تبليغاتX
آن روزها
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

با تو دارم حرفها اما نمی‌دانم کجاست
لحظه‌ی دوری که شاید در دلت پروای ماست
می‌توان دانست از آواره‌گردیهای من
اینکه بختم یک رقم از حسن اخلاق شماست
تاجی از گل، خار کنده، می‌گذاری بر سرم
گوشه‌ی چشمت ولی بر تکدرخت جُلجُتاست
می‌بری بر بام قصر و بر زمینم می‌زنی
دستت از روح امین و  قصدت از ابلیس‌هاست
بر فراز ظلمتستانی که بندم کرده‌ای
گر شهابی بگذرد  در چشم من خورشید هاست
یک دو سطری سهم من از دفتر تقدیر بود
آن هم از دست تو سر تا پا حروفش جا به جاست
طاقت غوغا نداری بر دلم مگذار دست
چینی خاموشم اما در دلم شهر صداست
                                                                               تهران- مهر77

پی نوشت:
1- جُلجُتا به معنی جمجمه و کاسه‌ی سر انسان، نام تپه‌ای است در ارض مقدس که به روایت یهود و مسیحیان، عیسی(ع) را بر فراز آن به دار زدند.مطابق روایات انجیلی، چون یهود در محکمه‌ی رومیان به دروغ شهادت دادند که عیسی(ع) سودای پادشاهی دارد و مردمان را علیه  قیصر روم می‌شوراند، رومیان آن‌گاه که آن حضرت را به جلجتا می‌بردند، تاجی از خار بر سرش نهادند و ندا در دادند که: اینک این است پادشاه یهود.

2- مطابق روایت انجیلِ متی،در بدو بعثت عیسی(ع)، ابلیس آن حضرت را بر بلندی برد و برای امتحان استقامت و توکلش، او را به پایین افکند، اما به خواست خداوند،آسیبی به آن حضرت نرسید.

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 19:32  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق>

- سلام
[آن‌قدر رفته بود که نای ایستادن نداشت
عظیمی را بر دوش،اندک جا به جایی کرد
پس نگاهی به پشت انداخت]
برگذشته از درازنای حافظه‌ی اعصار
روزگاری که محکومم
صخره‌ی زمین بر دوش
تا بگردم گِردِ این آسیاب هفت‌سنگ.

- سلام
[آن‌قدر ایستاده بود که پای نشستن نداشت
                                                 اگر اجازه می‌داشت
تکانی به خود داد
و زخمی دیگر را به هم پیوست]
برگذشته از چوب‌خطّ شبان‌روزها
که کرکسان هر صبح را
 میزبان می‌شوم
                  از پاره‌های جگر
                                       بر سفره‌ی سینه.
قصه‌ام؟ آه...
این دو حرف را از من بپذیر:
التیامِ هر شب
تا زخم‌های تازه‌ی هر صبح.

- صلیبت همچنان مهیب؟
- و صخره‌ات همچنان سنگین است؟
- پای رفتنم نیست، نیست، نیست
- و طاقتم نیست دیگر
بر این صلیب مهیب‌ترین تشنّج‌های درد
از وقاحت چنگال‌های کنجکاو خراشنده
و از شقاوت منقارهای درّنده دیگر مپرس.
- این چندمین شب است که بیدارم
سنگ مزارم بر دوش،کیفر یک‌دم دلِ شکفته را؟
- و چندمین شب است که می‌گریم
 کیفرِ یک شراره را
به اسیران شب بخشیدن؟
وای...
رهگذران،موجوداتی خُرد و موهوم، موسوم به انسان
از دورهای زیر صلیبم که می‌گذرند
به پچ‌پچی زیر لب می‌گویند:
                                  "این اوست،کودکم،خدایگان گرما و روشنا"
و چه که سنگها نخورده‌ام
                               از کودکان
                                در فرصتی که غنیمت یافته‌اند
                                کشتن لولوی خوابهایشان را.
- من نیز هم آری آه
در گذرم از دورترین فواصل آبادی
آن‌گاه که چون واقعی‌ترین خیال بر پیشانی سحرگاه می‌گذرم
خفتگان را می‌بینم
دمی سربرآورده از خواب،به هم می‌گویند:
                                                     "اوه... باز هم این کابوس همیشه
                                                      خدایگان یک‌دم دلِ شکفته".

- جگرم را که جِر می‌داد
کرکسی تازه بود این صبح
برگذشته از کشاکش موجها و از فراز دریابارهای دور
می‌گفت او مُرد(2)
- مُرد،مُرد؟!
- به چشم خود دید مردی را که اکنون
کوسه‌ها دندانهایش را شمردند
در پوسیده‌ترین عمق دریاها
- و امیدی نیست دیگر؟
- که بار اعصار را بر گیری از دوش
- و باز شوی از صلیب مهیبِ درد؟
- بی او دیگر
تو ای خدایگان مقدس مفلوک
این عظیم را
در کدام سوی دورترین کهکشانهای همیشه نامکشوف
بر زمین خواهی گذاشت؟
- بی او دیگر
بر این صلیب مهیب
هزاران هزاره را
چگونه چوب‌خط می‌زنی
از خراش شبان‌روزها؟

- دیگر حتی
به مترسک جالیز هم نمی‌ارزم
من این خدایگان سیاه‌بخت
که منقارچهران پنجول‌پای پَردست
نخنمایم کرده‌اند از کنجکاوی وقیح‌ترین خراشها و از شقاوت دریدنها.
آه
حسرت یک گام رفتن دارم،حتی صخره‌ی زمین بر دوش
- و حسرت یک‌دم ایستادن دارم،حتی بر صلیب مهیب‌ترین تشنجّ‌های درد.
 آهخخ...
باید رفت
بافه‌های زخم‌ریزشان آمد
- و اینک
کرکسانِ این صبح،آماده
باید ایستاد.

                                                                 اهواز- خرداد81

 

                                                         پی‌نوشت‌ها
1- این دو خدایگان مفلوک را از اساطیر یونان باستان استخراج کرده‌ام، نامشان پرومته و اطلس است.پرومته چون انسانها را دید که در سرما و تاریکی می‌لرزند، پاره‌ای آتش به آنان هدیه کرد.زئوس که خدای پدر بود، ترسید که انسانها با آن آتش قوی شوند، پس بر پرومته خشم گرفت و او را در کوههای فقاز بر صلیب کشید.مقدر است که هر سحرگاه کرکسی سینه‌ی پرومته را می‌شکافد و جگرش را می‌درد.تا صبحِ فردا جگر زخم‌خورده‌ی پرومته بهبود می‌یابد و باز کرکسی می‌آید و زخم دیروز تکرار می‌شود.
 اما اطلس، محکوم است که تا ابد کره‌ی زمین را بر دوش بکشد و بر گرد جهان بگردد.

2- این "او" هرکول است، از خدایان اساطیر یونانی که سرانجام به یاری پرومته می‌آید و او را از صلیب باز می‌کند و می‌رهاند، اما از درد دلهای پرومته می‌توان دانست که هرکول در دریا غرق شده و دیگر به او امیدی نیست. 
 

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 17:28  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>
چند روزی برای شرکت در مراسم روز بزرگداشت سعدی و کار روی باغم در تفرش و فراهان و بیشتر در واشقان بودم و نشد که مطلبی بنویسم.امروز صبح آمدم تهران و غروب دارم باز می‌روم واشقان،می‌روم همان دره‌ای که در پست
اگر برای من آب ندارد،برای تو که نان دارد! برایتان توصیف کردم.الان فصل تماشای شکوفه‌های بادام است؛سفید و صورتی و گاه سرخ.برگردم،بیشتر حرف می‌زنیم،مخصوصاً دربارۀ مراسم بزرگداشت روز سعدی که با مشارکت انجمن‌های ادبی تفرش و اراک و شازند برگزار شد و کلی حوادث گفتنی و بعضاً کمیک هم در آن اتفاق افتاد.فعلاً خدانگهدار...

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 17:42  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام