|
|
|
|
|
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>از عتیق و عقیق> ای شکوه رویشت آنسوتر از خاک نژند اهواز- فروردین81 |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان>
تهران- فروردین85 |
||
|
|
|
|
|
هاروت و ماروت دو فرشته بودند و چون بنیآدم در زمین بنای فساد وگناه نهادند،خدای را گفتند که ما را مملکت دنیا ده تا در آن داد کنیم و هیچ گناه نکنیم،حال آنکه این بنیآدم در زمین گناه میکنند.خداوند فرمود که من بنیآدم را شهوتی دادهام که شما نمیتوانید خود را از آن نگاه دارید؛هاروت و ماروت گفتند که نگاه میداریم وعاصی نمیشویم و اگر شدیم،ما را به هرعقوبت که صلاح میبینی گرفتار کن .پس خدا شهوت در تن هاروت ماروت مرکّب کرد وایشان را مملکت زمین داد.هاروت و ماروت در زمین،زنی به غایت زیبا دیدند و شهوتشان جنبید،اما زن، سر فرود نیاورد و شرط کرد آن دو باید یا شراب بخورند یا کلام خدا را بسوزانند یا طفلی را بکشند و هاروت و ماروت دو شرط آخر را دشوارتر دیدند،پس شراب نوشیدند وچون مست شدند،کلام خدا را سوزاندند و در مستی،طفل را کشتند. باز زن سر فرود نیاورد و از آن دو خواست اسم اعظم را بدو بیاموزند و چون آموختند،زن به مدد اسم اعظم به آسمان رفت و از چنگ هاروت وماروت به در رفت.پس خداوند آن دو را فرمود که هنگام عقوبت است و ایشان را در گزیدن عذاب دنیا و عذاب اُخری مخیر کرد وآن دو،عذاب دنیا را گزیدند،چرا که عذاب اخری جاوید است.خداوند در چاهی در زمین بابل،آن دو را نگونسار کرد و از عطش،زبانشان در آمده و تا آب نیز یک سر خنجر بیشتر نیست،اما در آن نمیرسند وتا قیامت در این حالتند و هر که راه آن چاه را بداند،بر سر آن می رود و از ایشان جادو می آموزد(ترجمه تفسیر طبری،152 ).
|
||
|
|
|
|
|
آنروزها>مقالات من>
ییچینگ،شاخهای از علوم غريبه(=علوم خفیّه) است که بر اساس وضع ترکیبی خطوط و نقاط که بر حسب تصادف پدید آمدهاند،حقایق و احوال پنهان را استخراج میکند. بشر از اعصار کهن به پیوستگی اجزای جهان باور داشته و هستی را یک کل متشکّلالاجزا میدانسته،به گونهای که هر جزئی از هستی بر همۀ اجزای هستی تأثیر دارد.بر این اساس،هر پدیدهای،معلول تخطّی ناپذیر پدیدههای گذشتهاست و به سهم خود،آینده را به طرزی تخطّی ناپذیرشکل میدهد. پس با پایه قرار دادن هر پدیده و تأمل در آن،میتوان احوال همۀ هستی را استخراج کرد.بسته به اینکه چه پدیدهای را پایه قرار دهیم،به علوم متفاوتی میرسیم؛علم جَفر،اعدادِ حاصل از نام افراد و اشیا را پایه قرار میدهد؛طالعبینی،سال و ماه و روز و ساعت زادن انسانها را؛و علم رمل،شانزده شکل مرکب از نقاط و خطوط را اساس میگیرد و این اشکال خود از ریختن تصادفی شن یا نقطه یا طاس پدید میآید.ییچینگ نیز شصت و چهار شکل پدید آمده از پرتاب سکه را پایۀ استخراج قرار میدهد.شانزده شکلی که اساس علم رمل است،شباهت نزدیکی به شصت و چهار شکل علم ییچینگ دارد و میتوان ییچینگ را رملِ چینیان انگاشت. در ذیل،بخشی از کتاب ییچینگ به روش ساده* در معرفی علم ییچینگ نقل میشود: «مقدمۀ نویسنده همه چیز جریان دارد و هیچ چیز همان طور باقی نمی ماند. هراکلیتوس(HERACLITUS)فیلسوف یونانی با وسایل ساده و آسان قوانین تمام جهان را به چنگ می آوریم. کنفسیوس(551-479 قبل از میلاد مسیح)
تاچوان(TA CHUAN) یا بزرگترین رساله دربارۀ ییچینگ کلمۀ «یی» (ee-i تلفظ میشود)به چینی یعنی تغییر،تغییر یکی از مبانی اصولی جهان است چیزی که به آن می توانید تکیه کنید.کلمه چینگ (CHING) به معنی کتاب است.ییچینگ یعنی کتاب تغییرات(کتاب تقدیرات) و از جمله کتابهای معدودی است که از شروع تاریخ چین تاکنون وجود داشتهاست.گفته میشود که قدیمی ترین روش پیشگویی جهان است .چیزی بین پانصد تا هزار سال قبل از تولد بودا ،مسیح، محمد(ص)،تاکنون مورد استفاده قرار گرفتهاست. زندگی در حال تغیر از شرایطی به شرایطی دیگر است و هیچ چیز همان طور باقی نمی ماند،هیچ چیز هرگز ایستا،مانده و کهنه نیست،تغییر میکند. وقتی عاشق چیزهای دنیوی میشویم مایل هستیم که این احساس برای همیشه باقی بماند ولی هرگز این طور نیست و به شکل دیگری در میآید.وقتی مریض هستیم و رنج میبریم به تغییر و بهبود خویش امیدواریم .غالباً از تغیر و دگر گونی بیمناک هستیم به خاطر اینکه نا شناختهاست.بسیاری اوقات مایلیم بدانیم چه باید کرد . در این کتاب 64 نوع تغییرات از ناپختگی جوانی،آرمانها تا فراوانی پیدا میکنیم که کلیۀ تغییرات زندگی را در بر میگیرد.به قول کنفسیوس(CONFUCIUS) نویسندۀ(TA CHUAN)، بزرگترین رساله دربارۀ ییچینگ : «تغیرات ،چه کاری انجام می دهد ؟ تغیرات چیزها را آشکار می سازد،امور را کامل میسازد و کلیۀ طرق را در زمین شامل میشود –این است نه چیز دیگر .به این دلیل ،پیران دانا ،آنها را برای درک خواستههای خویش در روی زمین و در تشخیص کلیۀ زمینههای فعالیت به کار میگیرند و به تردیدهای روی زمین خاتمه میبخشند.» طی هزاران سال مردم دانا ییچینگ را برای درک ماهیت نفوذ و تأثیرات در هر موقعیت به کار میگیرند و بدون شک و نگرانی به اصلاح اعمال خود میپردازند.خوشبختانه برای استفاده از ییچینگ،لزومی ندارد دانشمند و یا دانا باشید. ما همه تواناییهای اولیه را دارا هستیم حتی اگر طرز استفاده از ییچینگ را نیاموخته باشیم.جریان استفاده از ییچینگ میتواند بازگشای درهای درونی این تواناییها باشد و اجازه دهد با بینش عمیقتر و تازهتری پیرامون سؤالات اجتنابپذیری زندگی به تعمق بپردازیم. چینی ها بر این باور بودند که مشورت با ییچینگ،برقراری ارتباط با نیروهای روحی و معنوی جهان است. در غرب آنچه را که قابل اثبات باشد قبول دارند و قوانین علت و معلول اغلب چیزها را با موفقیت توجیه میکند. باران میبارد و درختان خیس میشوند.فراموش کردیم بنزین گیری کنیم و ناگزیریم تا رسیدن بنزین صبر کنیم.در عین حال خیلی چیزها اتفاق میافتد که توضیحی برای آن نداریم.به یکی از دوستان فکر میکنیم ناگهان تلفن میکند.به پول خرید بلیط اتوبوس نیاز دارید،درست همان مبلغ را در خیابان پیدا میکنید. ییچینگ بر مبنای آنچه که ما همزمانی مینامیم کار میکند،تصادفات غیر قابل توضیح زندگی،کارل یونگ(carl juns) فیلسوف و روانشناس بزرگ قرن بیستم میگوید:وقایع و حوادثی که در فضا و زمان روی میدهد اتفاقی نیست،حکمتی پشت آن قرار دارد.درک این حکمت به سطح دانش و آگاهی مشاهده کننده بستگی دارد.استفاده از ییچینگ به منظور انطباق عمل با زمان حاضر است.کلیۀ شرایط ممکن در زندگی،در 64 ششخطی ییچینگ مطرح شدهاست.در عمل تفأل با سکهها،ما خود را برای پذیرش شرایط ممکن آماده ساختهایم.سؤال خود را مطرح میکنیم و خرد و حکمت آسمانی از طریق سکهها پاسخ میدهد.این هدیۀ ییپینگ است.با طرح و تفسیر،مفاهیم رویدادها را آشکار میسازد. ما همه در این جهان با هم هستیم و همه تسلیم قوانین طبیعت .سهیم بودن در فضا و زمان،یعنی همه همزمان پیش میرویم و همه با هم در اقیانوس حیات آکاهی وجود داریم. فرض کنید که یک گروه عظیم موسیقی در آسمان مینوازد.به موسیقی فضا گوش فرا دهید و با آن به حرکت درآیید، به اطراف خود نگاه کنید و مثل اینکه همه در یک هستی تجلی میکنند. سلولهای وجود ما با موسیقی مرتعش است.حرکات ما بهطور طبیعی با ریتم،هماهنگ و موزون است بدون اینکه باخبر باشیم،همه مثل یک موجود واحد حرکت میکنیم.همه چیز زنده است و در حرکت این همزمانی است. یونگ میگوید:"اگر کبریتهای جعبۀ کبریت به کف زمین ریخته شوند،شکل و طرح اختصاصی همان لحظه را به وجود میآورند".شانس انداختن سکههایی که در تفأل از آن استفاده میکنند،اتفاقی و بیمعنی نیستند.آنها معرف ماهیت آن لحظه از زمان هستند». |
||
|
|
|
|
|
مقدمه:تعریف علوم غریبه رمل چیست؟ کتابنامه * سرخاب رمل،از ضمایم کتاب نادر الرمل است با مشخصات کتابشناسی ذیل: |
||
|
|
|
|
|
این مقاله،بخشی است از مقدمۀ رسالۀ دکتری من با نام "اسطورۀ آغاز در ایران باستان"،دفاع شده در فروردین ماه ۱۳۸۷
کتابنامه |
||
|
|
|
|
|
چند ماه از شادمانی دوستان و هوادارانم و بالاخص جامعۀ فرهنگپرور واشقانی به جهت انتخابم به عنوان شاعر برگزیدۀ جشنوارۀ شعر فجر از استان مرکزی میگذشت و کمکم وقتش رسیدهبود که محبتهای این عزیزان را با فراهم آوردن اسباب یک شادی دیگر فراهم کنم و این اتفاق افتاد با انتخابم جزء سه شاعر برگزیدۀ هفتمین همایش شعر فاطمی. |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>مقالات من>
در فرهنگ نوین این چنین آمده که عشق را چند معناست،شگفتی دوست به حسن محبوب یا از حد گذشتن در دوستی و کوری حس از دریافت عیوب محبوب و نیز مرضی است که مردم را به سوی خود می کشد جهت خلط و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی از صورتها. هنگامی که یک حقیقت آن چنان نمود پیدا کرد که توانست بنفسه موجودیت خود را داشته باشد احتیاجی در اثبات وجودش به چیز دیگر نخواهد داشت،چنانچه روشنی آفتاب خود به خود هر گونه تاریکی را از بین می برد و فقط وجود خودش می تواند دلیل بر وجود خود بوده باشد. و این چنین است که همگان در این عقیده متفقند که عشق را تعریف نیست.آری عشق در غالب الفاظ نمی گنجد و تعاریف علمی قاصر تر از آن است که بتواند این واژه را تشریح کند. برخی چون عطار می آیند و عشق را تعریف می کنند که: و در در موارد زیادی شبیه این تعاریف را در دیوان وی مشاهده می کنیم اما سر انجام هنگامی که کلمات او را می شکافیم،در می یابیم که او نیز چون دیگران به عجز و ناتوانی خویش در مقام بیان عشق اعتراف دارد: یا در جای دیگر می گوید : و در دیگر جای: و این مطلب مربوط به عطار نیست.شاعر دیگری گفته: و یا از حافظ در این زمینه چنین می خوانیم : و در جای دیگر: و در همین زمینه از سنایی می خوانیم: و در این باره مطلب بسیار است و این چنین است که اگر بخواهیم دقیقاَُ در پیرامون این مسئله برسی کنیم می بینیم که در بسیاری از موارد خواص عشق بیان شده که در وهلۀ اول نخست انسان فکر می کند که عشق چیزی جز این نیست و اما در واقع کوچکترین اشاره به این مسئله نشده کما اینکه در روایات هم به مواردی بر می خوریم که تنها خواص صفات و یا حالات عشق بیان شده که مثلاً اگر کسی عاشق شد چنان می شود یا چنین،و شاید در(حب الشیء یعمی و یُصّم ) نیز منظور این باشد که اگر حب و عشق به چیزی پیدا شده خواه آن معشوق نیک باشد یا زشت،این حب پیدا شده این خاصیت را دارد که انسان را از دیدن بدیهای محبوب حب پیدا شده این خاصیت را دارد که انسان را از بدیهای معشوق کور و گوش آدمی را از شنیدن بدیها و زشتیها کر می سازد و این معنا در روایات دیگر نیز به چشم می خورد و همچنین با معنای لغوی عشق که قبلاً ذکر کردیم مطابقت دارد.بالاخره وقتی می خواهیم حقیقت عشق را دریابیم از آنجا که هی چکس را توان وصف آن نیست،همگان توصیف آنرا به یک چیز واگذار می کنند و گویی در همان سبک شعری و هنری خویش بدان سو اشاره می کنند و آن چیزی نیست جز خود عشق،مثلاًَ در دیوان شمس این چنین می خوانیم: و یا مولوی چنین می گوید: و نیز در مناجاتنامه وی کم و بیش مطالب بسیار ارزنده ای وجود دارد و اما حتی در اینجا می بینیم اینها حالات و صفات عشق است نه خود عشق،بله در صفات و خواص عشق سخن بسیار است در شرح مثنوی چنان می خوانیم : و یا در جای دیگر می گوید: و یا: یعنی من همان شخصی هستم که او را می خواهم و آن شخص را که می خواهم منم.ما دو روحیم که در یک بدن حلول کرده ایم.هنگامی که او را ببینی مرا را دیده ای. آیا از آنکه در این راه سوخته؟او را هم امید سخنی نیست که گفته اند: آری به راستی آنکه غرق محبت اوست چگونه دیگران را آگاه کند؟سعدی شیرازی در این زمینه اشعار خوبی دارد: و در جای دیگر می گوید: و ما این چنین بی زاد و راحله با توشۀ محبت در این کویر قدم می نهیم و با حرارت عشق وی جان می گیریم،و این اثر را به همه سوخته جانان در این طریقت هدیه می نماییم،هدیه ای پر از نور و روشنایی و هدیه ای سرشار از پاکیها و خوبیها،هدیه ای پر از شادی و لذت و سر انجام هدیه ای سراسر عشق و محبت. هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان> من این روزها من این روزها من این شبها اهواز- تابستان82 |
||
|
|
|
|
|
این مقاله، جزئی از رسالۀ کارشناسی ارشد من است با عنوان "فرهنگ اَعلام دیوان حافظ"، دفاع شده در مهرماه ۱۳۷۷ نام بهشتی که شداد،پادشاه قوم عاد به مثال بهشت خداوند ساخت.نام این بهشت،یک بار در قرآن آمدهاست.
|
||
|
|
|
|
|
آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>موج و مرجان> این روزها به خانهامان سر نمیزنی تهران- شهریور83 |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>
فاصله یک درِ بستهاست،اگر وانشود |
||
|
|
|
|
|
بعداز مباحثۀ من و نویسندۀ وبگاه سیب تلخ دربارۀ مدلولهای واژۀ دیو در متون کهن پارسی و درج مقالۀ "دیو در داستانهای ملی ایرانیان" در وبگاه آنروزها، ایشان در وبگاهش این سؤال را مطرح کرد که اگر یکی از مدلولهای واژۀ دیو، بومیان سیاهپوست ایران و هند پیش از پیدایش نژاد آریایی است و این بومیان به دست مهاجران و مهاجمان آریایی، کشتار شدند یا از وطن رانده شدند، پس تکلیف مواردی از قبیل دیو سپید در شاهنامه چه میشود؟اگر دیو، یعنی نژاد سیاه، پس دیو سپید یعنی چه؟ پیش از پاسخ دادن به این پرسش، باید متذکر شوم که دریافتهای پژوهشگران در عرصۀ اسطورهشناسی و دیرینهپژوهی، مجموعهای از نظریات و حدسها و گمانهاست،حدسهایی که با برخی قرائن و مستندات در متون کهن یا با تکیه بر دریافتهای باستانشناختی،تقویت میشود و بر حدسهای موازی و همارز،برتری مییابد.همۀ آنچه دربارۀ مدلولهای واژۀ دیو در مقالۀ "دیو در داستانهای ملی ایرانیان" گفته شد نیز از همین قبیل است.در این مقاله چندین حدس دربارۀ مدلولهای واژۀ دیو مطرح شد و اگر این مقاله به دقت مطالعه شود،معلوم میشود که دلالت واژۀ دیو بر نژاد سیاه، تنها یکی از حدسهاست نه همۀ حدسها.بر این اساس، دیو در همۀ متون و در همۀ کاربردهایش معادل نژاد سیاه نیست و من هم در مقالۀ "دیو در داستانهای ملی ایرانیان" بر اساس متون کهن ایرانی،پنج کاربرد متفاوت را برای واژۀ دیو برشمردم که تنها یکی از آنها کاربرد دیو به عنوان نژاد سیاه است.بدین ترتیب،این پرسش که دیو سپید چیست، اگر تنها پرسشی دربارۀ ماهیت و چیستی دیو سپید باشد،پرسشی وارد است و لازم است که در آن بحث و مطالعه شود،اما اگر این پرسش،از قبیل پرسشهای انکاری باشد و منظور ،این باشد که چون در شاهنامه، مقولهای به نام دیو سپید داریم،پس دیو نمیتواند معادل نژاد سیاه باشد، سؤال از اساس مردود است،چون در مقالۀ "دیو در داستانهای ملی ایرانیان" کاربرد واژۀ دیو منحصر به نژاد سیاه نشده و پنج کاربرد متفاوت برای دیو مطرح شده و اگر متون ایران باستان را بیشتر بکاویم، شاید هنوز بتوانیم کاربردهای دیگری نیز برای دیو بیابیم. همان گونه که در مقالۀ مذکور، مطرح شده و برای آن قرائن و شواهدی از متون ایرانی آورده شده، یکی از کاربردهای واژۀ دیو،هر فرد بیگانه است و این بیگانگی،گاه نژادی است و گاه بر اساس تفاوت دینی است.برای نمونه،در شاهنامه میحوانیم که چون کیکاووس،دومین پادشاه کیانی،کشور هاماوران را گشود و شاهدخت آن کشور را که سودابه نام داشت،به عنوان نوا(گروگان) به ایران آورد و با او ازدواج کرد و او را شهبانوی ایران و در نتیجه پادشاه حرم(شبستان) ساخت،بزرگان و نجیبزادگان ایرانی زبان به اعتراض گشودند که : ز هاماوران دیوزادی ببرد شبستان شاهی مر او را سپرد در اینجا،دیوزاده خواندن سودابه،بر این اساس است که وی به لحاظ نژادی،بیگانه بوده است.این احتمال هست که این برش از شخصیت کیکاووس کیانی به عنوان فاتح کشور هاماوران،منطبق با شخصیت تاریخی کمبوجیه(کامبیز) هخامنشی،فاتح مصر باشد و سودابه که ممکن است تغییریافتۀ نام "سُعدا" باشد،به سبب همین بیگانگی نژادی،دیوزاد قلمداد شده است. اما دیو سپید. در داستان فتح مازندران در روزگار کیکاووس کیانی که داستان هفتخوان رستم نیز جزئی از همین واقعه است،با دیو سپید مواجه میشویم.در این داستان،مازندران، کشوری جدا از ایران تصویر میشود و این به لحاظ تاریخ و نیز با توجه به وضع جغرافیایی مازندران،منطقی به نظر میرسد،زیرا سواحل دریای مازندران،با دیوار طبیعی و بلند البرز،از سایر بخشهای فلات ایران جدا شده و این جدایی باعث شده که این ناحیه گاه مستقل از دیگر بخشهای فلات ایران و گاه به شکل نیمه مستقل و به صورت باجگزار ایران اداره شود و حتی بر اساس مستندات مکتوبی که در دست است،شاهنشاهان توانمند ساسانی که دستهای قدرتشان از چین تا نیل گسترده بود، حاکمیت مستقیم بر سواحل دریای مازندران نداشتند و پس از زوال دولت ساسانی و پیوستن فلات ایران به دولت خلفا نیز،باز هم سواحل دریای مازندران،سرنوشتی دیگرگونه داشت و همواره عبارت بود از امیرنشینی جداگانه که ساز مخالف میزد و در ابتدا محل تجمع شاهزادگان و سرداران ساسانی بود و سپس مبدل شد به محل استقرار امرای شیعۀ مخالف دستگاه خلافت و سرانجام در روزگار شاه عباس صفوی بود که به حیات جداگانۀ باریکۀ شمال، پایان داده شد. با این اوصاف، ساکنان درون فلات ایران که اساطیر و حماسههای ایرانی در ذهن آنان شکل یافته،همواره به ساکنان آن سوی البرز به چشم بیگانگان مینگریستند و این بیگانه انگاشتن،در نخستین ادوار استقرار آریاییان در فلات ایران،بیشتر و شدیدتر بودهاست، زیرا در ادوار میانه و نو، به سبب حاکمیت غیرمستقیم شاهان ایرانی بر آن سوی البرز،این حس بیگانگی کاهش یافته بود،اما در ادوار باستان و در نخستین تهاجمات آریاییان از داخل فلات ایران به سوی سواحل شمال،فاتحان ایرانی به مردمی برمیخوردند که برایشان کاملاً بیگانه بودند و همین بیگانگی موجب میشد که ساکنان آن نواحی را دیو بنامند.بر این اساس، دیو سپید، زیرمجموعۀ کاربرد دیو به معنی بیگانه است و دیو سپید یعنی بیگانۀ سفیدپوست در برابر بیگانگان ساهپوستی که پیشاپیش در داخل هند و فلات ایران،به دست مهاجمان آریایی منقرض شده بودند و آریاییان هنوز در نوارهای جنوبیتر ایران و هند،درگیر نبرد با آنان بودند.این دیوان مازندران نیز لزومی ندارد که از ساکنان بومی و پیشاآریایی ایران و هند بوده باشند و به سبب سفید بودن، به احتمال زیاد باید شاخهای دیگر از نژاد آریایی باشند که در هنگام خروج تاریخی نزاد هندواروپایی(آریایی) از ایرانویچ(احتمالاً سیبری)، از همنژادان هندی و ایرانی خود جدا شدهاند و در حالی که هندوایرانیان به سمت جنوب رفته و سپس به دو شاخۀ ایرانی و هندی تقسیم شده اند، شاخهای دیگر از آریاییان،از همان ابتدای خروج از ایرانویچ، به جای جنوب به سمت غرب رفته و در سواحل دریای مازندران ساکن شده اند.برخی از تاریخپژوهان برآنند که شاخۀ اروپاییِِ نژاد آریایی، با ساکنان سواحل آن سوی البرز از یک خانوادهاند و در حالی که شاخۀ هندوایرانی، راه جنوب را در پیش گرفته،شاخۀ اروپایی به غرب رفتهاند و برخیشان تا انتهای غرب پیش رفتهاند و به اروپا رسیدهاند،اما برخی نیز با رسیدن به سواحل مستعد و پربرکت دریای مازندران،در همان ناحیه مسکن گرفتهاند و پیشتر نرفتهاند . همین شاخه اند که بعدها مورد تهاجم همنژادان آریایی خود واقع شدهاند که از داخل فلات ایران به قصد فتح سواحل آن سوی البرز به حرکت درآمدهاند و این مهاجمان پس از گذر از البرز و آغاز نبرد با آریاییان شمالی، آنها را به سبب بیگانگی و جدایی و دشمنی، دیو نامیدهاند..در متون ایرانی باستان و میانه، مقولۀ پرکاربردی به صورت دیو مازندر و دیو مازندران مطرح میشود که دیو سپید نیز زیرمجموعۀ همین مقوله است و برخورد کیکاووس کیانی و سپاهیان او با دیو سپید نیز نخستین برخورد ایرانیان با دیوان مازندران نبودهاست.در کتاب مینوی خرد که از منابع فارسی میانه است،میخوانیم که هوشنگ، دومین پادشاه پیشدادی(سلسلۀ پیش از کیانیان) از سه بهره دیوان مازندر که نابودکنندۀ جهان بودند،دو بهره را کشت.در این متن،دیوان، مهاجمانی ویرانگر تصویر شدهاند که پادشاهان پیشدادی به سرکوب آنان پرداختهاند و میتوان انگاشت که به سبب خوی ویرانگری و نیز بیگانه بودن،دیو قلمداد شدهاند.در اینجا باید توجه داشت که دیو مازندران و دیو مازندر،پیوند الزامی با سرزمینی ندارد که امروزه مازندران خوانده میشود.برخی بر این گمانند که مازندر در این کاربرد، نام مکان نیست،بلکه صفتی است به معنی درشتپیکر .همچنین میدانیم که دوران پادشاهی پیشدادیان،متعلق به روزگاری است که هنوز آریاییان در ایرانویچ میزیستند و وارد ایران و هند نشده بودند و پیشدادیان، پادشاهان نژاد واحدۀ هندوایرانی بودند. پس از خروج آریاییان از ایرانویچ و جدا شدن و رفتن جداگانۀ آنان به هند و ایران، هر یک از این دو شاخه، نامها و خاطرات پیشین خود را با سرزمینهای جدیدشان منطبق ساختهاند.بر این اساس، آریاییان در روزگار شاهان پیشدادی و در ایرانویج، درگیر نبرد با بیگانگانی ویرانگر و درشتپیکر بودهاند و چون یک شاخه از آریاییان پس از خروج از ایرانویچ و ورود به فلات ایران، باز به دشمنانی بیگانه و درشتپیکر برخوردند، به سنت روزگار پیشدادیان، این دشمنان را دیو مازند خواندند و مسکن آنان را "مازندر+ان" یعنی سرزمین متعلق به نژاد مازندر خواندند و از آن پس بود که سواحل آن سوی البرز،مازندران خوانده شد.همان گونه که پیش از این هم گفتیم، این دیوان مازندران نیز پیوند الزامی با سیاهان بومی ایران ندارند و به احتمال قریب به یقین،خود شاخهای دیگر از مهاجران آریایی بودهاند که جدا از شاخۀ هندوایرانی، به سمت غرب و اروپا مهاجرت کردهاند و بخشی از آنان،در سواحل دریای شمال، متوقف شدهاند و پس از منقرض کردن بومیان آن ناحیه، خود با موج دیگری از آریاییان مواجه شدهاند که از سمت داخل فلات ایران و با گذر از کوههای البرز، به نبرد آنان آمدهاند.
|
||
|
|
|
|
|
این مقاله،بخشی است از رسالۀ دکتری من با نام "اسطورۀ آغاز در ایران باستان"،دفاع شده در فروردین ماه ۱۳۸۷ نامش در يشتها بصورت اَنگرَهمَئِنيو(angra-mainyu)آمده است (ر.ک: يشتها، مهر يشت، فقرهي97 ؛ همان، فروردينيشت، فقرهي 13 ؛ همان، زامياديشت، فقرهي44 ؛ …) و معناي آن خرد ناپاك، انديشهي بد يا روح پليد است. اين نام به مرور ايام به صورت اهريمن درآمده است (گاتها، مقالهي «آيين زرتشت»، 71). در متون دورهي ميانه نامهاي گنامينو (مينويخرد، 16) و گوناك مينو (ترجمهي چندمتن پهلوي، 147) براي او به كار گرفته شد. اين دو صورتِ ميانه را برخي معادل مينوي پرگند و عفن گرفتهاند، اما مهرداد بهار، معني مينوي نابودكننده را براي آن دو پيشنهاد كرده است (ر.ک: بهار، اساطير ايران،6،7) . در دورهي نو كاربرد نام اهريمن و صورتهاي تلفظي گوناگونش از قبيل آهرمن و اهرمن غلبه يافت. اهريمن وابليس دوگوهر و اهريمنِ نيستْگوهر جمله عالم خود عَرَض بودند تا اهريمن و آفريدگاري توانايي اهريمن
|
||
|
|
|
|
|
این مقاله،پارهای از رسالۀ دکتری من است با عنوان "اسطورۀ آغاز در ایران باستان"، دفاع شده در فروردین ماه 1384 خورشیدی
دلالتهاي واژهي ديو 2-ديو و بيگانگان 3-ديو وگمراهكنندگان 4-ديو و گمراهان 5-ديو و پديدههاي عدمي آفرينش ديوان ديوان و پيكرهي مادي مسكن ديوان
|
||
|
|
|
|
|
آنروزها> وبگاه سیب تلخ: بیابان مورد نظر را یک چهارم خالی یا به عربی ربع الخالی می نامند ( به این معنی که اگر شبه جزیره ی عربستان را به چهار بخش قسمت کنیم ، یک چهارم آنرا این بیابان شامل می شود). حالا یک مطلب دیگر در همین باره از وبگاه رادیو خراب: تازگیها تو سایتهای عربی و ایرانی این تصویر زیاد دیده میشه و عنوان خبرش اینه که این اسکلتهای عظیم الجسه متعلق به قوم عاده که بر اثر عذاب خدا از بین رفتن٬ داستان قوم عاد و پیامبر اونها حضرت هود رو همه میدونن و از جسه بزرگ اونها هم زیاد گفته شده ولی من خودم یه کوچولو به صحت این خبر شک دارم اون هم به چند دلیل... حالا یک تکمله هم از خودم: عکس زیر را که به همراه عکس بالا در اغلب وبگاهها منتشر شده،خوب ببینید.مردی که با پیراهن سفید در پایین عکس ذیل دیده می شود،دقیقاً همان مردی است که در زیر عکس بالا دیده می شود و حتی نحوۀ جاگیری و وضعیت بدنی این دو نفر هم یکی است.آیا عکس بالا همان عکس پایین نیست با این فرق که تصویر یک اسکلت را همراه با تصویر مردی در کنار سر اسکلت در آن پردازش کرده اند؟ |
||
|
|
|
|
|
آنروزها>مقالات من> |
||