تبليغاتX
آن روزها

آنروزها>مقالات من>  

در پی درج مقاله ای به قلم این جانب در آن روزها، با عنوان "تحقیقی دربارۀ واژه‌های خَلَج، خَلَچان، غلجایی، غور، گَرَکان،فراهان و پهله(با ویرایش و افزایش کلی)" جوابیه ای در وبگاه استارباد دربارۀ این مقاله درج شد که از هرگونه رویۀ نقد منطقی خالی بود و گویی نویسندۀ این جوابیه، مقالۀ دانشگاهی مرا که یک بحث واژه شناسی است، با بیانیه ای سیاسی و ایدئولوژیک و توطئه ای علیه هویت استان گلستان،اشتباه گرفته( تنها چیزی که اصلاً در حین نوشتن مقاله در خاطرم نبود، استان گلستان بود!!) و به صدور بیانیه های داغ و نشان دادن رگهای گردن اقدام فرموده.ضمن دعوت شما عزیزان به مطالعۀ مجدد مقاله ام و پاسخ وبلاگ استارباد به آن، پاسخی را که برای آن وبگاه ارسال کرده ام، تقدیمتان می کنم:

نویسندۀ وبگاه استارباد

با سلام

نوشته تان را دربارۀ مقاله ام خواندم و ذکر چند نکته را لازم دیدم. شما ظاهراً به جای خواندن مقالات تحقیقی و پاسخ دادن به آنها، در ذهن خود، نوشته های سیاسی و ایدئولوژیک می خوانید و جوابتان هم ایدئولوژیک و به سان بیانیه های سیاسی است.شما را به رعایت ادب و حرمتگذاری به اصحاب علم، و منطقی بودن و رعایت استدلال دعوت می کنم، چیزهایی که هیچ کدام در نوشته تان نبود و با بهره گیری از اصطلاحاتی چون دگراندیش، سودجویانه و... جز خوار کردن خود، کاری نکردید:دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی عزیز دلم، گفته ای که برابری هیرکانیا و وهرکان و گُرگان "نظریه ی روشن و اثبات شده " است، من هم همین را می گویم.این، یک نظریه است و نظریه، هر لحظه قابل تعدیل و تردید و نقض است. شما یا معنی نظریه را نمی دانید یا باز گرفتار رگ گردنید.دیگر اینکه من در مقاله ام دربارۀ هیرکانیا سخن نگفته ام و دربارۀ برابری واژه های وهرکان و گرکان و فراهان و غرجستان و ... سخن گفته ام، پس مقاله ام را نیز درست نخواندید.دیگر اینکه من از کتیبۀ بیستون سخن نگفته ام و دربارۀ وهرکان که در اوستا آمده سخن گفته ام، پس هم مقاله ام را نخوانده اید و هم دربارۀ من دروغ گفته اید.دیگر اینکه من نه چون شما ام که برای افزودن به فضل خود و دیارم" گریز سودجویانه" به همه جا بزنم، زیرا مرا همه می شناسند و فضیلت دیار مرا (تفرش و فراهان) که به نام نامی شهر پدران ایران خوانده می شود، همه می دانند و اگر شما نمی دانید، از جهل شماست، شمایی که هنوز نمی دانید "مزبور" را با کدام حرف می نویسند و داعیۀ واژه شناسی دارید.فرضاً اینکه به قول شما من "گریز سودجویانه ای" به نفع دیار خود زده باشم تا با چسباندن نام وهرکان که در اوستا آمده به فراهان و گرکان، برای دیار خودم، فضیلتی کسب کره باشم، آیا در اوستا نام دوزخ هم نیامده؟پس برای دوزخ فضیلتی هست؟پس چرا خطا فکر کرده اید که من از این راه خواسته ام فضیلتی برای دیار خود کسب کنم؟ این فضیلت برای شما بس. در پایان شما را به ادب و احترام و درست خواندن و درست سخن گفتن دعوت می کنم.
                                                           حسبنا الله و نعم الوکیل 
                                                           ابراهیم واشقانی فراهانی

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 13:15  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>  

نام کوهی است با اوصافی غریب که نماد دوری بوده است.
کوه قاف،به روایتی در ابتدای بحر چین است(ابن فقیه،16) وبه روایتی دیگر چون سلسله کوهی گرداگرد جهان را گرفته و این جهان در برابر آن،چونان انگشتی است در انگشتری.جنسش از زمرّد سبز است و با آسمان اول پیوسته و از آن سویش خلایق بسیار هستند که جز خدا عدد آنان را نمی‌داند و هر که خواهد به این کوه برسد،از شرق وغرب باید بگذرد چهار ماه در ظلمت باید برود تا برسد (ترجمۀ تفسیر طبری،158).پیغمبر اسلام(ص) در شب معراج به دیدن کوه قاف رفت و چنانکه حضرتش وصف می‌کند،قاف کوهی است از زمرّد سبز و این کبودی آسمان از روشنایی آن است ودر این کوه هیچ آدمی نیست.بر کنار کوه قاف،دوشارستان است:یکی جابلقا و دیگر،جابلسا که هر دو به کوه پیوسته‌اند و در آنجا خلایق بی‌شمارند و از خلقت آدمی بی‌خبرند و از آفتاب بی‌خبرند و روشنایی ایشان از کوه قاف است و همه چون فرشتگان،خدارا طاعت می‌دارند(همان،257) و یأجوج و مأجوج در پشت این کوه در پس سدّ ذوالقرنین مانده‌اند  تا روز رستاخیزکه سد را بشکنند وبیرون آیند(همان،406).
 
                                                                کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش.
- ترجمۀ تفسیر طبری،ویرایش متن از جعفر مدرس صادقی،نشر مرکز،چاپ اول، تهران، 1372ش.

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 8:54  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>  

كيميا:از شناخت گياهان وجمادات و معدنيات و فلزات و خواص انها بهم ميرسد كه خداي تعالي چنان قرار داده كه اگر قطره بر فلزي چكد انرا به فلز ديگر تبديل ميكند


ليميا:و ان علم طلسمات است كه از كنوز اسرار به قلم ايد و با ان دانسته ميشود كيفيات تمزيج قواي فاعله عاليه به منفعلهء سافله تا از انجا حاصلي غريب بدست بيايد ودر اين باب كتاب زياد استواز اين قبيل ميتوان به كتب طلسم اسكندرونقش سليماني وافاق و . . .. اشاره نمود


هيميا:ان علم تسخيرات باشد كه از معرفت به احوال سيارات سبعه از حيث تصرف انها كه فواعل علوي اند در قوابل سفلي اثر دارند وموضوع ان دعوات وخواتيم وبخورات انها و تسخير روحانيات وعزائم جنيان و معرفت اقداح و منازل و افسونها واحراز است


سيميا:و اساس ان خيالات باشد كه مخيله فعاليت دارد وجز احداث مثالات خياليه حاصلي نياورد و وجود خارجي ندارد بلكه كليات وجود ذهني است ودر اسلام حرام است وجايگاهي ندارد


ريميا:و ان علم شعبده است كه قواي جوهر ارضيه را با مزج به يكديگر حاصل و اشكال تازه ميدهد وكتاب بحرالعيون مشتهر به ابن حلاج مشتمل بر علم سيميا و ريميا است وحل المشكلات حاوي ليمياو سرالمكتوم شامل هيميا ميباشدو كتاب اسرار قاسمي نيز خلاصه اي از اين پنج علم را دارد  

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 18:10  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

پیچید دلم به کوچۀ پیچک ها

سنجاق شدم به خواب سنجاقک ها

عیسی نشده، چهار میخم کردند

بر تختۀ سبز باغ با میخک ها

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 17:46  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>یادداشت‌های پاره‌وقت

می‌خواستم امروز یکی دوتا خاطره از خودم تعریف کنم اما به ذهنم رسید که چند تا خاطره از شاعران قدیم و جدید،بگویم تا هم تفریح باشد و هم استفاده.


اول از یک شاعر کهن؛ مولانا عبدالرحمن جامی:
جامی اگرچه شاعر خیلی بزرگی نیست، اما شاعر خیلی مهمی به حساب می آید، چون او جزء شاعران جامع بوده،یعنی جزء شاعرانی که در همۀ قالب‌های شعر و اقسام نثر، کار قابل توجه داشتند، مثل سعدی، رودکی، مولوی، سنایی، و ...جامی. جامی در حقیقت آخرین شاعر جامع فارسی‌گو به حساب می‌آید. از طرف دیگر، جامی آخرین شاعر بزرگ ایرانی است، بزرگ از این لحاظ که به طور قاطع، یک سر و گردن بالاتر از هم‌عصرانش بوده، هرچند که نسبت به کسانی مثل سعدی و فردوسی و دیگر شاعران قبل از خودش خیلی کوچک است. بعد از جامی، دیگر شاعری که برتری قاطع داشته باشه، ظهور نکرد، به همین خاطر، به جامی، خاتم‌الشعرای فارسی می‌گویند،همان طور که به رودکی آدم‌الشعرای فارسی می‌گویند، یعنی اولین شاعر بزرگ فارسی.
می‌گویند جامی به رغم اینکه مقام شیخ‌الاسلامی داشت و سلاطین در برابر او سر پا می‌ایستادند، اما آدم بذله‌گو و شوخی بود. او یک غزلی سروده بود که انصافاً جزء سوزناک‌ترین غزل‌های فارسی است و علتش هم این است که جامی ، محض رضای خدا یک بار هم که شده، دست از تقلید شاعران بزرگ پیش از خودش برداشته و تبدیل شده به خودش و حرف دلش را زده. جامی همان شبی که این غزل را سرود، فردا صبح اول وقت در حلقۀ شاگردانش شروع کرد به خواندن:

بس که در جان نزار و چشم بیدارم تویی
هر که پیدا می‌شود از دور، پندارم تویی
آن‌که جان می‌بازد و سر در نمی‌آری، منم
وان‌که خون می‌ریزد و سر بر نمی‌آرم، تویی
 بر نمی‌داری به هیچم بر سر بازار وصل
خود فروشی بین که می‌گویم خریدارم تویی
گر تلف شد جان چه باک، این بس که جانانِ منی
ور زکف شد دل، چه غم، این بس که دلدارم تویی...

