آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>
- سلام
[آنقدر رفته بود که نای ایستادن نداشت
عظیمی را بر دوش،اندک جا به جایی کرد
پس نگاهی به پشت انداخت]
برگذشته از درازنای حافظهی اعصار
روزگاری که محکومم
صخرهی زمین بر دوش
تا بگردم گِردِ این آسیاب هفتسنگ.
- سلام
[آنقدر ایستاده بود که پای نشستن نداشت
اگر اجازه میداشت
تکانی به خود داد
و زخمی دیگر را به هم پیوست]
برگذشته از چوبخطّ شبانروزها
که کرکسان هر صبح را
میزبان میشوم
از پارههای جگر
بر سفرهی سینه.
قصهام؟ آه...
این دو حرف را از من بپذیر:
التیامِ هر شب
تا زخمهای تازهی هر صبح.
- صلیبت همچنان مهیب؟
- و صخرهات همچنان سنگین است؟
- پای رفتنم نیست، نیست، نیست
- و طاقتم نیست دیگر
بر این صلیب مهیبترین تشنّجهای درد
از وقاحت چنگالهای کنجکاو خراشنده
و از شقاوت منقارهای درّنده دیگر مپرس.
- این چندمین شب است که بیدارم
سنگ مزارم بر دوش،کیفر یکدم دلِ شکفته را؟
- و چندمین شب است که میگریم
کیفرِ یک شراره را
به اسیران شب بخشیدن؟
وای...
رهگذران،موجوداتی خُرد و موهوم، موسوم به انسان
از دورهای زیر صلیبم که میگذرند
به پچپچی زیر لب میگویند:
"این اوست،کودکم،خدایگان گرما و روشنا"
و چه که سنگها نخوردهام
از کودکان
در فرصتی که غنیمت یافتهاند
کشتن لولوی خوابهایشان را.
- من نیز هم آری آه
در گذرم از دورترین فواصل آبادی
آنگاه که چون واقعیترین خیال بر پیشانی سحرگاه میگذرم
خفتگان را میبینم
دمی سربرآورده از خواب،به هم میگویند:
"اوه... باز هم این کابوس همیشه
خدایگان یکدم دلِ شکفته".
- جگرم را که جِر میداد
کرکسی تازه بود این صبح
برگذشته از کشاکش موجها و از فراز دریابارهای دور
میگفت او مُرد(2)
- مُرد،مُرد؟!
- به چشم خود دید مردی را که اکنون
کوسهها دندانهایش را شمردند
در پوسیدهترین عمق دریاها
- و امیدی نیست دیگر؟
- که بار اعصار را بر گیری از دوش
- و باز شوی از صلیب مهیبِ درد؟
- بی او دیگر
تو ای خدایگان مقدس مفلوک
این عظیم را
در کدام سوی دورترین کهکشانهای همیشه نامکشوف
بر زمین خواهی گذاشت؟
- بی او دیگر
بر این صلیب مهیب
هزاران هزاره را
چگونه چوبخط میزنی
از خراش شبانروزها؟
- دیگر حتی
به مترسک جالیز هم نمیارزم
من این خدایگان سیاهبخت
که منقارچهران پنجولپای پَردست
نخنمایم کردهاند از کنجکاوی وقیحترین خراشها و از شقاوت دریدنها.
آه
حسرت یک گام رفتن دارم،حتی صخرهی زمین بر دوش
- و حسرت یکدم ایستادن دارم،حتی بر صلیب مهیبترین تشنجّهای درد.
آهخخ...
باید رفت
بافههای زخمریزشان آمد
- و اینک
کرکسانِ این صبح،آماده
باید ایستاد.
اهواز- خرداد81
پینوشتها
1- این دو خدایگان مفلوک را از اساطیر یونان باستان استخراج کردهام، نامشان پرومته و اطلس است.پرومته چون انسانها را دید که در سرما و تاریکی میلرزند، پارهای آتش به آنان هدیه کرد.زئوس که خدای پدر بود، ترسید که انسانها با آن آتش قوی شوند، پس بر پرومته خشم گرفت و او را در کوههای فقاز بر صلیب کشید.مقدر است که هر سحرگاه کرکسی سینهی پرومته را میشکافد و جگرش را میدرد.تا صبحِ فردا جگر زخمخوردهی پرومته بهبود مییابد و باز کرکسی میآید و زخم دیروز تکرار میشود.
اما اطلس، محکوم است که تا ابد کرهی زمین را بر دوش بکشد و بر گرد جهان بگردد.
2- این "او" هرکول است، از خدایان اساطیر یونانی که سرانجام به یاری پرومته میآید و او را از صلیب باز میکند و میرهاند، اما از درد دلهای پرومته میتوان دانست که هرکول در دریا غرق شده و دیگر به او امیدی نیست.