|
|
|
|
|
در پی درج مقاله ای به قلم این جانب در آن روزها، با عنوان "تحقیقی دربارۀ واژههای خَلَج، خَلَچان، غلجایی، غور، گَرَکان،فراهان و پهله(با ویرایش و افزایش کلی)" جوابیه ای در وبگاه استارباد دربارۀ این مقاله درج شد که از هرگونه رویۀ نقد منطقی خالی بود و گویی نویسندۀ این جوابیه، مقالۀ دانشگاهی مرا که یک بحث واژه شناسی است، با بیانیه ای سیاسی و ایدئولوژیک و توطئه ای علیه هویت استان گلستان،اشتباه گرفته( تنها چیزی که اصلاً در حین نوشتن مقاله در خاطرم نبود، استان گلستان بود!!) و به صدور بیانیه های داغ و نشان دادن رگهای گردن اقدام فرموده.ضمن دعوت شما عزیزان به مطالعۀ مجدد مقاله ام و پاسخ وبلاگ استارباد به آن، پاسخی را که برای آن وبگاه ارسال کرده ام، تقدیمتان می کنم: نویسندۀ وبگاه استارباد با سلام نوشته تان را دربارۀ مقاله ام خواندم و ذکر چند نکته را لازم دیدم. شما ظاهراً به جای خواندن مقالات تحقیقی و پاسخ دادن به آنها، در ذهن خود، نوشته های سیاسی و ایدئولوژیک می خوانید و جوابتان هم ایدئولوژیک و به سان بیانیه های سیاسی است.شما را به رعایت ادب و حرمتگذاری به اصحاب علم، و منطقی بودن و رعایت استدلال دعوت می کنم، چیزهایی که هیچ کدام در نوشته تان نبود و با بهره گیری از اصطلاحاتی چون دگراندیش، سودجویانه و... جز خوار کردن خود، کاری نکردید:دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی عزیز دلم، گفته ای که برابری هیرکانیا و وهرکان و گُرگان "نظریه ی روشن و اثبات شده " است، من هم همین را می گویم.این، یک نظریه است و نظریه، هر لحظه قابل تعدیل و تردید و نقض است. شما یا معنی نظریه را نمی دانید یا باز گرفتار رگ گردنید.دیگر اینکه من در مقاله ام دربارۀ هیرکانیا سخن نگفته ام و دربارۀ برابری واژه های وهرکان و گرکان و فراهان و غرجستان و ... سخن گفته ام، پس مقاله ام را نیز درست نخواندید.دیگر اینکه من از کتیبۀ بیستون سخن نگفته ام و دربارۀ وهرکان که در اوستا آمده سخن گفته ام، پس هم مقاله ام را نخوانده اید و هم دربارۀ من دروغ گفته اید.دیگر اینکه من نه چون شما ام که برای افزودن به فضل خود و دیارم" گریز سودجویانه" به همه جا بزنم، زیرا مرا همه می شناسند و فضیلت دیار مرا (تفرش و فراهان) که به نام نامی شهر پدران ایران خوانده می شود، همه می دانند و اگر شما نمی دانید، از جهل شماست، شمایی که هنوز نمی دانید "مزبور" را با کدام حرف می نویسند و داعیۀ واژه شناسی دارید.فرضاً اینکه به قول شما من "گریز سودجویانه ای" به نفع دیار خود زده باشم تا با چسباندن نام وهرکان که در اوستا آمده به فراهان و گرکان، برای دیار خودم، فضیلتی کسب کره باشم، آیا در اوستا نام دوزخ هم نیامده؟پس برای دوزخ فضیلتی هست؟پس چرا خطا فکر کرده اید که من از این راه خواسته ام فضیلتی برای دیار خود کسب کنم؟ این فضیلت برای شما بس. در پایان شما را به ادب و احترام و درست خواندن و درست سخن گفتن دعوت می کنم.
|
||
|
|
|
|
|
نام کوهی است با اوصافی غریب که نماد دوری بوده است. |
||
|
|
|
|
|
كيميا:از شناخت گياهان وجمادات و معدنيات و فلزات و خواص انها بهم ميرسد كه خداي تعالي چنان قرار داده كه اگر قطره بر فلزي چكد انرا به فلز ديگر تبديل ميكند
|
||
|
|
|
|
|
آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>
پیچید دلم به کوچۀ پیچک ها سنجاق شدم به خواب سنجاقک ها عیسی نشده، چهار میخم کردند بر تختۀ سبز باغ با میخک ها |
||
|
|
|
|
|
میخواستم امروز یکی دوتا خاطره از خودم تعریف کنم اما به ذهنم رسید که چند تا خاطره از شاعران قدیم و جدید،بگویم تا هم تفریح باشد و هم استفاده.
بس که در جان نزار و چشم بیدارم تویی همۀ شاگردان رفتهبودند در عوالم بالا و گیج و منگ و چشمبسته، سرشان دوران میخورد و جامی هم در اثنای خواندن این ابیات، از خود بیخود شدهبود که ناگهان یک نفر از ته مجلس، یک نفر که انگار بدجوری از مرحله پرت بود، رشتۀ هیپنوتیزم جمع را پاره کرد و با صدای بلند گفت: -مولانا، اینکه میفرمایید:"هرکه پیدا میشود از دور، پندارم تویی"، شاید خدا نکرده خری باشد که از دور پیدا شده. حالا یک شاعر معاصر، هوشنگ ابتهاج یا همان سایه: نشود فاشِ کسی آنچه میان من و توست میگویند یک زن و شوهری رفته بودند خارج، خدمت سایه.شوهر از مریدان متعصب غزلهای سایه بود و با این غزلها زندگیش را ساخته بود، حالا چطور؟ یک نمونهاش را الان میگویم. در بدو ورود این زن و شوهر، سایه رو کرد به زن و گفت: باز هم یک شاعر کهن: ز شعرم آنچه اکنون در حساب است توجه کنید که نمیگوید هزار و پانصد و پنجاه بیت، بلکه میگوید کتاب، و اگر هر کتابی، فقط هزار بیت باشد، او تا چهل سالگیش یک میلیون و پانصد و پنجاه هزار بیت شعر گفته بوده! این را مقایسه کنید با حافظ که در تمام عمرش حدود پنج هزار بیت شعر گفته و دیگران هم کمابیش در همین حدودند. |
||
|
|
|
|
|
سال یکهزار و سیصد و شصت و دو هجری خورشیدی، شب میان دوازدهم و سیزدهم بهمنماه بود.تهران درگیر یکی از سردترین و پربرفترین سالهایی بود که به یاد میآورد. کودکان بازیگوش، شادیشان را با بازی در برف جشن گرفتهبودند و زمین تهران، پوشیده از حریر سفید و شادیبخش برف بود. اما این شادی برای همه نبود. خانوادهای پر جمعیت، چند سالی بود که به عللی،از یک زندگی بالای متوسط به فقر دردآوری افتادهبودند و در یکی از محلههای فقیرنشین تهران در خانهای محقر میزیستند. اما آنها هم در ورای زندگی سختشان، آن شب بهانهای دیگر برای شادی داشتند. مادر، پسری زاده بود، پسری نه، فرشتهای که زادنش خبر از حوادثی بزرگ و اعجابآور و اعجازگونه میداد. مادر، سالها بود که از آخرین بارداریش میگذشت و زادن این طفلِ فرشتهگون، به خودی خود، حادثهای اعجابآور بود. فرشتهای کوچک به دنیا آمد، اما به سبب تغذیۀ ناکافی مادر، فرشتۀ کوچک، بسیار کوچک و نحیف بود و انگار عفریت مرگ، کمین کرده بود تا او را برباید، زیرا در لحظۀ زادن، بند ناف مادر به گلوی او پیچیده بود و او را نیمزنده به دنیا آوردند و از چنگال مرگ نجاتش دادند و از آن پس، زندگی این کودک، عرصۀ نبرد عفریت مرگ بود از یک سو و ارادۀ خداوند از سوی دیگر که میخواست او را زنده نگاه دارد تا روز موعود. بهمنماه 1384
|
||
|
|
|
|
|
شعر علوی،شاخهای پر ثمر از درخت تناور شعر دینی در ادب پارسی است.ادب پارسی،از روزگاران بسیار دور،آکنده از مضامین دینی و اخلاقی و معطوف به راستی و رستگاری بودهاست و آنگاه که ایرانیان با خاندان عصمت و طهارت و بویژه با شخص و شخصیت مولای متقیان،علی(ع) آشنا شدند،کاملترین نمونۀ راستی و رستگاری را یافتند و بدین ترتیب بود که شعر اسلامی و بویژه شعر شیعی و خاصتر از همه شعر علوی در ادب پارسی،پا گرفت و ریشه دواند و درختی شد تناور و پر ثمر،و در این وادی،شعر علوی و ولایی سرودن،خاص پارسیسرایان شیعه نبود،چرا که علی،مولای راستی و رستگاری بود و هر پارسیسرایی که شیفته و تشنهلب راستی و رستگاری بود،به حلقۀ سرایندگان شعر شیعی و علوی پیوست و از اینجاست که در صف مادحان ذات علی و واصفان اوصاف علی،خیل عظیمی را مییابیم چون سنایی غزنوی،مولوی بلخی،حافظ شیرازی و عبدالرحمن جامی که بر مذهب سنّت بودند و دیوان شعر خود را به شعار علیجویی و علیخواهی آراستهبودند. |
||
|
|
|
|
|
این مقاله، پارهای از رسالۀ کارشناسی ارشد من است با عنوان |
||