همۀ شاگردان رفته‌بودند در عوالم بالا و گیج و منگ و چشم‌بسته، سرشان دوران می‌خورد و جامی هم در اثنای خواندن این ابیات، از خود بی‌خود شده‌بود که ناگهان یک  نفر از ته مجلس، یک نفر که انگار بدجوری از مرحله پرت بود، رشتۀ هیپنوتیزم جمع را پاره کرد و با صدای بلند گفت:

-مولانا، اینکه می‌فرمایید:"هرکه پیدا می‌شود از دور، پندارم تویی"، شاید خدا نکرده خری باشد که از دور پیدا شده.
جامی هم بی‌معطلی گفت:
- آن گاه پندارم تویی!

حالا یک شاعر معاصر، هوشنگ ابتهاج یا همان سایه:
سایه یا هوشنگ ابتهاج، از غزلسرایان معرف معاصر است که سال‌هاست در اروپا  زندگی می‌کند.یکی از علت‌های شهرت غزل‌های او تبدیل شدن تعدادی از آنها به ترانه است از جمله غزل:

نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نگه، نامه رسان من توست

می‌گویند یک زن و شوهری رفته بودند خارج، خدمت سایه.شوهر از مریدان متعصب غزل‌های سایه بود و با این غزل‌ها زندگیش را ساخته بود، حالا چطور؟ یک نمونه‌اش را الان می‌گویم. در بدو ورود این زن و شوهر، سایه رو کرد به زن و گفت:
- خانم،من یک معذرت عمیق بابت خراب شدن زندگیتون به شما بدهکارم.
زن، با تعجب پرسید:
- چطور مگه استاد؟!
و سایه جواب داد
- آخه تا جایی که من اطلاع دارم، شوهرتون با نوشتن غزل "اشارات نگه" من، در نامۀ عاشقانه‌ش موفق شد که شما رو توی قلّاب بندازه!

باز هم یک شاعر کهن:
در ابتدای روزگار صفویه، شاعری بوده به نام غوّاصی خراسانی. او تصمیم گرفته‌بوده که تمام کتاب‌های دنیا را به شعر در بیاورد، چه کتاب‌هایی که قابلیت شعر شدن را دارند مثل مرزبان‌نامه و کلیله و دمنه، و چه کتاب‌هایی که اصلاً این قابلیت را ندارند مثل دایره‌المعارفِ ذخیرۀ خوارزمشاهی که یک کتاب علمی است و ربطی به شعر ندارد. غواصی، شب و روز سرگرم بود تا جایی که در چهل سالگیش گفته بود:

ز شعرم آنچه اکنون در حساب است
هزار و پانصد و پنجه کتاب است

توجه کنید که نمی‌گوید هزار و پانصد و پنجاه بیت، بلکه می‌گوید کتاب، و اگر هر کتابی، فقط هزار بیت باشد، او تا چهل سالگیش یک میلیون و پانصد و پنجاه هزار بیت شعر گفته بوده! این را مقایسه کنید با حافظ که در تمام عمرش حدود پنج هزار بیت شعر گفته و دیگران هم کمابیش در همین حدودند.
خوب، کسی که فقط تا چهل سالگی، بیش از یک میلیون و نیم  شعر گفته باشد، معلوم است که کیفیت اشعارش در چه حدی خواهد بود، اغلب ضعیف و خواننده آزار.
یک روز غواصی خراسانی در مجلسی داشت دربارۀ خودش و اشعارش حرف می‌زد و می‌گفت که من در ابتدای کار، این قدر طبعم روان نبود که بتوانم به این راحتی این قدر شعر بگویم، تا اینکه یک شب، امیرالمومنین علی(ع) را در خواب دیدم که از آب دهان مبارکشان در دهانم انداختند و از آن به بعد بود که طبعم این قدر روان شد.
 یکی از غزلسرایان خوب آن روزگار به نام نثاری که در آن مجلس حاضر بود، به میان حرف غواصی پرید و گفت:
- اشتباه می فرمایید مولانا. حضرت می‌خواستند با این اشعار آبروریزی که می‌گویید، تُف به رویتان بیندازند، اشتباهاً در دهانتان افتاد و کار به دست مردم داد!

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 8:25  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>  


به‌راستی روح چیست؟
آن گونه که در باور عامه است و  بسیاری از ادیان نیز آن را ترویج کرده‌اند، روح، وجودی است غیر مادی و نادیدنی که زندگی و حرکت مادۀ دیدنی از آن است.پیکر مادی از هم می‌پاشد و به خاک باز می‌گردد، اما حقیقت زندگی، بر جا می‌ماند، چون حقیقت زندگی، روح است که نامیرا و جاودانه است. روح، منشأ تمام افکار و ریشۀ تمام دانایی‌ها و توانایی‌ها و زیبایی‌های ماده است. فلاسفۀ مابعدالطبیعی نیز بر آن بودند که همۀ هستی از امتزاج دو ذات پدید می‌آید: ماده(هیولا) و صورت. اگر در ترکیب یک موجود، مقدار هیولا بیشتر باشد، موجودی مادی و مادی و مادی‌تر و خالی‌تر از دانایی و توانایی و زیبایی پدید می‌آید و در عوض اگر سهم صورت در موجودی بیشتر باشد، به سمت لطافت و زیبایی  و روحوارگی بیشتر و بیشتر میل می‌کند تا آنکه سرانجام روح محض می‌شود و مبدل به ملایک می‌شود و بالاتر از آن، عقل می‌شود و در نهایت، خداست که صورت محض است بدون هیولا.
اما فلاسفۀ پیرو مکاتبی از قبیل فلسفۀ زبانی و فلسفۀ پوزیتیویستی و فلسفۀ علمی، روح را فرضی برای توجیه برخی پدیده‌ها می‌دانند.براین اساس، تنها بخش کوچکی از دانش بشری، زادۀ تجربه و شهود مستقیم و بی‌واسطه است و بیشر دانش بشری، فرض‌ها و فرضیه‌هایی برای توجیه و تبیین و تفسیر مشاهدات مستقیم و بی‌واسطه است. برای نمونه، نیرو، مشاهده‌ای بی‌واسطه نیست، بلکه فرضی است در نظام فکری نیوتنی برای توجیه تجربه‌ای عینی به نام حرکت اشیا. پیش از آن در نظام فکری ارسطویی، فرضی دیگر به نام میل طبیعی مطرح بود و در آینده نیز بر اساس تجارب تازه‌تر، ممکن است فرض‌هایی دیگر مطرح شود. روح نیز فرضی در نظام فکری بشر قدیم بوده برای توجیه و تبیین برخی پدیده‌ها از جمله حرکت و گرمای بدن جانوران و تفکر انسان‌ها و مسألۀ خواب و مشاهدۀ برخی پیکره‌های شفاف و رقیق. اما در نظام فکری فلاسفۀ عصر جدید، برای تبیین و توجیه موارد یاد شده، می‌توان فرض‌های دفاع‌پذیرتری مظرح کرد که با وجود آنها دیگر نیازی به فرض وجود روح نیست و بدین ترتیب، روح به یک باور قلبی دینی کاهش پیدا می‌کند و از عرصۀ شناخت و تفسیر پدیده‌ها بیرون گذاشته می‌شود.
از کنار این بحث‌ها که بگذریم و بدون سلب یا ایجاب مسألۀ وجود روح، برویم و  از دورن چارچوب باور عامه نگاه کنیم، برخی سؤالات را می‌توانیم دربارۀ روح و نحوۀ ارتباطش با جهان مادی مطرح کنیم. برای نمونه، آیا روح در آنِ واحد می‌تواند در چند جا یا در همۀ جاها باشد یا خیر؟ آیا روح به سبب فراغت از قیود و محدودیت‌های مادی، بر هر کاری تواناست؟ آیا روح برای ارتباط با جهان مادی، نیاز به اسباب مادی دارد؟ برای نمونه در داستان‌های دینی اسلام و دیگر ادیان می‌بینیم که فرشتگان و حتی خدا برای سخن گفتن با انبیایشان به  پیکره‌های مادی حلول می‌کردند و خدا آتشی بر درخت می‌شد یا جبرئیل، مبدل به مردی از دوستان رسول خدا(ص) می‌شد. بگذارید همین سؤال آخری را طور دیگری مطرح کنم.اگر روحی در جایی درگیر کاری باشد، برای سخن گفتن با کسی در جایی دیگر، آیا نیازمند یکی از ابزارهای ارتباطی است؟اگر در عصر قدیم باشد، با بوق و شیپور و اگر در عصر جدید باشد با تلفن و اینترنت و امثال آنها؟ سؤال، یک کم داستان‌گونه و تخیلی به نظر می‌رسد، اما من روحی را می‌شناسم که چندین بار از تلفن استفاده کرده‌است و یکی از این استفاده‌ها قطعاً به این خاطر بوده که در جایی، درگیر کاری بوده و دستش بند بوده. من این روح را شخصاً می‌شناسم، چون سال‌ها با او زندگی کرده بودم.اگر باور ندارید، داستان مرا تا آخر بشنوید:

سال یک‌هزار و سیصد و شصت و دو هجری خورشیدی، شب میان دوازدهم و سیزدهم بهمن‌ماه بود.تهران درگیر یکی از سردترین و پربرف‌ترین سال‌هایی بود که به یاد می‌آورد. کودکان بازیگوش، شادیشان را با بازی در برف جشن گرفته‌بودند و زمین تهران، پوشیده از حریر سفید و شادی‌بخش برف بود. اما این شادی برای همه نبود. خانواده‌ای پر جمعیت، چند سالی بود که به عللی،از یک زندگی بالای متوسط به فقر دردآوری افتاده‌بودند و در یکی از محله‌های فقیرنشین تهران در خانه‌ای محقر می‌زیستند. اما آنها هم در ورای زندگی سختشان، آن شب بهانه‌‌ای دیگر برای شادی داشتند. مادر، پسری زاده بود، پسری نه، فرشته‌ای که زادنش خبر از حوادثی بزرگ و اعجاب‌آور و اعجاز‌گونه می‌داد. مادر، سال‌ها بود که از آخرین بارداریش می‌گذشت و زادن این طفلِ فرشته‌گون، به خودی خود، حادثه‌ای اعجاب‌آور بود. فرشته‌ای کوچک به دنیا آمد، اما به سبب تغذیۀ ناکافی مادر، فرشتۀ کوچک، بسیار کوچک و نحیف بود و انگار عفریت مرگ، کمین کرده بود تا او را برباید، زیرا در لحظۀ زادن، بند ناف مادر به گلوی او پیچیده بود و او را نیم‌زنده به دنیا آوردند و از چنگال مرگ نجاتش دادند و از آن پس، زندگی این کودک، عرصۀ نبرد عفریت مرگ بود از یک سو و ارادۀ خداوند از سوی دیگر که می‌خواست او را زنده نگاه دارد تا روز موعود.
کودک فرشته‌گون، با مو به دنیا آمد، موهایی کاملاً طلایی داشت با صورتی کاملاً سفید و با جذابیتی باورناپذیر و ما  کودکان خردسال،همه شاد بودیم از اینکه زندگانیمان به آمدن او، چراغان شده است. او در بهمن‌ماه به دنیا آمد، پس نامش را بهمن گذاشتند، اما ظرف چند روز، ناگهان و بی‌علت، نام بهمن از زبان‌ها افتاد و او را ذبیح‌ا.. خواندند و کسی نمی‌دانست راز این تغییر و تبدیل چیست.
عفریت مرگ، همچنان بالای سر ذبیح، در پرواز بود و ذبیح، به سبب ضعف فوق‌العاده، گاه در خانه بود و بیشتر در بیمارستان و مبتلا به انواع بیماری‌هایی که ریشه در ضعف بدنی او داشتند. اما ذبیح زیبا، از دو سالگی ناگهان پیله شکافت و به سرعتی باورنکردنی رشد کرد، آن‌گونه که هر کس او را می‌دید، قضاوت سال‌ها بزرگ‌تر دربارۀ او داشت و زیبایی روزافزونش چنان بود که چون با یکی از اعضای خانواده بیرون برده می‌شد تا قدمی بزند، مردم می‌ایستادند و او را به هم نشان می‌دادند که :
- دیدی بچهه چقدر خوشگل بود؟
و امتداد عبورش را تماشا می‌کردند تا آن هنگام که از نظر پنهان شود.
و عفریت مرگ، همچنان بالای سر او چرخ می‌زد تا آنکه در هفت‌سالگی، مجالی یافت تا بر سر او فرود آید. در مدرسه، کودکی شرور، پاره‌آجری بر سر او کوبید و جمجمۀ ذبیح هفت‌ساله را کاملاً و کاملاً شکافت. و ذبیح به اتاق عمل مغز برده شد، عملی که بزرگسالان، زیر آن می‌میرند، اما ذبیح که جمجمه‌اش کاملاً باز شده بود، زنده ماند و زیر چندین عمل مغز، تاب آورد و همۀ دردهای اسخوان‌سوز بعد از عمل مغز و جمجمه را پشت سر گذاشت – یک کودک هفت‌ساله- و خداوند در کرانۀ افق، ندا در داد که من نگاهبان توام از چنگال اهریمن مرگ تا روز موعود. نیمی از جمجمۀ ذبیح را که برداشته بودند، با منگنه‌های فلزی به باقی جمجمه دوختند و ذبیح نه‌تنها از آن چند عمل، سربلند بیرون آمد، بلکه رشد تصاعدی تن و روح و زیبایی و داناییش را ادامه داد، اما به سبب اهمال یکی از اعضای تیم پزشکی، در هنگام عمل مغز، عصب یکی از چشمان او به تیغ جراحی گرفت و ذبیح هفت‌ساله از یک چشم نابینا شد. بر اثر همین نابینایی، چندی بعد و در حالی که برای انسان بزرگسال هم هنوز زود است که از نقاهت عمل مغز بیرون بیاید، ذبیح را به چند عمل دیگر بردند برای چشمش، اما افاقه نکرد. ذبیح هنوز هم به سرعتی شگفت در حال تناور شدن و زیباتر شدن بود و همین، حسادت عفریت مرگ را باز برانگیخت تا ذبیح را که از یک چشم، نابینا بود، بر لبۀ جدول خیابان، هل دهد و ذبیح افتاد بر لبۀ جدول و یک کلیه‌اش پاره شد. مگر یک طفل هشت ساله، چقدر می‌تواند تحمل عمل جراحی کند؟ در حالی که بزرگسالان نیز اگر این مقدار عمل می‌شدند، خود به خود می‌مردند. باز هم ذبیح روانۀ اتاق عمل شد و سه عمل دیگر را این بار بر کلیه‌اش گذراند به علاوۀ یک عمل دیگر بر جمجمه‌اش که به سبب برخورد با لبۀ جدول، بست‌هایش شل شده بود.
دیگر یک جای سالم بر تن ذبیح نبود و اگر مو می‌تراشید و لباس می‌کند، می‌شد دید که تمام بدنش پر از داغ‌های زخم و بخیه است، در حالی‌که هنوز هشت سالش تمام نشده بود. و این همه زخم‌ها مانع از ادامۀ رشد تصاعدی و زیبایی روزافزون او نشد. او حالا پسری بود با قدی بلند، و تنی تناور و تنومند و موهای کاملاً بور و صورتی با زیبایی مبهوت کننده و با درکی وسیع و مهربانی عمیق و غبرتی پدرانه به برادران و خواهران بزرگترش. و او جوانمرد محله بود و هیچ‌گاه در محل دیده نمی‌شد مگر در حال کشیدن بار پیری یا کمک به کودکی که اغلب خود ذبیح به حسب سن از آنان کوچک‌تر بود. و درک وسیع او چنان بود که کودک بود اما هیچ‌گاه چون کودکان دیگر، آبروی پدر فقیرش را برای خریدن بازیچه‌های کودکانه نبرد و آنچه سهمش بود، قسمت دیگران می‌کرد. و او کم‌کم چنان رشد کرد که هیچ کفشی به پای او نمی‌شد و برای او جداگانه قالب می‌زدند و همه می‌گفتند که اگر این پسرک به همین شیوه ادامه دهد، ممکن است که داستان رستم را به افسانه‌ای منسوخ بدل کند.
عفریت مرگ همچنان بالای سر ذبیح چرخ می‌زد. راستی با ذبیح چه کار داشت و چرا نمی‌خواست ذبیح زنده‌باشد. اهریمن،تن ذبیح را پاره پاره کرده‌بود، اما نتوانسته بود به مقصودش که نابودی او بود،برسد. پس بر آن شد که از دری دیگر وارد شود. این شد که بر سر ایرج تاخت که بدون ذبیح، کوچک‌ترین پسر خانواده بود. ایرج در حادثه‌ای دلخراش جان سپرد و در چارطاق واشقان به خاک سپرده شد و سه روز پس از او، پدر از غصه‌اش دق کرد و مرد، بی‌آنکه هنوز پیر شده باشد، بدون هیچ بیماری، بدون چند سال خود کثیف کردن، بدون دست و پا زدن و بدون درد، تنها با غمی که از مرگ ایرج داشت. در حالی‌که چشمش گریان بود، نیمه شب از خواب برخاست و گفت:
- فاطمه خداحافظ
 و چشم بست و رفت و فردایش در کنار ایرج در چارطاق واشقان به خاک سپرده شد. عفریت مرگ، آن بالا قهقهه می‌زد و ذبیح از آن پس، سر در گریبان گریه فرو برد و هشت ماه تمام  شبانه‌روز گریست تا آن شب نفرینی. آن شب، مادر گفت:
- غذایی رو که دوست داری پخته‌م.
و ذبیح گفت:
سفره بنداز،الان برمی‌گردم
 و خواست بیرون برود. مادر که می‌دانست این روزها ذبیح به موتور سواری پناه‌برده تا قدری خود را مشغول کند، گفت:
- ذبیح جان، کلاه ایمنیت رو نمی‌بری؟
 ذبیح برگشت که کلاه را بردارد، اما مکثی کرد و رفت و گفت:
- نه، امشب به این احتیاج ندارم.
مادر سفره انداخت تا ذبیح، چند دقیقۀ دیگر برگردد، اما این سفره، سفره‌ای شد که هیچ کس آن شب و هیچ شب دیگر بر آن غذا نخورد
مادر و نسرین به تمام کلانتری‌ها و بیمارستان‌ها زنگ زدند تا آنکه بیمارستان... خبر از آوردن نوجوانی با مشخصات ذبیح را داد.ضربه درست به همان بخش از جمجمه خورده بود که در هفت‌سالگی خورده بود و ذبیح که در خردسالی از آن ضربه نمرده بود، حالا داشت می‌مرد. آیا او به زمان موعود رسیده بود؟ ظرف چند روز، علائم حیاتی، یکی یکی محو شدند تا آنکه تن ذبیح، به مرگ قطعی رسید. در آن چند روزه پیکر و چهرۀ ذبیح به سرحد شکوفایی و درخشش رسیده بود. روی تخت بیمارستان، از درشتی‌پیکر چنان بود که گویی کوهی سر بر بالشِ دشت نهاده و آرام آرمیده و از زیبایی مسحور کننده، انگار خورشیدی بر کرانه‌‌های افق سر به خفتن نهاده بود. او در آن چند روز، ریشش بلند شده بود، طلایی رنگ، و چقدر با ریش زیباتر بود و نمی‌دانستیم. و سهم تیم معالج  و هر کسی که از مقابل اتاق او می‌گذشت، گریه بود و گریه.
ساعت ده شب. اقوام و همسایگان و آشنایان، هر کسی که به نوعی ذبیح را می‌شناخت، در خانه گرد آمده ‌بودند و بر رفتن او می‌گریستند. در آن اثنا، تلفن همراه دکتر ابوالفضل، پسر دوم خانواده زنگ زد. ابوالفضل با صدای خیس، گفت بله و بلافاصله با صدای بلند و هیجان‌آلود گفت:
- ذبیح، ذبیح، تویی؟! خوب شدی داداش؟ حالت چطوره الان؟
و صدا از آن سو پاسخ داد:
- آره داداش. خوب خوب شدم. دیگه هیچ دردی ندارم. فقط خیلی سردمه. زود بیا بیمارستان باید یک کاری رو انجام بدیم. دیر می‌شه داداش. من بیشتر از این نمی‌تونم صبر کنم.
ابوالفضل بی‌آنکه به نگاه‌ها و صداهای پرسشگر، پاسخ بدهد، به سمت بیمارستان که در همان حوالی بود دوید. به بخش دوید و فریاد زد:
- ذبیح، ذبیح، حال ذبیح چطوره؟
 و پرستاری پیش آمد و شروع کرد به گریستن. دکتر...، ابوالفضل را به سردخانه برد و کشویی را کشید. پیکر خاموش و بی‌جان ذبیح بود، یخ‌زده و چوب شده. دکتر در حالی‌که شانه‌اش تکان می‌خورد، با صدایی بریده بریده گفت:
- ذبیح فرشته بود. جای فرشته‌ها تئی این دنیا نیست.
و ابوالفضل را در آغوش گرفت. ابوالفضل، سر بر شانۀ دکتر گذاشت و شانه‌هایش با شدت شروع کرد به تکان خوردن و با تمام وجود گریه آغاز کرد.دکتر، ابوالفضل را نوازش می‌کرد و می‌بوسید. ناگهان صدای ذبیح، در خاطر ابوالفضل طنین انداخت:
-  خیلی سردمه. زود بیا بیمارستان باید یک کاری رو انجام بدیم. دیر می‌شه دادش. من بیشتر از این نمی‌تونم صبر کنم.
ابوالفضل برگشت و به پیکر خاموش ذبیح، نگاهی دوباره انداخت. خدای من. همۀ بدن ذبیح، از سرما چوب شده بود، اما سمت چپ سینه‌اش یخ نزده بود. ابوالفضل بر سینۀ ذبیح دست گذاشت. قلب ذبیح، داغ داغ بود.ابوالفضل به بقیۀ تن ذبیح دست کشید، بقیۀ بدن چوب شده بود، اما، اما، ساق پای راست هم داغ داغ بود، در حالی‌که ران همان پا و تمام پای چپ، یخ زده بود. ابوالفضل به سمت دکتر برگشت:
- دکتر، دکتر، اینجا بیمارِ در انتظار پیوند قلب و پا دارید؟
- بله. بله. سه نفر در انتظار قطعاتی از قلب‌اند و یک نفر هم در انتظار پیوند مغز استخوانه.
ابوالفضل که تازه منظور ذبیح را فهمیده بود، با هیجان و با گریه فریاد زد:
- ذبیح نیم ساعت پیش به من زنگ زده...
- نیم ساعت پیش؟ ولی ذبیح ساعت‌هاست که مرده و توی سردخونه‌ست.
- درسته دکتر. ولی ببینید، قلب ذبیح و ساق پاش داغه در حالی‌که باید مثل همۀ بدنش منجمد می‌شد. ذبیح از پشت تلفن به من گفت خیلی سردشه  و باید یه کاری انجام بدیم که ممکنه دیر بشه. خواهش می‌کنم دکتر، عجله کنید، به خاطر ذبیح...
و ذبیح، آن شب با مرگ خود و با تماس تلفنی پس از مرگش، جان سه نفر را از مرگ رهانید. و آن وقت بود که معلوم شد چرا او پس از سال‌ها وقفه به دنیا آمد. او را برای کاری و مأموریتی به این دنیا فرستاده بودند و چون زمان انجام مأموریت رسید، او را به خانۀ آسمان نزد خداوند باز خواندند. و باز به همین خاطر بود که عفریت مرگ، از همان لحظه که هنوز ذبیح متولد نشده بود در کمین او بود و خداوند نیز در نبرد با آن عفریت بود تا مأمور خود را نگاهبانی کند و به همین سبب بود که ذبیح به رغم آن‌همه ضربات و زخم‌ها، نه‌تنها نمرد،بلکه روز به روز، زیبانر و تناورتر شد تا امانت‌هایی را که مأمور محافظت از آنهابود، در تنی توانا و با زیبایی ماورایی حفظ کند و به صاحبانشان بسپارد و آن وقت بود که معلوم شد چرا نباید نام او بهمن باشد و باید ذبیح‌ا... باشد. ذبیح‌ا... یعنی قربانی شده در راه خداوند؛ و ذبیح یعنی کسی که قربانی می‌شود تا دیگر انسان‌ها زنده بمانند.
اما این آخرین معجزۀ ذبیح نبود. روز ختم ذبیح، دوستی از دوستانش به مسجد آمده بود. مثل ابر بهار گریه می‌کرد و می‌گفت:
- من امروز اومده بودم که بیام خونه‌تون عیادت ذبیح. آخه ذبیح امروز صبح با من تماس گرفت و گفت حالش خوب شده و داره میره سفر. بهش گفتم حداقل بمون که بیام خداحافظی. گفت بیا، امروز ساعت چهار، جلوی مسجد سر کوچه‌مون منتظرتم.
و مثل تماسی که با ابوالفضل گرفته شده بود، هیچ شماره‌ای در گوشی آن دوست نیفتاده بود. و شبیه همین ماجرا تا مدت‌ها به کرّات اتفاق می‌افتاد.
و این نیز آخرین معجزۀ ذبیح نبود. تن پاره‌پاره‌اش را که پر از داغ‌ها و بخیه‌های عمل‌های جراحی سال‌های گذشته بود به علاوۀ عمل‌های مغزی تازه و عمل‌های لازم برای پیوند اعضا، در غسالخانه شستند، در حالی که تمام غسالخانه پر از خون شده بود و نمی‌دانستند با آن تن عظیم هزارپاره چه کنند.به هر شکلی بود، شستند و کفن کردند و تحویل دادند. قرار خانواده و خواست خود ذبیح، خاکسپاری در واشقان بود.ابوالفضل همراه آمبولانس به راه افتاد. در میان راه، به راننده گفت:
- خیلی‌ها توی خونه هستند که می‌خوان برای آخرین بار ذبیح رو ببینند، آخر او آدم عادیی نبود، خیلی‌ها الان منتظر دیدنشن.
اما رانندۀ بی‌حوصله و بدعنق با تغیّر گفت:
- توی برگۀ مأموریت من نوشته‌ند: تهران، ساوه،فراهان. معذورم، نمی‌تونم تغییر مسیر بدم.
از ابوالفضل اصرار و از راننده انکار. سر یک بریدگی باید می‌پیچیدند سمت ساوه، اما نپیچیدند. ابوالفضل یادآوری کرد و راننده گفت سر بریدگی بعدی می‌پیچم و این اتفاق چند بار دیگر هم افتاد. راننده یک باره به باند پارک رفت، دستی را کشید و به ابوالفضل رو کرد. چشمهایش خیس بود:
- آقای واشقانی، من نمی‌دونم برادرتون کی بود و چی بود، اما می‌دونم که چهار بار خواستم بپیچم سمت ساوه، فرمونم قفل شده بود. خونه‌تون کجاست؟ بذارید یه کاری بکنم که شاید  برادرتون شفیع من هم بشه.
کسانی که در محل جمع شده‌بودند، با پیکر هزار پارۀ فرشتۀ موطلایی خداحافظی کردند و آمبولانس به راه افتاد در حالی‌که بدرقه‌اش آبی بود که از چشم‌ها بر زمین می‌پاشیدند. تشریفات قانونی ترخیص جنازۀ ذبیح، ترافیک تهران و تغییر مسیر به سمت خانه و آن وداع آخر، کلی از وقت را گرفته‌بود و آفتاب، تنگ درکشیده بود. واشقانی‌ها رسم ندارند که بعد از غروب، جنازه دفن کنند و ممکن بود که جنازۀ ذبیح، شب روی زمین بماند.  اما، اما نماند. بی‌آنکه عقربۀ سرعت آمبولانس از حد قانونی تجاوز کند، نزدیک غروب از تهران در آمد و هنوز غروب نشده بود که ذبیح را در واشقان دفن کردند!
و این هم آخرین فصل از عجایب زندگی و مرگ ذبیح نبود.
در چارطاق واشقان، ایرج و پدر، کنار هم دفن شده بودند، طوری که دیگر جایی نمانده بود و زیر و بالا و چپ، قبر بود و سمت راست یک صخره بود و بعدش هم خرمن‌های واشقان. دیگر جایی نبود که ذبیح را دفن کنند مگر آنکه یکی از قبرهای کهنه را بشکافند و ذبیح را در قبر مرده‌‌های دیگر و در خوابگاهی استفاده شده و مندرس بگذارند که پر از اجزای پوسیدۀ مرده‌های قدیمی بود. علی‌اکبر، پسرعمه گفت:
- تا جایی که تاریخ واشقان قد می‌ده، بارها خواستن اینجا رو بشکافن، مرده خاک کنن، اما نتونستن این صخره ر بشکافن. حالا ما هم یه امتحانی بکنیم و کلنگی بزنیم، ببینیم چی می‌شه.
علی‌اکبر، کلنگ را که زد، صخره دو پاره شد و کنار رفت و خاکی نرم و بکر پیدا شد! و خداوند، یک بار دیگر کرامتی را که شایستۀ فرشتۀ مقربش بود، به نمایش گذاشت تا عبرت ما آدمیان باشد. خداوند نمی‌خواست فرشتۀ محبوب و زیبایش که به خاطر امر خداوند حاضر شده‌بود به زمین بیاید و آن همه رنج بکشد، حالا در قبری مستعمل و در میان پاره‌های پوسیدۀ جنازه‌های کهنه بخوابد. پس زمینی بکر و نرم را برای او محفوظ نگاه داشته بود و بر آن پرده‌ای از صخره‌ای سخت کشیده بود که هیچ کس نتواند آن را بشکافد و چون روز میعاد ذبیح رسید، آن صخرۀ سخت به یک ضربت متلاشی شد.
و اکنون پدر و ایرج و ذبیح، در چارطاق واشقان، کنار خرمن‌ها آرمیده‌اند. هر زمستان، دست آسمان، حریری سفید از برف را بر مزار آنان می‌گستراتد و چون بهار می‌سد، مزارشان شقایق‌زار می‌شود و تابستان‌ها، نسیم به خود می‌پیچد و چون زائری، خوشه‌های طلایی گندم را از خر‌من‌ها بر سر آنان می‌افشاند. ایرج برادر بزرگ‌تر بود، اما ذبیح، مقرب‌تر بود، پس ذبیح در سمت راست آرمیده و ایرج در سمت چپ و پدر در میان آن دو. پدر دو دلبندش را در آغوش گرفته و  انگار با محبت، این یک را می‌بوید و آن یک را می‌بوسد و مزار این پدر و دو پسر، پر زائرترین مزار در چارطاق واشقان است و خیلی‌ها خاص برای فاتحه‌خواندن بر سر مزار آنان به واشقان می‌آیند.
 و من امشب مانند هر شب سهم گریه‌ام را به جا آورده‌ام. بیرون اتاق کارم، پشت پنجره برف می‌بارد و من به روزگار خردسالیم رفته‌ام، آن شبی که برف می‌بارید و ما هیچ نداشتیم اما خوشحال بودیم که فرشته‌ای کوچک و زیبا خانۀ محقرمان را چراغان کرده، و ما در خیالمان می‌دیدیم که عمری را با شادی حضور او، در بهشت سر خواهیم کرد، اما نمی‌دانستیم که عمری را به گریه‌های شبانۀ بی او  در دنیا خواهیم گذراند
هزار و یک شب پر از صدای تو بود
گریۀ هر شب من فقط برای تو بود
فقط برای تو بود
و برف همچنان می‌بارد،اکنون،اینجا، پشت پلک شیشه‌ای شب و من هنوز بی تو می‌گریم.

                                                                                                   بهمن‌ماه 1384

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 3:32  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام


آنروزها>مقالات من>     

شعر علوی،شاخه‌ای پر ثمر از درخت تناور شعر دینی  در ادب پارسی است.ادب پارسی،از روزگاران بسیار دور،آکنده از مضامین دینی و اخلاقی و معطوف به راستی و رستگاری بوده‌است و آن‌گاه که ایرانیان با خاندان عصمت و طهارت و بویژه با شخص و شخصیت مولای متقیان،علی(ع) آشنا شدند،کاملترین نمونۀ راستی و رستگاری را یافتند و بدین ترتیب بود که شعر اسلامی و بویژه شعر شیعی و خاصتر از همه شعر علوی در ادب پارسی،پا گرفت و ریشه دواند و درختی شد تناور و پر ثمر،و در این وادی،شعر علوی و ولایی سرودن،خاص پارسی‌سرایان شیعه نبود،چرا که علی،مولای راستی و رستگاری بود و هر پارسی‌سرایی که شیفته و تشنه‌لب راستی و رستگاری بود،به حلقۀ سرایندگان شعر شیعی و علوی پیوست و از اینجاست که در صف مادحان ذات علی و واصفان اوصاف علی،خیل عظیمی را می‌یابیم چون سنایی غزنوی،مولوی بلخی،حافظ شیرازی و عبدالرحمن جامی که بر مذهب سنّت بودند و دیوان شعر خود را به شعار علی‌جویی و علی‌خواهی آراسته‌بودند.
 شعر علوی در ادب پارسی به‌سان هر پدیدۀ انسانی دیگر،تابعی از اوضاع جامعه و تحولات آن در گذر تاریخ است،از این رو شایسته است که برای بررسی سیر تحولات شعر علوی در ادب پارسی،به قرنهای نخست اسلام باز گردیم.ایران در هموارۀ تاریخ،چه آن روزگاران که کشوری از چین تا اروپا بود و چه آن روزگاران که سر در نشیبِ مختصر شدن جغرافیایی نهاد،بردو بخش اصلی بوده.اگر بر نقشۀ جغرافیا خطی فرضی از بندر ترکمن تا بندر جَرون(بندر عباس امروزی)بکشیم،آنچه در شرق این خط فرضی است،خراسان است و توابع و پیوستگان تاریخیش و آنچه در غرب خط فرضی می‌ماند،ماد است و پیوستگانش که در دورۀ اسلامی،بیشتر به نام عراق خوانده می‌شد.و ما در ادامه به نیابت از همۀ سرزمینهای شرق و غرب ایران بزرگ و کهنسالمان،تنها نام خراسان و عراق را می‌بریم.
 خراسان و عراق،در طول تاریخ،اغلب دو قطب متفاوت و حتی متضاد هم بوده‌اند و اوضاع اجتماعی،سیاسی،مذهبی و زبانی و ادبی متفاوت و حتی متضادی در این دو سرزمین حاکمیت داشته‌است.این تفاوت تا حدّی بوده  که عراق و خراسان بدل به مَثَلِ تضاد شده‌بودند و هرگاه می‌خواستند که نهایت جدایی دو چیز را تصویر کنند،می‌گفتند:من عراقیّ و او خراسانی.همین تفاوت نیز در نحوۀ پیوستن عراق و خراسان به اسلام و حوادث زنجیره‌وار بعدی  مشاهده می‌شود.در آن سالها که خلفای راشدین در مدینه بر مسند حکومت قلمرو مسلمین نشسته‌ بودند،در ایران،شاهنشاهی ساسانی هنوز بر سر کار بود و در نتیجه،برخود این دو قدرت، برخوردی ستیزناک بود.شهرهای غربی ایران یعنی همان ناحیۀعراق به حرب فتح شدند و تمام نظاماتشان از هم پاشید و اختیاراتشان از کف رفت.نزدیکی عراق به مراکز خلافت راشدین و امویان و عباسیان نیز باعث شد که این ناحیه به شدت تمام تحت نفوذ مراکز خلافت باشد.حاصل این‌همه،آن شد که زبان فارسی تا مدتها در ناحیۀ عراق به خاموشی گرایید و مردمان عراق به مذهب تسنن گرویدند.اما اسلام آنگاه به خراسان رسید که چراغ دودمان ساسانی به خاموشی گراییده بود و مرزبانان و اَسواران و دهقانان و دیگر قدرتهای محلی که چتر حمایت ساسانیان را بر بالای سر نداشتند و خود نیز به تنهایی توان مقابله با سپاهیان خلفا را نداشتند،به صلح و طی پیمانهایی که بقای آنان بر حکومت و دین و زبانشان را به رسمیت می‌شناخت،به دولت خلفا پیوستند.همچنین دوری خراسان از مرکز قدرت خلافت باعث شد که این سرزمین مرکز تجمع مخالفان خلفا شود و پذیرش اسلام در خراسان به میانجی آموزه‌های این مخالفان باشد،به‌گونه‌ای که در ابتدا خراسانیان پیروان داعیان خاندان عباسی شدند و عباسیان به مدد سیاهپوشان خراسانی،خلافت اموی را برانداختند و سپس که عباسیان بر مسند خلافت تکیه زدند و نقاب از چهرۀ نابرابری و نابرادری خود برداشتند،خراسانیان به داعیان خاندان علوی گرویدند و این سرزمین نخستین بستر تشیع در ایران شد.بدین ترتیب بود که خراسان پایگاهی شد برای پیدایش شعر پارسی و گسترش مذهب تشیع،و از پیوند خوردن این دو پدیدۀ مبارک،شعر شیعی و بالاخص شعر علوی در خراسان سربرآورد.خاندانهای ایرانی‌نژاد و پارسی‌زبان آل‌طاهر و بویژه سامانیان و صفاریان و چغانیان و خوارزمشاهیان و سیمجوریان که در خراسان سربرآوردند،در حمایت از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی،شدت عمل داشتند و داستانهای بسیاری در این‌باره در کتب ثبت است و بر زبانها جاری است و در عرصۀ مذهب نیز بسیار متساهل بودند و حتی برخی از آنان بر مذهب شیعه بودند.بدین ترتیب بود که خراسان مرکز توسعه و صدور زبان و ادبیات فارسی و مذهب تشیع شد.ارکان ادب پارسی در این دوره در خراسان سربرآوردند یا در این دوره تربیت شدند از قبیل رودکی،فرخی،شهید بلخی،دقیقی،کسایی مروزی و حکیم ابوالقاسم فردوسی.بسیاری از شعرای این دوران بر مذهب تشیع بودند و آزادانه مذهب خود را اظهار می‌کردند و برخی نیز حتی بر دین اسلام نبودند و آنان نیز که بر مذهب تسنن بودند،بی‌آنکه تعصبی اظهار کنند،در کنار سایر پارسی‌سرایان به بسط و توسعۀ زبان و ادب پارسی سرگرم بودند.
       اما بهار علم و ادب و هنر و فرهنگ که خاندانهای ایرانی در خراسان پدید آوردند و آزادی و آزاداندیشی حاصل از حکومت آنان،دیری نپایید.خلفای عباسی که به مدد خراسانیان بر مسند خلافت تکیه زده‌بودند و خود را زیر دِین آنان می‌دیدند و بویژه اینکه از استقلال ایران سخت می‌هراسیدند ،همواره سعی در تضعیف خراسان و خراسانیان داشتند.هنوز چند سالی از قدرت‌گیری عباسیان نگذشته‌بود که منصور عباسی،ابومسلم خراسانی را ناجوانمردانه و به خدعه کشت و آن‌گاه که مأمون به یاری طاهر بن حسین به خلافت رسید،در شبی که طاهر اعلان استقلال کرد،عوامل مأمون او را زهر دادند و فرزندان میانه‌روی او را به حکومت نشاندند و چون صفاریان برخاستند و عزم برکندن خاندان عباسی کردند،معتمد عباسی،خاندان سامانی را بر آنان شوراند و چون سامانیان به زبان پارسی و فرهنگ ایرانی و مذهب تشیع اقبال کردند،نوبت حمایت عباسیان از قدرتی تازه‌رسید.اما این قدرت تازه،رنگ و بویی دیگر داشت.تا آن‌دم،خلافت عباسی از ایرانیان علیه ایرانیان بهره می‌برد و هر که به حکومت می‌رسید،به هر حال ایرانی و پارسی‌گو و متمایل به تشیع بود،اما این بار قدرتی از شرق دور برخاسته‌بود که نه ایرانی بود و نه پارسی‌زبان،و بر مذهب تسنن تعصبی سهمناک داشت.اینان،ترکان بودند که چندین دولت بر گرداگرد خراسان تشکیل دادند و سلسله‌های ایرانی خراسان را یکی پس از دیگری برکندند.‌در این دولتهای ترکنژاد و سنی‌مذهب،پرتحرکترینشان،غلامانی بودند که درغزنین،دولتی کوچک و لرزان را بنا نهادند و به‌سرعت توسعه‌یافتند و سلسله‌های ایرانی و حتی ترک را فروخوردند و مبدل شدند به سلاطین غزنوی.از این سلسله سلطانی خوفناک برخاست به نام سلطان محمود و او نخستین کس بود در تاریخ اسلام که لقب سلطان یافت و خلفای عباسی همۀ شرق را تا هرجا که او بگیرد به او واگذاشتند و القاب بسیارش دادند و مأمورش ساختند که تشیع را قلع و قمع کند و در رویاهای خود می‌دیدند که محمود و پسرانش پس از ریشه‌کن ساختن تشیع در شرق،به مصر خواهند تاخت و خلفای فاطمی مصر را هم برخواهند انداخت.محمود خود می‌گفت من انگشت در جهان درکرده‌ام و قرمطی(شیعه) می‌جویم،و هر شهر را که می‌گرفت،در جاده‌ها دارها برمی‌افراشت و اکابر شیعیان را بردار می‌کرد و کتابخانه‌ها را می‌سوزاند بدین عنوان که کتب الحاد در آنهاست.شیعیان از آن‌پس سر در گریبان خاموشی فروبردند و در متصرفات غزنویان که اصل و مرکزش خراسان بود،تشیع مبدل به تهمتی خوفناک شد که هر کس می‌خواست کسی را ریشه‌کن کند،بدین تهمت متهمش می‌ساخت.مختصر شاعران شیعه که از عهد سامانیان به‌جا مانده‌بودند از قبیل حکیم ابوالقاسم فردوسی به اطراف گریختند و در فقر و گمنامی بدرود حیات گفتند و اگر چنین نمی‌کردند،زیر پای پیلان محمود،جان می‌داند. از آن پس شاعرانی سربرآوردند که شعارشان تشویق سلاطین ترکنژاد به کشتار شیعیان بود.این اوضاع پس از زوال سلاطین غزنوی در عهد سلاجقه نیز ادامه یافت.سلاطین غزنوی که در ابتدا غلامان خاندان جلیل‌القدر سامانی بودند و ادب از آنان آموخته‌بودند،ادبیات پارسی را دست‌کم برای تفریحات مجالس بزم و یا به‌سان وسیلۀ تبلیغات،حمایت می‌کردند،اما ذاتاً گرایشی بدان نداشتند و حتی از آن بیزار بودند و بدتر این بود که سلاطین سلجوقی علاوه بر اینکه فارسی‌زبان نبودند،اغلب حتی سواد هم نداشتند و بسیار می‌شد که شاعرانشان گرسنه بودند و برای مختصری نان شب خود و مشتی جو برای استرشان شعر می‌گفتند!و بدین ترتیب بود که ادب پارسی و مذهب تشیع و فرزند این دو یعنی شعر شیعی آماده شدند که از خراسان نقل مکان کنند و از آنجا که خراسان و عراق،مقدر بود که در اوضاعی متفاوت و حتی متضاد هم سیر کنند،این‌بار عراق بود که پذیرای شعر شیعی شد.
          در آن روزگاران که دولتهای ایرانی‌نژاد در خراسان در سرآشیب ضعف افتاده‌بودند،عراق بستر حوادثی مبارک بود.غرب ایران که به‌سبب نزدیکی به مرکز خلافت،به شدت تحت شعاع قدرت خلفا بود و زبان فارسی و مذهب تشیع،یارای اظهار را در آن نداشتند،یکباره با طوفانی مواجه شد که بساط خلفای عباسی را در ایران درهم پیچید و حتی بغداد را هم فرو گرفت.دیلمیان که قومی ایرانی‌نژاد بودند و با مساعی داعیان علوی،به تشیع گرویده‌بودند،در چند موج سهمگین از دیلمان خارج شدند و به اطراف و دوردستها تاختند.مهیبترینِ این امواج،آل زیار بودند که   صلح ناپذیر و بنیان‌کن به نظر می‌رسیدند و پیغامهای آکنده از تیر و تیغ و گرزِ آنان،مدام به بغداد می‌رسید و خواب خلفا را در شهر افسانه‌های هزار و یک‌شب برمی‌آشفت.اما خلفای پر خدعۀ عباسی باز هم غلامان ترکنژاد را پنهانی برانگیختند و در مقطعی که سپاهیان زیاری آمادۀ تاختن نهایی به بغداد بودند،مردآویز زیاری به دست غلامان ترکش کشته‌شد؛غلامان به بغداد گریختند و به مقامات عالیه رسیدند؛دولت زیاری عقب نشست و در پس کوههای البرز به حیاتی نیمه‌جان ادامه داد و جای خود را به موجی دیگر از دیلمیان شیعه داد.این موج که آل بویه بودند،آرام و مستمر پیش رفتند و حتی بغداد را هم گرفتند و در مرکز خلافت عباسی،نخستین دسته‌های عزاداری محرم را برپا کردند. از آن پس خلفای عباسی،دست‌نشاندگان امرای شیعۀ آل بویه بودند و ری و همدان و اصفهان و دیگر شهرهای عراق،محل تجمع شیعیان و پارسی‌سرایان و بالاخص پارسی‌سرایان شیعه‌مذهب شد و فراریان خراسان در عراق به امنیت می‌رسیدند.مشهور است که حتی حکیم فردوسی نیز در آن سالهای پرحادثۀ خراسان،با امیر فخرالدولۀ دیلمی مکاتبه داشت. هرچند که دولتهای دیلمی از قبیل آل زیار و آل بویه و آل کاکویه یکی پس از دیگری به دست ترکان غزنوی و سلجوقی از میان رفتند،اما تشیع در عراق چنان ریشه دوانده‌بود که دیگر برکندن درخت تناور آن ممکن نشد.شعرای شیعه‌مذهب بسیاری از  قبیل غضایری رازی و بندار رازی در عراق سربرآوردند و برخی از آنان از قبیل قوامی رازی به پدید آوردن گونه‌ای تازه در شعر پارسی توفیق یافتند که به مناقب‌خوانی شهرت دارد و پایه‌ای برای شعر تولایی و تبرایی در اعصار بعدی شد.هرچه می‌گذشت،عراق بیشتر رنگ تشیع می‌گرفت و البته خراسان نیز بیش از پیش رنگ تسنن می‌گرفت،به‌گونه‌ای که واژۀ عراقی آرام آرام و ظرف چندقرن،معادل شیعه‌مذهب شد.‌تسلط مغولان بر ایران نیز نتوانست در این وضع تغییری ایجاد کند،زیرا مغولان در ابتدا مسلمان نبودند و آنگاه نیز که مسلمان شدند،تختگاهشان در سلطانیۀ عراق بود و تحت تأثیر وزرای شیعه‌مذهب خود به تشیع گرویدند.همچنین هلاکوخان مغول،خلافت عباسی را که در قلب عراق،هنوز مرکزیتی برای تسنن محسوب می‌شد،برانداخت و عراق را در مسیر شیعه شدن، بدون مانع و منازع ساخت.مورخان،در پس این حادثۀ عظمی،خواجه نصیرالدین طوسی را مؤثر می‌دانند.معروف است که هلاکوخان به تعلیم خواجه نصیرالدین،در نهان اسلام آورد و شیعه شد.این نظر چندان قوی نیست،اما به هر حال ایلخانان مغول امور خود را به امرا و وزرای شیعه سپرده‌بودند و حکام ایران در عمل همین امرا و وزرا بودند.سرانجام سلطان احمد تکودار به ارشاد وزیرش امیر نوروز،به تشیع گروید و پس از او غازان خان شیعه شد و نام خود را محمود نهاد و پس از او،بردرش الجایتو خان نیز به تشیع گروید و نامش را به سلطان محمد خدابنده گردانید و کمر به ترویج تشیع بست.حتی پس از زوال سلطنت ایلخانان،دولتهایی که در عراقین به حکومت رسیدند،یا متساهل بودند ازقبیل سلاطین آل مظفر،و یا شیعه‌مذهب بودند از قبیل سلاطین ترکمان.در مقابل،خراسان در قلمرو سلاطین تیموری و خانات ازبک قرار داشت که بویژه خانات ازبک به روش سلاطین غزنوی،انگشت در جهان در کرده بودند و شیعه می‌جستند و این‌کار را جهاد اعظم خود می‌انگاشتند.بدین ترتیب شکاف مذهبی میان خراسان و عراق به بیشترین حدّ خود رسید،خوانین ازبک در خراسان،شیعیان را و بالاخص شعرای شیعه‌مذهب را خانه‌به خانه می‌جستند تا جهادشان را به جا بیاورند و همین حال به گونۀ معکوس در عراق انجام می‌گرفت.دربارۀ هلالی جغتایی شاعر بلندپایۀ قرن دهم نوشته‌اند که او در عراق به تسنن متهم بود و در خراسان به تشیع،و سرانجام عبیدالله خان ازبک در خراسان به چنگش آورد و شهیدش ساخت.ولی‌ِ دشت بیاضی،دیگر شاعر نامدار این دوره نیز باز به جرم تشیع به دست ازبکان شهید شد.در این دوره که مصادف با اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری‌است،شاهد جابه‌جایی جمعیتی بسیاری نیز هستیم.کثیری از ساکنان آسیای میانه از بیم ازبکان به درون ایران گریختند و باز کثیری از شیعیان آسیای صغیر نیز اگر به دست عثمانی‌ها شهید نشدند به درون مرزهای ایران پناه‌آوردند.به‌طور متقابل،رود جیحون که مرز ایران و دیار ازبکان بود،شاهد عبور مداوم سنی‌مذهبان به مقصد خانات ازبک بود و در این جابه‌جایی‌ها کثیری از شعرا و ادبا و فضلا و اهل هنر نیز جابه‌جا می‌شدند.شرحی کامل و گویا از این مقطع خطیر تاریخی را می‌توان در کتاب بدایع‌الوقایع اثر محمود واصفی هروی،شاعر و نویسندۀ قرن دهم هجری یافت.
       آخر قرن نهم هجری و اوایل قرن دهم هجری،همان‌گونه که شاهد عمیق‌ترین شکاف مذهبی بین عراق و خراسان بود،سرآغاز همگون شدن این دو پارۀ ایران نیز بود،درست مانند کوه که چون به سرحدّ بلندی آن برسند،نوبت سرآشیب است.آخرین سلاطین تیموری بویژه سلطان حسین بایقرا،چنین وامی‌نمودند که دوستداران خاندان ولایتند و در قلب خراسان سنی‌مذهب،نام ائمۀ اطهار(ع)را در خطبه‌های نماز جماعت می‌آوردند.هرچند که سیرت این سلاطین را فاتحان ازبک ادامه ندادند و در مسیر متضادش کوشیدند،اما در عراق و آذربایجان که تحت سیطرۀ سلاطین شیعه‌مذهب ترکمان بود،خاندانی تازه‌نفس سربرآورد که به سرعت تمام ایران و عراق و آسیای میانه را فروگرفت و تشیع را در تمام این سرزمینها گسترش داد.این خاندان،صفویان بودن؛خاندانی که برآمده از بسیاری خاندانها و مذاهب بودند و تقدیر برآن  بود که بر بسیاری از اقوام و مذاهب حکومت کنند.صفویان از یک سو نوادگان امپراطوران مسیحی روم شرقی بودند و از سوی دیگر نوادگان سلاطین ترکمان آق‌قویونلو بودند.نیاکان پدریشان مشایخ کردنژاد خانقاه شیعه‌مذهب اردبیل بودند و کم‌کم نیز این‌گونه شهرت یافت که این خاندان از نبایر امام موسی کاظم(ع) اند.به هر روی صفویان در سال907 هجری در تبریز اعلان سلطنت کردند و با القابی چون مرشد اعظم و کَلب آستان علی(ع) به بسط و توسعۀ تشیع در متصرفات عظیمشان همت گماشتند.خراسان به سرعت شیعه شد و شکاف دیرینه‌اش با عراق پر گردید و سلاطین صفوی برای حمایت از مرزهای جغرافیایی تشیع،درگیر نبردهایی چند قرنه با سلاطین عثمانی و خانات ازبک شدند.صفویان به سبب سیاست حمایت از تشیع،حتی در آن سرزمینها که بسیار دور و خارج از قلمرو ایران بود نیز مداخله می‌کردند،چنانکه در منازعات میان سلاطین شیعۀ دکن و سلاطین تیموری هند،گاه با نامه‌های مودت‌آمیز و گاه با پیامهای خوف‌انگیز،از سلاطین شیعۀ دکن،رفع خطر می‌کردند.بدین ترتیب بود که زیر سایۀ دولت صفویه،تمام عراق و آذربایجان و خراسان و دکن و هند و سند  تا اقصای بنگاله مسکن آزادِ شیعیان و محل تجمع شعرای شیعه شد.حتی در آن نواحی که بیرون از قلمرو سلاطین صفوی بود،از نهیب تیغ تیز صفویان،کس یارای تعرض به شیعیان را نداشت و صدها  و هزاران شاعر شیعه در این سرزمینها گردآمده بودند و البته دیار ازبکان و عثمانیان از این قاعده خارج بود.
        آنچه تشیع را در قلمرو صفویه و حتی در خارج از این قلمرو بسط داد،نهیب تیغ سپاهیان قزلباش نبود.صفویان به موازات اقدامات نظامی برای گسترش مرزهای ایران و نگاهبانی از مرزهای موجود،سیاستهای فرهنگی گسترده‌ای را نیز آغاز کرده‌بودند و شعرای شیعه‌مذهب در اجرای این سیاستها سهمی عمده داشتند.در آن روزگاران کوچه‌ها و خیابانها شاهد گذر مکرر دسته‌هایی بودند که تولایی و تبرایی نام داشتند و پیشه‌شان برخواندن اشعاری در تولای خاندان امامت(ع) و تبرا از دشمنان این خاندان بود.ناگفته پیداست که در پس این دسته‌های بی‌شمار تولایی و تبرایی،کثیری از شعرای شیعه بودند که اشعار مورد نیاز این دسته‌ها را می‌سرودند.همچنین صفویان از چند سو در حصاری از قدرتهای سنی‌مذهب افتاده بودند و برای مقابله با آنان ناچار بودند که ملت ایران را در برابر این قدرتهای مهاجم،متحد سازند و تشجیع کنند و برای این منظور،شعر از بهترین ابزارها بود.بدین ترتیب بود که شعرای پرکاری چون اهلی شیرازی ظهور کردند که شعر را میدان رزم علیه دشمنان اهل بیت اطهار(ع)ساختند.در این راستا شعر شیعی و بخصوص علوی،در مرکز توجه سلاطین صفوی قرار گرفت تا حدی که این سلاطین به سایر انواع شعر توجه کافی نداشتند و در مقابل،شاعران را به سرودن اشعار مذهبی فرامی‌خواندند و صلات گران به چنین اشعاری می‌دادند.صفویان هنگامی که سفرای ازبک و عثمانی را به حضور می‌پذیرفتند،فرصتی کافی نیز به شعرا می‌دادند تا در برابر این سفرا لب به مدایح شیعی و علوی بگشایند و در چنین مجلسی بود که شانی تکلو،شاعر قرن یازدهم هجری شعری در مدح امیرمؤمنان فروخواند و چون به این بیت رسید:
اگر دشمن کشد ساغر وگر دوست
به طاق ابروی مردانۀ اوست
شاه‌عباس اول فرمود که او را به زر بکشند.مرثیه‌سرایی نیز در این روزگار رونق بسیار یافت و بلکه برای برخی از شاعران مبدل به تشخص کاری شد،چنانکه امروزه محتشم کاشانی،غزلسرای بزرگ قرن دهم هجری را تنها به ترکیب‌بند مرثیه‌اش می‌شناسیم و البته سلاطین صفوی نیز اجر دنیوی این‌گونه از شعر را می‌پرداختند.رواج پدیده‌ای جدید به نام روضه‌خوانی و شبیه‌خوانی نیز بستر تازه‌ای برای رواج یافتن شعر شیعی در عهد صفویان شد و البته این دو گونۀ ادبی در اعصار بعدی یعنی در روزگار قاجاریه به منتهای توسعه رسیدند.                  

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 17:39  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>                                                                                                 

                                                                                                                 این مقاله، پاره‌ای از رسالۀ کارشناسی ارشد من است با عنوان
                                                                                                                 "فرهنگ اَعلام دیوان حافظ"، دفاع شده در مهرماه  1377

به کسر اول،شهری عظیم و مشهور که قصبۀ بلاد فارس است (یاقوت، 3/ ذیل «شیرار») و در اقلیم سوم(همان؛ابن فقیه،6) در سینۀ پرنده صورت ارض است(همان،3)؛طولش، 78درجه و نیم  و عرضش،17 درجه و نیم است و در این اختلاف است(یاقوت،3/ذیل «شیراز»).
نام شیراز،برگرفته از نام « شیراز بن طهمورث »(همان) یا« شیراز بن فارس بن طهمورث» است(ابنفقیه،195). گویند فارس که اهل فا رس همه  بدو منسوبند.وی ده پسر داشت: جم،شیراز، اصطخر،فسا،جَنّابا، دارابجرد و ... و فارس که پدر ایشان بود؛هر یک را بر جایی امیر کردهبود  و آن نواحی به نام امیرشان خوانده میشد  و شیراز نیز بر شهر شیراز و نواحی آن امیر بود(همان،196).نیز نحویان گفته اند که اصل شیراز،«شرّاز» و جمع آن «شراریز» است و بعدها، یایی بر آن افزوده شده –شبیه دینار و دیوان و دیباج  و قیراط که در اصل،دنّار و دوّان  و دّبّاج و قرّاط بوده است.همچنین گفتهاند که شیراز را از آن جهت « شیراز»میخوانند که شبیه شکم شیر است؛چیزی از آن به خارج نمیتوان برد،اما از همه جهات،همه چیز به آن میآورند (یاقوت،3/ ذیل« شیراز»).
شیراز، شهری از هر جهت آباد و زیبا بودهاست؛زمین و هوا و آب و مردمش را بسیار ستودهاند.یاقوت مینویسد که شیراز آبی خوش دارد و هوایی صحیح و در وسط آن قناتهای بسیار جاری است و به نزدیکش کوههای بسیار زیاد است و خیرات آن کثیر است و جمعی از تابعان نبی(ص) در آن مدفونند(همان) و ابنبطوطه درباره اش می نویسد:«شیراز شهری است قدیمی و وسیع و مشهور و آباد؛دارای باغهای عالی و چشمهسارهای پر آب و بازارهای بدیع  و خیابانهای خوب.در این شهر، نظم و ترتیب عجیبی حکم فرماست... مردم شیراز خوشگل هستند و لباس تمیز میپوشند.در مشرقزمین،هیچ شهری از لحاظ زیبایی بازارها و باغها  و آبها و خوشگلی مردم به پای دمشق نمی رسد مگر شیراز... مردم شیراز وخصوصاً زنان آن شهر به زیور صلاح و سداد و دین وعفاف آراستهاند»(ابنبطوطه،1/216،217).با این وجود،برخی نیز شیراز را به فسق و فجور و کژیهای سنتشده در آن نکوهش میکنند،از جمله یاقوتِ حَمَوی آن را به افشای فساد،قلت احترام به اهل علم  و  ادب،کثرت خانههای فسق و فساد و تنگی درها ذم میکند(یاقوت،3/ذیل«شیراز»).
شیراز درعهد آل بویه،تخت گاه آل بویۀ فارس و کرمان بود.الملک بن کالیجار، سلطان الدولهبن بویه در سال 436هجری گرد آن سور کشید  و به استحکامش پرداخت  ودر 440 هجری از این کار فراغت یافت(همان).در عهد اتابکان سلغری نیز این شهر تختگاه این خاندان بود  و در عهد ایلخانان نیز کرسی ولایت جنوب ایران بود تا اینکه دور به سلاطین اینجو و بلالخص سلاطین آلمظفر رسید و شیراز به منتهای آبادانی و شکوفایی خود رسید،به گونه‌ای که حتی قرنها بعد در عهد زندیه نیز که شیراز،تختگاه بود،چنان آباد نشد. 
شیراز را«ملکسلیمان»(عبدالرزاقسمرقندی،1/356) و «مملکت سلیمان»(معینالدین شیرازی، 173) خواندهاند و این عنوان در شعر حافظ شیرازی  نیز به کار رفته است.تختگاه پادشاهان کهن ایران،شیراز ودیگر شهرهای فارس بوده،از قبیل تختگاه نوذر(فردوسی،108،109)،زو(همان،117) ، کیقباد(همان، 128)،کیکاوس و کیخسرو(همان،106) و بسیاری دیگر از پادشاهان پیشدادی و کیانی.چون جمشید،از بزرگی وشهرتی که داشت،چونان عَلَم و نماد شاهان ایرانی شده ،فارس و خاصه شیراز که تختگاه پادشاهان ایران باستان بوده،«مُلک جمشید» خوانده شده و اطلاق «تخت جمشید»بر خرابههای قصور هخامنشی در حوالی شیراز نیز  از همین جاست و باز باید توجه کرد که شخصیت سلیمان و جمشید از بسیاری از جهات،چون داشتن انگشتری و فرمان راندن بر دیو  و پری  و... مشتبه وبلکه متحد شده  و نتیجۀ این اتحاد،تبدیل «ملک جمشید» به «ملک سلیمان» بوده است.
کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش. 
- فردوسی،حکیم ابوالقاسم،شاهنامه،بر اساس چاپ مسکو،نشر قطره،چاپ اول، تهران، 1374ش.
- یاقوت حموی،معجم‌البلدان،مکتبه صادر،بیروت،1376ق./1957م.

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 16:44  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام