.

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 14:41  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>
انجمن ادبی شهرستان تفرش، در دوسال اخیر و با روی کار آمدن هیأت مدیرۀ جدید،هویت تازه و فعالیت‌های چشمگیری پیدا کرده.پیش از این،انجمن ادبی دارای نظم خاصی نبود و تعداد و کیفیت برنامه‌هایش هم در حدّ هیچ بود.اما با روی کار آمدن هیأت مدیرۀ جدید،در تمام سطوح انجمن، تحولات اساسی رخ داد.حالت رخوت و سکون انجمن به تحرک و پویایی مبدل شد و با عضوگیری وسیع بخصوص از میان شاعران جوان و نوجوان شهرستان،روح تحرک و پویایی در انجمن دمیده شد.جلسات هفتگی با نظم و استمرار برقرار شد و در مناسبتهای تقویمی هم همایشها و نشستهای زیادی برگزار شد که تحسین ادب‌دوستان و نیز مسئولان استان و شهرستان را برانگیخت به گونه‌ای که فرماندار پیشین شهرستان،حاج‌آقا آصفری که خود از مشوقان و حامیان اصلی فعالیتهای ادبی و هنری در شهرستان بودند،به طور مکتوب از انجمن تقدیر نمودند.برخی از این همایشها از جمله دو دوره همایش شعر ولایت، در سطح استانی برگزار شدند که اهالی فن و آنان که کار کرده‌اند،می‌دانند برگزار کردن همایشهایی در این سطح چه مقدار دشوار است آن‌هم برای انجمنی که تازه احیا شده است.غیر از برگزاری جلسات هفتگی و مناسبتهای تقویمی،برگزاری نشستهای ادبی مشترک با انجمنهای سایر شهرستانها هم چشمگیر بود. همچنین به خلاف گذشته که جای تفرش و فراهان در همایشهای استانی و کشوری خالی بود،دو سالی هست که تفرش و فراهان،یک پای ثابت همایشها شده‌اند و از برخی همایشها هم نشانهای شاعر برتر و شاعر برگزیده را کسب کرده‌اند.آمار هم نشان می‌دهد که در حال حاضر،انمن ادبی،فعالترین انجمن شهرستان تفرش است.
انجمن ادبی شهرستان تفرش در کل دارای شخصیت و هویتی مستقل و چشمگیر شده‌است.به خاطر فعالیت و پویایی مستمر و نیز جوانگرایی، دارای نامی مستقل و مناسب شده:انجمن ادبی پویه.دیگران هم این انجمن را به عنوان متولی شعر و ادب شهرستان به رسمیت شناخته‌اند و هر اداره و دستگاهی که همایش و برنامه‌ای می‌گذارد،بخشی را هم برای انجمن ادبی خالی می‌گذارد و اگر قرار به دعوت از شاعر در برنامه‌شان باشد،از انجمن پویه می‌خواهند که شاعر معرفی کند.انجمن،غیر از نام خاص خود، صاحب مهر و سربرگ و دفتر و حساب بانکی مستقل هم شده،هرچند که این حساب بانکی، اغلب خالی است و این از مقتضیات شعر و ادب است که با پول سروکار زیادی ندارد.
حالا هم وبگاه انجمن ادبی پویه،با همین نام راه‌انداری شده تا از این پس،شاهد نشر اخبار و آثار اعضای انجمن باشیم.وبگاه پویه با این نشانی قابل دسترسی است:pouye.blogfa.com

خبر دیگر اینکه مراسم بزرگداشت روز سعدی به همت انجمن ادبی شهرستان تفرش و در قالب یک نشست ادبی مشترک با انمن ادبی میعاد شازند و با شرکت پیشکسوتان شعر اراک برگزار خواهد شد.به احتمال زیاد این مراسم، عصر روز یکم اردیبهشت‌ماه و در محل کانون واقع در پارک امام خمینی (ره) برگزار خواهد شد.جای همۀ شما عزیزان در این مراسم،سبز خواهد بود.

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 12:53  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

نمی‌گی یک دل تنها میون غمها اسیره؟
که به پای تو نشسته که برای‌ تو می‌میره؟
نمی‌گی اگه نیایی نمی‌گی اگه نباشی
همۀ گلها می‌میرن حتی گلهای تو کاشی؟
                                     آخه تا به کی بشینم سر راه هرچی عابر
                                     خبر تو رو بگیرم از نگاه هر مسافر؟

شب که می‌شه پلک ماه و برق چشمای ستاره
چشمک چشم قشنگ تو رو یاد من میاره
اولین بهانه بودی برای خندۀ باغچه
حالا یک دسته گل زرد از تو مونده روی طاقچه
                                                   آخه تا به کی بشینم سر راه هرچی عابر
                                                   خبر تو رو بگیرم از نگاه هر مسافر؟
در شبِ بستۀ چشمات گم شدم تو ناامیدی
چه شب بستۀ سردی نه چراغی نه کلیدی
تو بگو کجای قصه خونه داری نازنینم
که توی تمام خوابام جای خالیتو می‌بینم
                                                   آخه تا به کی بشینم سر راه هرچی عابر
                                                   خبر تو رو بگیرم از نگاه هر مسافر؟
                                                                                                  

                                                                                                          واشقان-شهریور86

+ نوشته شده در  87/01/18ساعت 12:20  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

 

دوستی یعنی نشستن سالها

در کنار پنجره،بی‌ادعا

چشم بر راه درازش دوختن

ساکت و آهسته در خود سوختن

طرح یک گهواره از دل ریختم

از دو سوی شانه‌ام آویختم

شد دلم گهواره‌ای آرامبخش

سر بنه،گهواره را آرام بخش

من کی‌ام؟شب‌مرده شمعی نیم‌سوز

روی بنما،نیمۀ دیگر بسوز

                                        اهواز-زمستان75

+ نوشته شده در  87/01/13ساعت 12:41  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>

هشتم فروردین ماه رفتم تفرش،جلسۀ هیأت مدیرۀ انجمن ادبی شهرستان تفرش بود و حضورم به عنوان رئیس انجمن ضروری بود.باید سحرگاه راه می‌افتادم. در ورودی شهر تفرش یک تابلو هست که رویش نوشته تهران 220 کیلومتر.یک تابلو دیگر هم طرف مقابل هست که نوشته به زادگاه جدّ مقام معظم رهبری خوش آمدید.البته اگر قرار است این‌قدر دور برویم و کار را به آبا و اجداد برسانیم،باید فراهان را شهر مقام معظم رهبری بدانیم،چون خاندان معظم‌له از سادات میرفخرایی فراهان و هم‌طایفۀ جناب قائم مقام فراهانی بودند و بعداً به تفرش مهاجرت کردند.
به هرحال از تهران که راه بیفتیم،خیلی فرق نمی‌کند که از بزرگراه ساوه برویم یا قم.جدا که بشویم و بیفتیم در جادۀ تفرش،فضا عوض می‌شود، دره‌های تنگ و کوههای بلند و جاده‌های مارپیچ که بالا و پایین می‌روند و ما را به دنیایی متروکه و سحرآمیز که هم از تمدن دور است و هم نزدیک،می‌برند.کف دره‌ها آب جاری دائمی دارد و مشجر انبوه است با ویلاسازیهای شیک و خیره‌کننده.در دامنۀ کوهها درختهای بادام کاشته‌اند یا مزرعه و مجتمع است و اگر زمستان باشد،همیشه برف است و اغلب مه و گاهی کولاک و البته هیچ وقت هوای آن اطراف گرم نمی‌شود. بعد از کلی مارپیچ رفتن و رسیدن به بالاترین نقطۀ کوهها از گردنۀ گیان سرازیر می‌شوید و تفرش پیدا می‌شود.شهری که از آن بالا انگار خانه ندارد و همه‌اش درخت است.یک تکه زمرد سبز رنگ که کف کاسه‌ای افتاده و زنجیره‌ای از کوههای بلند نفوذناپذیر دورش را گرفته‌اند.با یک شیب بسیار تند هول‌آور و پیچ‌پیچ از گردنه گیان سرازیر می‌شویم و اگر خدانکرده ترمز ببریم،در آن یکی سر تفرش در گردنه‌های نقره‌کمر که به اراک می‌رود متوقف می‌شویم.
ادارۀ ارشاد در محلۀ ترخوران است و این جنگ فمی و ترخورانی خودش حکایتها دارد.کنار مزار مرحوم پرفسور حسابی،ساختمان معظم نیمه تمامی هست که همان ادارۀ فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان تفرش است.خانم رازقی نایب رئیس انجمن،خانم مشیری منشی انجمن و آقای سجادی عضو هیأت رئیسه و خانم شمس و جناب آقای باباخانی رئیس محترم ادارۀ ارشاد شهرستان و آقای شاه حسینی مسئول امور فرهنگی اداره هم در جلسه بودند.آقای باباخانی از عملکرد این دوسالۀ اخیر انجمن ادبی خیلی راضی بود.تأکیدش روی این بود که انجمنها در اصل مستقل از ادارۀ ارشادند مگر در اعتبارات و امور مالی که ادارۀ ارشاد حمایتشان می‌کند و باید کم‌کم  از این لحاظ هم مستقل شوند.انجمن تعزیۀ تفرش به این حد از استقلال رسیده چون تعزیه هنر اول تفرشیهاست- البته در خود شهر تفرش،وگرنه در فراهان بعد از هنر خوشنویسی،هنر دوم است- و تفرشیها بدجور پول به پای تعزیه و تعزیه‌خوانهاشان می‌ریزند و یک عاشورا تاسوعا که می‌گذرد،دهها میلیون تومان پول برای انجمن تعزیه می‌ماند.انجمن خوشنویسان تفرش هم به آن خودگردانی که باید رسیده،چون از طریق برگزاری کلاسهای خوشنویسی که در تفرش بسیار پررونق است،کره‌ای از ماست خط و قلم می‌گیرد که نگو و نپرس.بیچاره انجمن ادبی که طبق آمارها فعالترین و شخصیت‌یافته‌ترین انجمن شهرستان است،اما برای وصول کردن فاکتورهای پارسالش هم مشکل دارد و هرکاری که می‌کند،باید یک رویی به برادران تعزیه‌خوان و خوشنویس بزند که از صندوق‌خانه‌شان یک کمکی بکنند. و البته انصافاً انجمن تعزیه یک بار که از اراک  از یک همایش  برمی‌گشتیم،یک شام سنگین به کل انجمنها داد و نشان داد که به لحاظ مالی،برادر بزرگ بقیه است و ما ادبیات‌چیها هنوز هم باید گوشۀ چشممان به این برادر بزرگتر باشد.ای وای از این شعر و ادب که حاصلش افتخار است با خورش فقر و گرسنگی و دربه‌دری.
یک بار که پیش از برگزاری همایش سالانۀ شعر ولایت که در دی ماه هر سال در شهرستان تفرش برگزار می‌شود،در ادارۀ ارشاد بودم و داشتم عمیق می‌اندیشیدم که چطور  این‌همه شکاف بی‌پولی را بخیه بزنیم و همایش را آبرومند برگزار کنیم،پیرمردی نورانی وارد انجمن شد و آقای شاه حسینی،مسئول امور فرهنگی اداره،پیرمرد منور را یکی از خیّران شهرستان معرفی کرد.پیرمرد نورانی کلی از موارد خیراتی که کرده سخن گفت و من که طمع کرده بودم همایش شعر ولایت را که قطعاً کار خیری است با کمک ایشان برگزار کنم،سینه‌ای صاف کردم و لبخند فریبنده‌ای به لب گرفتم و با کلی تشکر و تملق بابت آن‌همه خیرات و مبرات،پیشنهاد دادم که ایشان،بخشی از مخارج همایش امسال را بر عهده بگیرند و ایشان هم پذیرفتند که همه‌اش را بر عهده بگیرند! من را می‌گویی،در پوست نمی‌گنجیدم و انگار بار عظیمی از دلهره و چه کنم چه کنم که بابت مخارج مالی روی دوشم بود، از دوشم برداشته شده بود.یک نفس راحتی کشیدم و نکشیدم که پیرمرد نورانی گفت البته یک زمینی هست که مشکل ملکی دارد،مشکلش را که حل کنم و به قیمت بفروشم،خدمتتان هستم.ناگهان چراعهای پیرمرد نورانی خاموش شد.احساس کردم که ایشان هم مثل خیلیها،احساس می‌کنند که شعر جزء کارهای خیر نیست!
دور رفتیم.برگردیم به جلسۀ هشتم فروردین‌ماه.بعد از صحبتهای محبت‌آمیز آقای باباخانی،برای شش‌ماهۀ اول سال 87 برنامه‌ریزی کردیم،برنامه‌های هفتگی و برنامه‌های مناسبتی و نشستهای مشترک ادبی با سایر انجمنهای استان. قرار شد که برنامه‌های شش‌ماهۀ دوم را در شهریور ماه بریزیم.قرار بر این شد که جلسات هفتگی انجمن احیا شود و هر هفته میهمانانی از پیشکسوتان شعر ایران و استان و شهرستان داشته‌باشیم و میهمانانی از میان مدیران شهرستان و استان و میهمانانی از سایر انجمنهای هنری شهرستان.
تعداد زیادی مناسبت بود که می‌شد کار ادبی کرد،تعدادی را به تناسب اهمیت مناسبت و بودجۀ انجمن انتخاب کردیم و قرار بر برگزاری همایشهای بزرگ شد.برخی مناسبتها را هم برای برگزاری همایش و نشست ادبی مشترک با سایر انجمنهای ادبی استان از قبیل انجمن ادبی میعاد شازند و نور اراک و انجمن ساوه و سایر انجمنها در نظر گرفتیم.
البته آخر جلسه،از مدیر محترم ادارۀ فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان تفرش،عیدی هم گرفتیم.حدس بزنید چی گرفتیم؟ وای... نه...باز هم کتاب.آخر من این دو وانت کتاب را چه کار کنم؟

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 13:39  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>مقالات من>

حیات بشری،بی نقد پیش نمی‌رود.نقد یعنی سنجش،یعنی برشمردن نقاط ضعف و قوت.هر اقدامی که بشر می کند،اگر نقد شود،نقاط ضعف و قوتش معلوم می‌شود تا در گام بعدی،درستی‌ها و قوتها به جا بمانند و سعی شود که نقاط ضعف و نادرستی‌ها حذف شود.اما سنت نیکوی نقد در روزگار ما دچار خللهایی شده که اگر رفع نشود،معلوم نیست که تکلیف پیشرفت ما چه خواهد شد.کسانی که باید نقد کنند،صاحب‌نظران و اصحاب تخصص،یا درگیر مشاغل و مشغله‌ها شده‌اند و یا دچار حسِ بدِ "بابا به من چه ربطی داره".بسیار پیش می‌آید که رسالت منتقدان راستین و حرفه‌ای را کسانی به عهده می‌گیرند که اهلیت و صلاحیت این کار را ندارند و نقدها هم اگر حملات بی‌محابا و تخریبگر نباشد،تعارفات گمراه کننده‌ای از آب در می‌آید که باعث گمراهی انبوهی از کسان می‌شود که برای قضاوت کردن و پذیرفتن یا رد کردن،چشم به رأی منتقدان دارند.
فکر می کنم بیستم بهمن‌ماه 1386 بود که برای یک مجلس شعرخوانی با عنوان شعر عاشورایی در ادب معاصر،به دانشگاه تفرش دعوت شدم و میهمانان دیگر که با عناوین بزرگ از قبیل شعرای کشوری و شعرای بزرگ معاصر دعوت شده‌بودند،یکی استاد معظم سید علی موسوی گرمارودی بود که همۀ ما نامشان را شنیده‌ایم و سه نفر دیگر که بنده به عنوان دارندۀ دکترای تخصصی زبان و ادبیات فارسی  و احراز عنوان شاعر برگزیده در سال 86 و سالها خدمت علمی و ادبی و فرهنگی، انصافاً تنها نام یکی از آنها را چند باری در حد و اندازۀ یک شاعر متوسط به پایین شنیده بودم و نام دیگری را نشنیده بودم و دیگری را هم به عنوان یکی از کارمندان دستگاه فرهنگی می‌شناختم نه به عنوان شاعر و آن‌هم شاعر کشوری.آخر، اعطای هر عنوانی،اهلیتی می‌خواهد و نمی‌شود به صرف اینکه کسی شعر هم می‌گوید،او را شاعر قلمداد کرد، آن‌هم شاعر کشوری.مجری مجلس هم کسی بود که مدرس ادبیات در دانشگاه است و بیشتر ادیب است و البته شعر هم می‌گوید اما او را هم آیا می‌شد به طور مطلق شاعر خطاب کرد و شاعر حرفه‌ای نامید؟پاسخ بنده نه است.
مجلس از همان لحظه که شروع شد،این عده گویی با هماهنگی قبلی، عناوینی چون شاعر فاضل و بی‌همتا و ... را به هم پاس می‌دادند و یکیشان  آمد نیم‌بند شعر خواند که اتفاقاً شعرتر  از سرودۀ طولانی آقای دکتر گرمارودی بود،اما آن‌قدر در حین خواندن این نیمه شعر،تمام وقت از آقای گرمارودی تعریف کرد و او را بت ساخت و خود را بت‌پرست، و دو بار رفت که در ملأعام دستانش را ببوسد و یک بار موفق شد و بوسید که هر بیننده‌ای به این یقین می‌رسید که وی اساساً از ابواب‌جمعی آقای دکتر گرمارودی است و نیامده که شعر بخواند بلکه آمده دربارۀ شعر استاد گرمارودی تبلیغ کند و در ضمن دستبوسی‌هایش،برای خودش و شعرش نیز جایی و جایگاهی دست و پا کند.اما آیا ارزش شعر و جایگاه آن، در خود شعر است یا در مراودات بیرون شعر و دستبوسی‌ها و...؟ و تازه این عزیز،از مجری که فصل مفصلی را در تبیین مقامات استاد گرمارودی سخن گفته‌بود،گلۀ اساسی کرد که چرا شاگردان استاد گرمارودی را دعوت نکرده‌اید که بیایند "به بها،نه به بهانه" دربارۀ مقامات استاد سخن بگویند. و البته شاید این عزیز نمی دانست که عنوان مجلس،شعر عاشورایی در ادب معاصر است،نه مجلس بزرگداشت استاد گرمارودی در ادب معاصر. و شاید هم می‌دانست،اما اینها همه بهانه‌ای بود برای ادای دینی که به استاد داشت و خود صراحتاً می‌گفت من به پایمردی استاد،نامی یافته‌ام.البته بنده بشخصه هیچ‌گاه این نام را نشنیده بودم اما معنی"به بها،نه به بهانه" را فهمیدم.مجری خوب مجلس هم که از یک سو مقام استاد گرمارودی را به اعلا علیین شعر برده بود و از سوی دیگر سرودۀ استاد را در خفا،نظم ارزیابی کرد نه شعر،خواست در برابر آن،شعری بخواند،اما آنچه خواند،خود مصداق دیگری بود از نظم، بی‌هیچ نشانه‌ای از شعر و انصافاً سرودۀ آن جوان دستبوس،از کار هر دوشان شعرتر بود.پناه می‌برم به خدا از این‌همه بی‌صداقتی در قضاوت که این عزیزان به خرج دادند و مقام استاد گرمارودی را که در جای خود مقامی بلند است،در چشم حضار خدشه‌دار کردند،بویژه در چشم جوانانی که در مجلس بودند و آخرش نفهمیدند که قسم حضرت عباس راست است یا دم خروس.
بگذریم.اینها هیچ‌کدام چیزهایی نیستند که این مقال را برای تذکرشان آغاز کردم و به همین خاطر بیش از خلاصه‌واری از آنها ذکر نمی‌کنم و اگر بیشتر ذکر کنم، شما هم از شعر و شاعر و منتقد امروزی دلزده می‌شوید.آنچه از ابتدا می‌خواستم ذکر کنم،این بود که عنوان مجلس،شعر عاشورایی در ادب معاصر بود و استاد گرمارودی برای سخنرانی در این‌باره به جایگاه رفتند،اما در سخنان مطول ایشان،کمابیش نود و پنج درصد مطالب دربارۀ همه چیز بود و تنها پنج درصد دربارۀ شعر عاشورایی بود و آن پنج درصد هم بیشتر مطالبی بسیار بدیهی و تکراری دربارۀ ترکیب‌بند معروف محتشم کاشانی بود که معاصر هم نیست و متعلق به قرن دهم هجری است و آنچه دقیقاً به شعر عاشورایی معاصر می‌خورد،چند جملۀ بدیهی دربارۀ مرحوم قیصر امین‌پور بود.بله تنها چند جمله،آن هم در حد بدیهیات و آن‌هم تنها دربارۀ قیصر امین‌پور نه همۀ شعرای عاشورایی معاصر!
من نمی‌دانم این چه آفتی است که بین فضلای ما افتاده که می‌خواهند همه‌جا باشند و دربارۀ همه چیز داد سخن بدهند؟علم و دانایی،زادۀ جزئیت و دقت است،ما تا کی می‌خواهیم دربارۀ همه چیز حرف بزنیم و در نتیجه باید حرفهایی بزنیم که اگر خطا نباشند،به ناچار کلی‌گویی و بدیهی‌گویی و تکرار مکررات از آب در می‌آید؟باور کنید که کسر شأن و نشانۀ نادانی نیست اگر از یک دکتر ادبیات سؤالی ادبی بپرسند و او بگوید که این در حوزۀ تخصص من نیست و از آن اطلاع درستی ندارم.این نه‌تنها نشانۀ نادانی نیست،بلکه نشان دهندۀ نکات بسیار مهمی است از جمله اینکه این شخص،معتقد به تخصص است و تلاش خود را در حوزه‌ای خاص به کار انداخته و قطعاً در آن حوزۀ خاص به سبب وقتِ انحصاری گذاشتن،به تخصص بالا رسیده و دیگر اینکه به شعور و وقت  مخاطبان خود احترام می‌گذارد و نمی‌خواهد وقت گرامی آنان را با گفتن مطالبی که اگر اشتباه نباشد،کلی و بی‌فایده است،هدر بدهد.علم امروزین اگر پیشرفتهای خیره‌کننده کرده است،به مدد پدید آمدن شاخه‌های تخصصی است،اما ما هنوز می‌خواهیم که همه جا باشیم و از همه چیز سخن بگوییم و نتیجۀ کار معلوم است که چه می‌شود.
در اینکه استاد دکتر موسوی گرمارودی،از مدرسان زبدۀ ادب پارسی است و از دوران طاغوت در حوزۀ شعر مذهبی و انقلابی،فعال بوده‌اند،تردیدی نیست،اما لبیک گفتن به هر دعوت سخنرانی،ثمر خوشایندی ندارد و هم تواضع و هم راستی،حکم می‌کند که تک‌تک ما برخی دعوتها را نپذیریم و اگر بپذیریم،همان می‌شود که نود پنج درصد،مطالبی می‌شود دربارۀ همه چیز،و پنج درصد هم تقسیم می‌شود بین شعر عاشورایی ادوار گذشته،و چند جمله هم می‌شود سخنانی بدیهی دربارۀ یکی از شعرای درگذشتۀ معاصر.
خوب، مروری هم داشته باشیم بر آن نود و پنج درصدی که دربارۀ همه چیز بود.در این بخش،مقداری از فردوسی تجلیل شد که نمی‌دانم چه ارتباطی به شعر عاشورایی معاصر داشت و این تجلیل هم باز بر اساس مطالبی تکراری و بدیهی و کلی‌گویی بود و مقدار زیادی هم به سعدی حمله شد اما این بار بر اساس مطالبی که کاملاً نو و تازه و البته کاملاً اشتباه بودند.اگر بخواهیم این مطالب را خلاصه بگوییم،استاد گرمارودی در سخنانی که البته ارتباطی به شعر عاشورایی معاصر هم نداشت،فرمودند که فردوسی مقامی بی‌منازع در ادب ایران و جهان دارد و قوت شعر او زادۀ قوت ذاتی او و روحیۀ دلیری اوست به خلاف سعدی که آدمی است اهل زنجموره! و در نتیجه شعرش نمی‌تواند حماسی باشد و در سرایش بوستان می‌خواسته به مقابلۀ فردوسی برود چون سعدی سنی است و فردوسی شیعه است و سعدی بر اساس مخالفت با شیعه،بوستان را سروده تا با فردوسی بجنگد! و من (استاد گرمارودی)در سر پا صراط به وکالت از شما! گریبان سعدی را می‌گیرم به این جرم که او در هنگام سقوط بغداد و کشته شدن خلیفه المستعصم به دست مغولان،برای او مرثیه گفته،آخه آقا آدم قحط بود که برای او مرثیه گفتی؟
اعوذ بالله من هذه‌المهملات.بنده نگران بودم که اگر استاد گرمارودی با همان حرارت پیش می‌رفت به وکالت از ما چند فحش شنیع هم به شیخ اجل بدهد! که خوشبختانه چنین نشد.
بنده بشخصه معتقدم و در کلاسهای درسم نیز به دانشجویانم می‌گویم که عنوان شاعر به طور مطلق تنها برازندۀ حکیم فردوسی است.این را اگر ما ایرانیان بگوییم،شاید خیلی قابل اعتنا نباشد،پس از پروفسور کریستف بالایی فرانسوی نقل می‌کنم که می‌گفت اگر ادبیات کل جهان در یک کفۀ ترازو باشد و ادبیات فارسی در یک کفه،ادبیات فارسی سنگین‌تر است و اگر ادبیات فارسی در یک کفه باشد و فردوسی در یک کفه،فردوسی سنگین‌تر است.بنده به قطع و یقین باور دارم که شاعر نخست فردوسی بزرگ است و با فاصلۀ بسیار زیاد از او سعدی آغاز می‌شود و پس از اوست که مولانا و دیگران می‌آیند.
اما سعدی.آیا سعدی فاقد شجاعت و اهل زنجموره است؟! در اوان حملۀ مغول که نیمی از سرزمینهای مسکون زمین ویران شد و نیمی دیگر که شامل اروپا و افریقا بود،در رعب و وحشت به سر می‌بردند و نویسندگان اروپایی که خود هنوز وحشت مغول را به تمامی نچشیده بودند،نوشتند که گویی درهای دوزخ رو به زمین گشوده شده و سپاه دیوان برای برکندن نسل بشر بر زمین تاخته‌اند،در زمانی که نام مغول چنان وحشتی بر زمین گسترده بود که اگر یک مغول تنها و بی‌سلاح در بیابان،به جمع کثیری برمی‌خورد،می‌گفت سرهایتان را پایین بگیرید تا بروم شمشیری پیدا کنم و برگردم و سرتان را ببرم و هیچ کس جرأت نمی‌کرد سر بالا بیاورد،در فاجعه‌ای که درباره‌اش نوشته‌اند که تاریخ شبیه آن را به خاطر ندارد و تا قیامت هم نظیر آن نخواهد آمد،سعدی بزرگ،به دربار اباقاخان مغول دعوت شد،خانی که اگر امیری ایرانی علیه او قیام می‌کرد،خان او را می‌پخت و می‌خورد،و سعدی در برابر این مغول آدمخوار ایستاد و سرود که اگر تو پاس رعیت می‌داری،خراج حلالت و گرنه زهرمارت! در روزگاری که متملقان از ترس یا به طمع،ترکمانی نیمه وحشی را –نعوذبالله- برتر از خدا قرار می دادند و می‌سرودند:
               نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای     تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند

و در حالی که می‌دانیم بر اساس باور قدما،بالاتر از فلک نهم ،تختگاه خداوند است،خود قزل ارسلان را که نه،بلکه رکاب اسب قزل ارسلان را در مکانی بالاتر از تختگاه خداوند قرار می‌دادند، و سعدی در همین زمان می‌ایستد و خطاب به پادشاه روزگار خود فریاد می‌زند:
                چه حاجت که نه کرسی آسمان     نهی  زیر  پای قزل ارسلان
و پادشاه را فرامی‌خواند که سر عزت به افلاک نساید بلکه روی طاعت بر خاک نهد.
نمی‌دانم استاد گرمارودی آیا اینها را نمی‌دانند یا آنکه چون تصمیمشان -به دلیلی که خود می‌دانند و ما نمی‌دانیم- بر تخریب سعدی قرار گرفته‌است،ناچارند که این‌همه شجاعت را فراموش کنند و سعدی را مردی غیر شجاع و اهل زنجموره قلمداد منند.
تنها معصومانند که در سرحد کمالاتند و انتظار ما از دیگران،انتظاراتی در چارچوبهای مشخص است.سعدی حماسه‌سرا نسیت و اساساً ارزشی هم که در طول تاریخ برای سعدی قائل شده‌اند بر این پایه نبوده که سعدی شاعر حماسه‌سراست،پس لزومی ندارد که استاد گرمارودی،حماسه‌سرایی سعدی را نشانه بگیرند و نشان دهند که او حماسه‌سرا نیست و بعد هم در تبیین علت شکست سعدی در حماسه‌سرایی، بگویند که او ذاتاً آدمی ترسو بوده و اهل زنجموره است.نه استاد،نه. ارزش سعدی به غزلهای زلال و پر التهاب اوست و به بوستان اخلاقی و پر احساس او  و به سایر آثار او که وجه مشترک همۀ آنها،زلالی زبان و التهاب احساسات است.ارزش سعدی هیچ‌گاه به حماسه‌سرایی او نبوده و اگر هم او حماسه‌سرا نیست،از ذات ترسوی او نیست.اگر تاریخ خوانده باشید و آثار سعدی را مروری کرده باشید،او را شجاع شجاعان خواهید یافت.
اما عجیب‌تر این است که استاد گرمارودی معتقدند که چون سعدی سنی است و با شیعه مخالف است،بوستان را سروده تا به جنگ فردوسی برود.اینکه شعرا در عالم شعر به جنگ هم بروند،عجیب نیست،البته این جنگ،جنگ حقیقی نیست و تلاشی است برای بهتر سرودن شعری که شاعری دیگر پیشاپیش سروده است.جنگ شعرا بدین شکل عجیب نیست، اما عجیب این است که بگوییم سعدی سنی برای نبرد با تشیع،بوستان را سروده!حضرت استاد،خود بهتر می‌دانید که بوستان سعدی،یک اخلاق‌نامه است و اثر حماسی نیست،آن هم اثری حماسی در برابر شاهنامۀ فردوسی.سعدی،این معلم بزرگ اخلاق بشری،در بوستان آن قدر از صلح و محبت سخن می‌گوید که برخی،بوستان را انجیل پارسی لقب داده‌اند.چگونه می‌گویید که سعدی سنی برای نبرد با تشیع،بوستان را سروده در حالی که در همین بوستان، تساهل مذهبی و آزادی دین و عقیده را تبلیغ می‌کند و معتقد است که حتی حضرت ابراهیم(ع) که پدر یکتاپرستی خوانده می‌شود،به سبب آزردن یک ناهمکیش،مورد ملامت خداوند قرار گرفته‌است.چگونه چنین سعدیی،برای مبارزه با تشیع چنان کتابی می‌نویسد که محتوایش مبارزه با تعصب مذهبی و عقیدتی است؟آن هم سعدیی که در دیباچۀ همین بوستان،خداوند را به بنی‌فاطمه(ع)سوگند می‌دهد.ما که در بوستان،دلیلی برای اثبات مدعای شما نیافتیم،مگر اینکه شما از سدّ سدید زمان گذشته باشید و با مسافرت به قرن هفتم هجری،به درون ذهن سعدی راه یافته‌باشید و کشف کرده باشید که بله،سعدی مکار در پس این تبلیغ آزادی عقیده و مذهب،اغراضی شیطانی از قبیل مبارزه با تشیع را در سر می‌پرورده!
اما اینکه می‌فرمایید به وکالت از ما سر پل صراط گریبان سعدی را خواهید گرفت به این جرم که در واقعۀ سقوط بغداد و کشته شدن خلیفه مستعصم،برای خلیفه مرثیه سروده،اولاً بنده به خاطر ندارم که به شما چنین وکالتی داده باشم و هیچ‌یک از حاضران در آن مجلس شعرخوانی هم چنین وکالتی به شما ندادند و هیچ کس دیگری هم این وکالت را به شما نداده و نخواهد داد.چگونه خطاب به سعدی می‌فرمایید که ای آقا مگر آدم قحط بود که مستعصم را مرثیه گفتی، در حالی که اگر قدری تاریخ می‌خواندید و انصاف پیشه می‌کردید،چنین نمی‌گفتید.اولاً مستعصم به عنوان خلیفه،امام اهل تسنن و از جمله امام سعدی بوده است و ثانیاً مستعصم مردی مسلمان بوده که به دست مغولان بت‌پرست کشته شده و در واقعۀ سقوط بغداد،جمع کثیری از مسلمین،از شیعه و سنی کشته شدند،آن‌هم به دست مغولان که تا آن لحظه میلیونها مسلمان را بی توجه به شیعه یا سنی بودن به قتل رسانده بودند و هر کسی که این فجایع را خوانده باشد،از چنان قاتلانی تا بدان حد متنفر می‌شود که مقتول حتی اگر یهودی و مسیحی هم باشد،حس همدردی او را بر می‌انگیزد چه رسد به اینکه مقتول،خلیفه مستعصم  مسلمان باشد.از همۀ اینها گذشته،اگر جایگاه خلافت را در آن روزگار بدانید،خود به خود بر مرگ مستعصم و زوال خلافت،تأسف می‌خورید. در آن روزگار پر آشوب که جهان اسلام از سوی غرب در معرض حملات صلیبیان بود و از شرق مورد حملۀ ترکان و مغولان بت‌پرست و از شمال مورد تهدید روم شرقی بود، خلافت عباسی،صرفنظر از اینکه به نظر ما شیعیان،خلافتی غصبی بود،نیروییی وحدت بخش بود که به جهان اسلام،مرکزیتی می‌بخشید که در سایۀ آن می‌توانستند در برابر همۀ این تهدیدها مقابله کنند.اگرچه سلیمان جهان اسلام پیشتر از آن دوران وفات کرده بود،اما همچنان ایستاده بود و دیوان و شیاطین از دیدن پیکر ایستادۀ او می‌هراسیدند،اما هنگامی که سلیمان افتاد و دیوان دانستند که او مرده،آن گاه بود که روز جشن دیوان فرا رسید و جهان اسلام را تکه تکه کردند و هر تکه‌ای را به نام استعمار،زیر لگام استحمار بردند و شد آنچه شد.سقوط بغداد به دست مغولان و قتل مستعصم،پایان جهان اسلام یکپارچه بود و این چیزی است که بدان توجه نفرمودید استاد بزرگوار من، و اگر توجه می‌‌فرمودید، شما نیز همصدای سعدی می‌خواندید:

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین

در زوال ملک مستعصم، امیرالمومنین

حتی اظهار تأسف سعدی بر مرگ خلیفه المستعصم و مرثیه‌ای که برای او سروده، خود دلیل دیگری بر شجاعت سعدی است که در برابر هولاکوی آدمخوار- دقیقاً آدمخوار- می‌ایستد و بدین رسایی، برای خلیفه المستعصم مرثیه می‌سراید، مرثیه‌ای که در حقیقت، سوگنامه ای برای زوال دولت یکپارچۀ اسلام است و مستعصم، صرف‌نظر از اینکه شخصاً چه آدمی بوده، نماد این اتحاد و یکپارچگی بوده و حضورش،در نظر دشمنان اسلام، ستون خیمۀ جهان اسلام محسوب می‌شده و از سوی دیگر، کسانی برای برکندن این ستون آمده بودند که تا آن لحظه، میلیون‌ها مسلمان را اعم از سنی و شیعه به اشکال دلخراش به قتل رسانده بودند،تأکید می‌کنم میلون‌ها مسلمان را اعم از سنی و شیعه، چون می‌دانم سنجه و معیار همۀ نقد آن روز شما، شیعه بودن و نبودن بود.

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 16:52  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

و  نطفه‌های پاک
در واپسین‌هزاره‌ی تردید
در قعر آبهای تباهی
پوسیدند.(1)

دوشیزگان بکارت خود را
در لایه‌های لای و لجن جاگذاشتند
و غرق در تشنّج و فریاد
وقت گریختن
کابوسی از تولد دیوان را
در غارهای کهنه سرودند.

چشم ستاره‌ها
دیگر تلألؤ معصوم نوری را
در ژرفنای آب نمی‌دید(2)

نیزارهای ساکت اعصار
از ازدحام حادثه پر می‌شد
هامون تمام در آتش سوخت
اما
یک لحظه هم به خویش نجنبید
آن کس که گفته‌اند که خواب است(3)
تا در غریو فاجعه از قعر انتظار
برخیزد.
او مرده بود
او مرده بود بی‌شک
و کرکسان را می‌شد دید
که دست بر هم می‌سایند
آنجا فراز نعش عفونت‌گرفته‌ی امید.

البرز
گُلمیخ استوار زمین، خُرد و خاک شد
و لاشه‌ی زمین
این چرخِ زنگ‌خورد فلک‌فرسود
پرتاب شد
در آسمانه‌ای پرهیچ
آن‌گاه
در ژرفنای دخمه‌ی دوزخ سقوط کرد
و لحظه‌ای دیگر
گویی
چیزی
در دورها شکست.

البرز خُرد شد
                   و فروریخت
و پشت خاک
لرزید از تشنّج وحشت
آنسان که دخمه‌های قرون،قی کردند
اجساد گندخورده‌ی ناپاک و پاک را.

من ماده دیوی را دیدم(5)
فرتوت و پرچروک و پر از چرک
یک‌دست و  یک‌چشم و  یک‌پا
پایین می‌آمد از پل رنگین‌کمان
و با کلنگی مضحک
می‌خواست گنجهای عظیم قدیم را
بشکافد
یک‌دست ویک‌تنه
و آفتاب،دست‌گره کرده بر کمر
به خلوت فراموشیش می‌رفت
و ذهن ابرها
مفهوم گریه را حتی
از یاد برده بود.

جیحون(6)
این مرز آبگینه‌ی تاریخ
بر عصمت شکسته‌ی خود لرزید
و لشکر وقیحی از چشمهای مورب(7)
رفتند تا نگاه‌چرانی
بر سفره‌های عصمت اعصار
آن‌گاه
فردا بر ترک اسبهایشان متولد شد
با لخته‌ی درشت خون در مشت.(8)
فردا؟!
هه فردا؟!
فردا یعنی
زنجیرهای کهنه‌ی یک یاغی(9)
که پاره می‌شوند سرانجام
در خوابناک‌ترین شام فاجعه
وقتی که
روح خبیث مرگ
آرام و رخوت‌آور و لذتبخش
آوار می‌شود بر خواب ستاره‌ها.(10)

جایی در این حوالی هست
که زیر پلک شیشه‌ای برف قرنها
خوابیده‌اند هفت ستاره
با لاشه‌های چوب‌شده،خشک و پر چروک
با چشمهای باز
و خنده‌ای به لب
انگار
بیدار می‌شوند
اما
آن‌قدر مرده‌اند که خود هم
باور نمی‌کنند.

آه ای امید سنگ‌شده در دل قرون
ای بغض آخرین جوانه
در ازدحام سنگی قلب کویر پیر
ای خواب،ای خیال
رویای یافت‌ناشده
                    در دفتر تمام تعابیر
ای آرزوی خوب خدا حتی
آیا
این خاک زخم‌خورده‌ی معصوم،این بکارت مغموم،این عروس نگارین خوابهای خدایان
روزی
دوباره
می‌خندد؟

                                                                                 اهواز-اردیبهشت81

                                            یادداشتها
بخش بزرگی از اساطیر اقوام و ملل، اسطوره‌ی آغاز و فرجام است.در این شعر روایتی دیگرگون از اسطوره‌ی فرجام بر اساس منابع ایرانی باستان آورده‌ایم.
1-در اساطیر ایرانی آمده‌است که سه نطفه از پشت حضرت زرتشت در اعماق دریاچه‌ی اساطیری هامون در سیستان به ودیعه نهاده شده‌است.در سر هر هزاره‌ی بلا، دوشیزه‌ای پاکنژاد ایرانی،تن در آب هامون می‌شوید و به یک نطفه آبستن می‌شود بی‌
آنکه ازدواج کند.پس از هر نطفه، موعودی زاده می‌شود، سه موعود به نامهای اوشیدر، اوشیدر ماه و سوشیانس که هر یک در سر هزاره‌ای بلاخیز ظهور می‌کنند و ایزدان و ایران را در برابر اهریمن و انیران(کشورهای ضد ایرانی) یاری می‌دهند.
2- و در روایات اساطیری ایرانی آمده‌است که در ژرفای آبهای هامون، سه چراغ را به هنگام شب می‌توان دید که می‌درخشند و همان سه نطفه‌ی موعودند.
3- گرشاسب، نواده‌ی جمشید پیشدادی و نیای رستم، از موعودان ایرانی است. او هزاران سال است که در حوالی هامون در خواب است.آن‌گاه که ضحاک ماردوش تازی، زنجیر پاره می‌کند و از حبسگاهش در چاه البرز بیرون می‌آید و در جهان فتنه و فساد می‌کند، سروش ایزدی در کرانه‌ی افق ندا درمی‌دهد که ای یاریگران خداوند،کجایید؟ آن‌گاه گرشاسب سر از خواب هزاران ساله برمی‌دارد و گرزش را برمی‌گیرد و همرکاب دیگر موعودان ایرانی به نبرد ضحاک و نیروهای اهریمنی می‌شتابد.
4- البرز، نام اساطیری کوهی است که امروزه دماوند خوانده می‌شود.البرز نه نام یک رشته کوه بلکه به طور دقیق نام یک کوه است و آن‌گاه که می‌گوییم"رشته کوه البرز" یعنی رشته کوهی که البرز(دماوند) در آن است.البرز در باور ایرانیان، جایگاهی بلند و بنیادین داشته‌است و از این جهت همطراز کوه قاف در باور سامی‌نژادان است.صورت باستانی البرز، هَرَبَرَزَئیتی است یعنی هرای بسیار بلند و هرا، نام قله‌ی دماوند است.در باور ایرانیان باستان،البرز پیوندگاه زمین و آسمان است و ماه و خورشید و اختران بر گرد آن می‌چرخند.سرای خداوند و امشاسپندان که ایزدان طبقه‌ی نخست‌اتد، بر فراز البرز است و پل چینود که معادل پل صراط در آموزه‌های اسلامی است، بر فراز آن کشیده می شود.البرز سر در اوج روشنی‌های بیکرانه دارد.دعاها از طریق آن است که به آسمان می‌روند و فرشتگان از آنجاست که پایین می‌آیند. نذرها را بر سر البرز ادا می‌کردند و بسیاری از بزرگان ایرانی از آنجا برخاسته‌اند، زیرا البرز به سبب پیوند خوردن با آسمان، منشأ همه‌ی بزرگیها در زمین است.
5- تهاجمات دزدانه و ددمنشانه‌ی قبایل نیمه وحشی زردپوست که کاری جز کشتار، غارت، تخریب و سوختن نداشتند،همواره در طول تاریخ،معضل بزرگ  نژاد ایرانی بوده است. ابوالفضل بیهقی، در تاریخ بیهقی تصویری جگرسوز ارائه می‌دهد از مقطعی فاجعه‌بار در قرن پنجم هجری که این تهاجمات چنان بالا گرفته بود و غارت کردن ایران چنان آسان شده بود که پیرزنی را دیدند نیم‌تن با تبری بر دوش، از مرز ایران و ترکستان یعنی رود جیحون عبور می‌کرد.پرسیدند به کجا می‌روی؟ گفت شنیده‌ام که گنجهای خراسان را می‌برند،من هم می‌روم سهمی برگیرم.
6- جیحون از عهد باستان همواره مرز ایران و سرزمیت قبایل نیمه وحشی زردپوست بوده، قبایلی که در اساطیر و حماسه‌های ایرانی با عنوان کلی"تورانی" نامیده شده‌اند و اعم اند از ترک و ترکمان و هون و مغول و حتی گاه چینیان.
7- چشمهای موّرب،صفت عمومی تورانیان است و چنان که گفته شد،تورانی در اساطیر و حماسههای ایرانی، عنوان کلی قبایل زردپوست ترک و ترکمان و هون و مغول و حتی چینی بوده است.هین قبایل نیمه وحشی که فاقد مدنیت بودند،زندگانیشان سراسر بر ترک اسب خلاصه می‌شد، بر اسب زاده می‌شدند و می‌زیستند و می‌مردند و شغلشان گذشتن از مرز ایران یعنی جیحون و غارت کردن و کندن و سوختن شهرها و روستاهای ایرانی و کشتن یا برده کردن مردم بوده و پشت خود تلّی از خاک و خاکستر بر جا می‌گذاشتند.توحشهای این قبایل که در طول هزاره‌ها تا همین صد سال پیش، مرزهای شرقی و شمال شرقی ایران را برمی‌آشفتند، همواره دغدغه ساز ذهن جمعی ایرانیان بوده چنان که بخش اعظم اساطیر و حماسه‌های ایرانی و از جمله شاهنامه‌ی حکیم فردوسی، شرح ددمنشیهای این قبایل و وصف جانفشانی ایرانیان در نبرد با آنان بوده‌است.
8- زادن چنگیزخان مغول چنین بوده است.
9- ضحاک ماردوش تازی که به یاری اهریمن هزارسال بر ایران فرمان راند و هر روز مغز سر دو جوان ایرانی را خوراک مارهای روی دوشش می‌ساخت، سرانجام مغلوب فریدون پیشدادی شد.فریدون او را به فرمان سروش،در چاهی در دماوند به زنجیر کشید.در اساطیر ایرانی آمده است که ضحاک تا آخرالزمان زنده می‌ماند و آن‌گاه زنجیر پاره می‌کند و همراه تمام نیروهای اهریمنی بیرون می‌آید و در زمین فساد می‌کند.پس سروش ایزدی دزر میانه‌ی زمین و آسمان، ندا در می‌دهد و موعودان ایرانی را فرامی‌خواند و این موعودان که هر کدام از هزاران سال پیش در جایی از سرزمین ایران در انتظارند،بیرون می‌تازند و به نبرد ضحاک می‌شتابند و او را نابود می‌کنند.
  10- این ستاره‌ها موعودان ایرانی‌اند و در رأس آنان، هفت تن جاویدِ  ورجاوند قرار دارند که به نبرد ضحاک خواهند شتافت.شماری از آنان از جمله طوس و بیژن و گیو در جایی ظاهراً در کهگیلویه زیر برف مانده‌اند و هنگام خروج ضحاک بیرون خواهند آمد.

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 12:1  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>مقالات من>

 

ویرایش تازه و توسعه یافته ی این مقاله را در این صفحه بخوانید.

شش واژۀ خَلَج،خَلَچان،غلجایی(قلجایی)،غور،گَرَکان و فراهان از یک ریشه‌اند و تقریباً هم‌معنی‌اند. واژۀ "گَر" در زبان اوستایی به معنی کوه است.کیومرث که نخستین انسان و نخستین پادشاه در باورهای اساطیری ایرانیان است،گَرشاه خوانده می‌شد،یعنی پادشاه کوهستان و یا پادشاه کوه‌نشین. بلعمي در تاريخ بلعمي مي‌نويسد كه كيومرث بر آب و زمين و گياه پادشاه بود اما عنوان او گرشاه يعني كوه‌شاه بود(بلعمی،1/3-17).بيروني نیز در این‌باره مي‌نويسد: «لقب‌آن،كوشاه است يعني پادشاه كوه و برخي هم گفته‌اند گل‌شاه ،يعني پادشاه گل، زيرا در آن وقت هيچ كس نبود» (بيروني، 141).ایران شرقی که سرزمینی است کوهستانی و امروزه با نام افغانستان به استقلال رسیده‌است،در قرون گذشته،غور خوانده می‌شد و مردم منسوب به آن ناحیه را غلجایی(قلجایی) و غلجه‌ای و غرچه‌ای می‌خواندند.بی‌تردید این نامها مشتق از ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه است.سرزمین غرجستان نیز که در شرق ایران بوده،همین حکایت را دارد.ممکن است مبدأ اشتقاق این واژه‌ها واژۀ "گَرَک"(گر+ک) باشد به معنی منسوب به کوه،و گاف به غین و قاف مبدل شده و حرف راء در برخی از این صورتها مبدل به لام شده و در برخی نیز بی‌تغییر مانده‌است.
امروزه گروهی از ترکان را با نام خَلَج می‌شناسیم و مسکن عمدۀ آنان،برخی روستاهای فراهان و خلجستان است.بی‌تردید خلج،نام قومی از اقوام ترک نیست،بلکه صفتی است برای گروهی از ترکان که پس از ورود به ایران در نواحی کوهستانی مسکن گرفتند و بر این اساس،ترکی خلجی،یعنی ترکی کوهی.قوم خلج را در قرن هفتم هجری،بخشی از سپاه سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در نبرد با مغولان می‌یابیم.اینان،ترکانی بودند که به سبب سکونت در کوهستانهای شرق ایران(غور،غرجه) با صفت خلج،یعنی غرجه‌ای و کوه‌نشین خوانده شدند،چنانکه پس از مهاجرت این دسته از ترکان به هند و مرکز ایران،اقوام آریایی نژاد پشتون در مساکن آنان اقامت گزیدند و افغانهای قلجایی(کوه‌نشین) نام گرفتند.
شهر تفرش امروزی که از به هم پیوستن تعدادی روستای کهنسال پدید آمده‌است،محله‌ای دارد به نام "خَلَچان" که در اصل،روستایی بوده و ساکنانش،ترک نیستند.خلچان خواندن این روستا ناشی از کوهستانی بودن محل است و خلچان،ترکیبی است از خلج به معنی کوهستانی، و الف و نون نسبت.
روستای گرکان در فراهان نیز همین حال دارد و البته گرکان امروزه به آشتیان تعلق یافته‌است. سرزمین عظیمی هست که روزگاری فراهان خوانده می‌شد و امروزه اغلب بخشهایش تجزیه شده و میان اراک و تفرش و آشتیان تقسیم شده‌است. این ناحیه چون کوهستانی بوده،در کُل،گَرَکان خوانده می‌شده و کرسی آن نیز روستای گرکان بوده است.امروزه روستای گرکان به آشتیان داده شده و کل ناحیه نیز دیر زمانی است که دچار تبدیل حروف شده و از گرکان به فراهان تغییر صورت یافته‌است.امروزه مرکز فراهان،شهر فرمهین است و به ظنّ قوی می‌توانیم در جزء نخست نام فرمهین،ریشۀ اوستایی "گَر" به معنی کوه را بازیابیم.


                                                               کتابنامه
- بلعمي،تاريخ بلعمي(تكمله و ترجمه‌ي تاريخ طبري)،به‌تصحيح محمد تقي بهار،به‌كوشش محمد پروين گنابادي،كتابفروشي زوّار،تهران،1353ش.
- بيروني،ابوريحان،آثارالباقيه،ترجمه‌ي اكبر داناسرشت،انتشارات ابن سينا، تهران،1352ش.

ویرایش تازه و توسعه یافته ی این مقاله را در این صفحه بخوانید.

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 13:16  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

تو خاطرات خوب بخارا
تو قصه‌گوی قند سمرقند
تو طعمی از ترانۀ لاهور
پژواک سبز قصۀ یک برگ
از سرو سبزپوش نشابور
تو نقشهای ترمۀ کشمیر
تو ردّ پای مبهم یک باغ در کویر
تو خاطرات خاکی قصری سترگ و پیر
تو عکس چلستون سپاهان
تو کوچه‌باغ قصۀ شیراز
تو نقشهای کاشی یک مسجد کهن
تو رنگهای تازۀ یک قالی قدیم
تو
آمیزۀ تمام قشنگی‌ها
مجموعۀ تمامی خوبی‌ها
معجون آب و آینه و نور و شبنمی
افشردۀ نفیس گل و برگ و بوسه‌ای
لبخند آفتاب و صدای ستاره‌ای.
عشق عظیم من
تو اولین ترانۀ بودن،
عشق کبیر من
تو واپسین ترنّم جاوید ماندنی.

چیزی شبیه توست
شاید پرنده‌ای
شاید پریچه‌ای
جا مانده از نهایت اعصار دوردست
در غرفه‌های قصر خیالم
تنها حضور اوست
تنها صدای اوست که آواز می‌دهد.

می‌خوانمت همیشه به هر قصه هر غزل
می‌خواهمت همیشه نه یک شب، نه یک سحر
می بینمت همیشه نه یک دم نه یک نظر.

عشق کبیر من
در امتداد خطّ ختایی‌ها
بازو گشوده‌ای که بیاسایم
در سایه‌ات که ساده‌ترین شرح زندگی‌ست
در انحنای هر خط اسلیمی
آعوش امن توست که می‌خواندم به خویش
زنجیرۀ مقرنس ایوانت
یک نردبان به بام ستاره‌ست
در شمسه‌های گنبد زرینت
خورشید در طللوعِ دوباره‌ست

اینجا که ایستاده‌ام اینجا که سهم توست
شاید جزیره‌ای ست
یک قطعه از بهشت که آغوش کرده باز
شاید دریچه‌ای است
وا کرده چشم سوی پریخانه‌های راز
اینجا که ایستاده‌ام،اینجا
جغرافیا ستاره‌شناسی است
اینجا که ایستاده‌ام اکنون
ساعت اگرچه لحظۀ حالاست
تقویم روی صفحۀ فرداست.

تو
مجموعه‌ای عجیب و نجیبی
برجای مانده قصۀ دیروزی
زود آمده حکایت فردایی.

عشق کبیر من
می‌بینمت دوباره که می خیزی
می‌بینمت دوباره که می‌آیی
در ساحل دو چشم تو خورشید
در مزرع دو دست تو امّید
می‌بینمت دوباره که می‌خیزی
می‌بینمت دوباره که می‌آیی
اینجا
اکنون
ساعت اگرچه لحظۀ حالاست
تقویم روی صفحۀ فرداست.
عشق کبیر من...

+ نوشته شده در  87/01/02ساعت 14:20  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام