تبليغاتX
آن روزها

آن‌روزها>کارگاه شعر>


در بخش پیشین گفته شد که هنر بنا به یک تعریف، اجرایی(=صورتی) از یک ماده است که نسبت به اجرا(=صورت)‌های دیگر همان ماده تأثیرگذارتر باشد. به تعبیر خلاصه‌تر، هنر عبارت است از صورت تأثیر گذار، و آنچه یک ماده را (اعم از رنگ، سنگ، صدا، زبان و...) به مرتبۀ هنر ارتقا می‌دهد، همین صورت تأثیرگذار است.نقطۀ اشتراک هنرها، صورت تأثیرگذار است و تفاوت آنها در ماده‌شان است. اگر صورت تأثیرگذار بر رنگ وارد شود، به هنر نگارگری می‌رسیم، اگر بر صدا وارد شود به هنر موسیقی می‌رسیم و اگر بر زبان وارد شود، به ادبیات می‌رسیم.
ادبیات شاخه‌های بسیاری دارد از قبیل داستان، حکایت، نمایشنامه، شعر و  دیگر شاخه‌های ادبیات که همه صورت‌های تأثیرگذاری‌اند که بر زبان وارد می‌شوند. اما تفاوت این شاخه‌ها در چیست؟ در چه موقعیتی وارد شدن صورت تأثیرگذار بر زبان، به پدید آمدن داستان منجر می‌شود و کی به حکایت می‌رسد و چه هنگام به نثر ادبی و چه زمانی به شعر.
همۀ ما مواردی را می‌شناسیم که به طور قاطع داستانند اما شعر نیستند، یا شعرند و حکایت نیستند، اما مواردی هم هست که در سایه روشن است و مرزهای گونه‌های ادبی به مناطقی ختم می‌شود که گونه‌های متفاوت ادبیات در هم تداخل می‌کنند.برای نمونه بوف کور صادق هدایت، بی‌تردید یک داستان است اما برش‌هایی از آن را می‌توان شعر قلمداد کرد و شبیه این موارد بسیار است یا مناجات‌نامۀ خواجه عبدالله انصاری، نثر مسجع است اما بسیاری از بخش‌های آن در عین نثر مسجع بودن شعر هم هست.
بنابراین خط ممیز میان گونه‌های ادبی، قاطع نیست و  تلاش ما برای تفکیک گونه‌های ادبی، به تفکیکی تقریبی می‌رسد و هیچ‌گاه نمی‌تواند مناطق سایه روشن را تفکیک کند. با این پیش‌آگاهی، می‌توان برخی ویژگی‌ها را به عنوان ممیزهای تقریبی شعر ذکر کرد:

1.تأثیرگذاری در شعر نسبت به سایر صورتهای تأثیرگذار زبان، از نوعی شدت برخوردار است. تأثیرگذاری در دیگر گونه‌های ادبی، نوعی تأثیرگذاری آرام است و هرچند که در مجموع ممکن است با مقدار تأثیرگذاری در شعر، برابر باشد، اما دارای نوعی امتداد زمانی است، حال آنکه شعر، به طور ناگهانی و تشدید شده بر مخاطب خود تأثیر می‌گذارد.

2. شعر نسبت به سایر گونه‌های ادبی، دارای فشردگی در صورت است. یعنی دیگر گونه‌های ادبی، یک مضمون را به صورتی بسط داده شده اجرا می‌کنند، اما شعر، همان مضمون را به صورتی فشرده اجرا می‌کند.این ویژگی در اصطلاح ادبای عرب و ایرانی، ایجاز نامیده می‌شود. مقایسه کنید این مصرع فردوسی را که می‌گوید:"نشستند و گفتند و برخاستند" و در نظر بگیرید که همین مضمون اگر در قالب داستان اجرا می‌شد، چگونه بود.

3. ایجاز یا همان فشردگی اجرا، اصلی اساسی در شعر است، اما در کنار این قاعدۀ اصلی، قاعده‌ای فرعی هم وجود دارد به نام اطناب یا درازگویی. شعر در اغلب موارد، دارای صورتی است که رابطه‌اش با ماده(محتوا) رابطۀ عدم تساوی است. یعنی شعر همواره سعی می‌کند مادۀ خود را به فشرده‌ترین صورت ممکن اجرا کند، اما گاه نیز ممکن است صورتی را به کار ببرد که نسبت به مادۀ خود، طولانی‌تر است. به این صورت طولانی‌تر، اطناب گفته می‌شود. برای نمونه بسیار پیش می‌آید که واژه یا جمله‌ای در شعر، تکرار می‌شود یا شاعر به ذکر جزئیاتی می‌پردازد که در اصل محتوا نیست، اما ذکر آنها باعث می‌شود که ماده(محتوا) به طور مؤثرتر اجرا شود.به بیت ذیل از سلمان ساوجی دقت کنید که تکرار "نمی‌دانم" باعث زیبایی بیشتر آن شده:
به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم
دلا کاری است بس مشکل نمی‌دانم نمی‌دانم

یا این شعر از شاملو که تکرار "تا چند" باعث زیبایی فوق‌العادۀ آن شده:
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد

اطناب را که درازگویی مفید است، نباید با تطویل که درازگویی مُخِل است، اشتباه گرفت.

4. صورتی که شعر به زبان اهدا می‌کند، دارای نوعی موسیقی است و شعر برای آهنگین کردن زبان از شگردهای بسیاری بهره می‌برد از قبیل وزن، قافیه، ردیف، واج‌آرایی، تکرار، جناس و سجع. به دو مورد ذیل توجه کنید:
الف: مرا تاب جدایی از تو نمانده.بهر خدا به سفر مرو یا مرا ببر.
ب: از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا/ بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا

هر دو مورد، بیانگر یک مضمونند و به لحاظ زبانی دقیقاً با هم برابرند. تنها تفاوت مورد دوم، این است که دارای موسیقی است و همین، باعث شده که آن را شعر بینگاریم بی آنکه محاکات، تخیل یا رستاخیز کلمات در آن باشد.
در بخش پیشین گفته شد که شعر دارای ابزارهای بسیاری از قبیل محاکات ، تخیل، رستاخیز کلمات و موسیقی(وزن، قافیه، واج‌آرایی و ...) است که برخی به اشتباه، این ابزارها را با خود شعر اشتباه گرفته‌اند. در میان این ابزارها، موسیقی از نوعی اولویت برخوردار است و مشکل می‌توان شعری را تصور کرد که فاقد گونه‌ای از موسیقی باشد.مسأله و تفاوتی که در این میان هست، نحوۀ کاربرد موسیقی است و اینکه از چگونه موسیقیی بهره می‌بریم،وگرنه هر شاعری بر آن است که بختِ بهره‌وری از این ابزار فوق‌العاده حساس شعر را از دست ندهد.به خلاف تصور عامه، حتی شعر نیمایی و شعر سپید هم دارای موسیقی‌اند و فرق آنها با شعر کلاسیک(سنتی) فارسی، گونۀ خاص از موسیقی است که به کار می‌برند. برای آزمودن این مسأله یک شعر نیمایی را با صدای بلند بخوانید تا موسیقی آن را کاملاً احساس ‌کنید:
"به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من"

یا یک شعر سپید را با صدای بلند و با رعایت مکث‌ها و برش‌های سطور آن بخوانید تا موسیقی را احساس کنید:
"چشم‌هایت را
چون دو تپۀ ایستاده بر خط افق
دوست دارم
و پیشانیت را
که آفتاب بلندی است
بر پهنۀ تمامت تنهاییم..."

تغییر دادن جای طبیعی واژه‌ها در جمله، تکرارها، حذف‌ها، و برش‌های ویژۀ سطور در شعر سپید، همه شگردهایی برای دستیابی به موسیقی‌اند و اگر در آنها تغییری بدهید، موسیقی شعر سپید از میان می‌رود.

آنچه تا بدین‌جا گفته شد، برخی ویژگی‌هایی است که نحوۀ اجرا(صورت) را در شعر از سایر گونه‌های ادبی جدا می‌کند و همان‌گونه که گفته شد، این جدایی و تفکیک، قطعی نیست و دایرۀ گونه‌های ادبی، دارای مرزهای سایه روشنی است که در این مناطق سایه روشن، تصمیم‌‌گیری برای تفکیک گونه‌های ادبی و اطلاق عنوان قطعی شعر یا داستان یا نثر ادبی و ... بر یک نوشته، به درستی امکان ندارد.

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 20:13  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>کارگاه شعر>


پیش از اینکه در پی بررسی قواعد و فنون شعر باشیم، لازم است بدانیم شعر چیست. تا تکلیف این پرسش را برای خودمان روشن نکنیم، بحث از قواعد شاعری، بیهوده است. برای اینکه ببینیم قاعده‌ای که مرور می‌کنیم، آیا حقیقتاً منجر به پدید آمدن شعر می‌شود و اگر می شود، چه‌قدر در شعریت شعر تأثیر دارد و اهمیت آن در کار شاعری تا چه حد است، برای پاسخ دادن به این پرسش‌های اساسی، اول باید بدانیم شعر چیست.
تعریف شعر، از مباحث سادۀ سخت است. هرکدام ما در برخورد با برخی نوشته‌ها یا شنیده‌هایمان،آنها را شعر می‌دانیم و از مواردی که شعر نیست، تفکیکشان می‌کنیم. پس هر کدام از ما تعریفی هرچند مبهم از شعر داریم، اما کمتر پیش آمده که فرصت کنیم و از خود یا دیگران بپرسیم شعر چیست و چه ماهیتی دارد. میان فلاسفه‌ای که به فلسفۀ هنر و فلسفۀ شعر پرداخته‌اند و میان ادیبان و شاعران و خلاصه میان هرکسی که تصمیم بر تعریف کردن شعر گرفته، اختلاف‌هایی هست و هریک، شعر را از زاویه‌ای تعریف کرده‌اند که لزوماً اشتباه نیست و بیانگر جنبه‌ای از جنبه‌های شعراست. اشتباه آن است که بخواهیم این تعاریف را تعریف جامع و مانع و قطعی شعر بدانیم.
در مباحثی که از این پس با عنوان آموزش شعر در پیش رو داریم، هدفمان آموزش قواعد شعر است، نه پرداختن به فلسفه و مبانی و مباحث مبسوط و تخصصی شعر و از آنجا که در مبحث این جلسه هم  تعریف شعر برایمان تنها یک وسیله است تا به نقطۀ آغازی برای آموزش فنون شعر دست بیابیم، پس وارد جزئیات تعریف شعر نمی شویم و تنها برخی تعریف‌های مهم‌تر را که در طول تاریخ شعر ارائه شده، مرور می‌کنیم تا در نهایت و با جمعبندی این تعریف‌ها بتوانیم به مبنایی برای آغاز آموزش شعر برسیم.

شعر،محاکات طبیعت است:
شعر، زیرمجموعۀ هنر است و دو ستون محکم فلسفۀ یونان باستان، یعنی افلاطون و ارسطو، هنر را محاکات(تقلید) طبیعت می‌دانستند و البته در این‌باره با هم اختلافاتی هم داشتند، برای نمونه افلاطون چنین هنری را تقبیح می‌کرد، چون معتقد بود که طبیعت، پست و غیر اصیل است و ارزش محاکات را ندارد و بشر باید زیبایی معنوی را جستجو و تقلید کند.
شعر، محاکات طبیعت است. برای نمونه، در سبک‌ها و مکاتب واقعگرا و طبیعتگرا مثل سبک خراسانی، به تصویر کردن مناظر بهار و خزان و طلوع و غروب و کوه و دریا و... می‌پردازند و اشعار بسیار زیبایی هم خلق می‌کنند. در شعر شرق آسیا، اشعار موسوم به هایکو هم دقیقاً محاکات طبیعت‌اند اما حقیقت آن است که حجم عظیمی از شعر و هنر بشر، محاکات و تقلید هیچ چیزی نیست و از طرف دیگر، متون زمین‌شناسی، جغرافیا، آناتومی و دیگر شاخه‌های علم که به توصیف دقیق و چزء به چزء جهان واقع می‌پردازند، می‌باید شعر محسوب شوند، اما هیچ کس، این متون را شعر نمی‌داند.پس محاکات طبیعت، لزوماً به شعر منجر نمی‌شود. کسی بود که به طنز می‌گفت اگر هنر، دقیقاً همان محاکات بود، دوربین عکاسی، هنرمندترین موجود عالم می‌شد.از این رو محاکات به خودی خود، معادل هنر نیست، بلکه محاکات منجر به پدیده‌ای دیگر می‌شود که اگر آن پدیده حاصل شود، به هنر رسیده‌ایم، و اگر حاصل نشود، حتی با وجود محاکات نیز به هنر نرسیده‌ایم.پس می‌توان نتیجه گرفت که:
1.برخی پدیده‌ها شعرند و حاوی محاکاتند.
2.برخی پدیده‌ها حاوی محاکاتند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیده‌ها شعرند، اما حاوی محاکات نیستند.

شعر، کلام موزون ومقفی است:
برخی ادبای قدیم، شعر را کلام موزون و مقفّی می‌دانستند. این تعریف تا حدی راست است، زیرا می‌بینیم که اغلب بزرگان شعر فارسی، شهرت شاعریشان را به آثار موزون و مقفی مدیوننند. اما با دقیق شدن و یافتن موارد نقض برای این تعریف، می‌توان به همان سه نتیجه‌ای رسید که برای محاکات رسیده‌ایم، زیرا تجربه- بویژه در شعر معاصر- نشان داده که ممکن است حجم قافیه در نوشته کاسته شود، اما از میزان شعریت نوشته کاسته نشود، مانند آنچه در شعر نیمایی و سفید دیده می‌شود و با کاهش کاربرد قافیه، باز هم به آثار شدیداً شعر دست می‌یابیم. همچنین می‌توان مواردی را مثال آورد که موزون و مقفی‌اند، اما شعر نیستند، مانند:
ز محرم چو گذشتی چه بود ماه صفر
دو ربیع و دو جمادی ز پی یکدیگر
ماه شعبان رمضان و رجب است و شوال
بعد ذیقعده و ذیحجه بود در آخر

چنین نوشته‌هایی که دارای وزن و قافیه‌اند، اما فاقد شاعرانگی‌اند، نظم نامیده‌ می شوند و این حقیقت از دیرباز به خلاف تصور عوام، مشخص شده بوده که نظم لزوماً شعر نیست و امروزه نیز کاملاً معلوم شده که شعر هم الزامی ندارد که موزون باشد. پس وزن و قافیه هم به خودی خود شعرساز نیستند و می‌باید در خدمت پدیده‌ای دیگر باشند که با حضور آن پدیده، به شعر رسیده‌ایم و اگر آن پدیده حاصل نشود، به شعر نخواهیم رسید.بنابراین، سه نتیجه‌ای را که دربارۀ محاکات گرفتیم، دربارۀ وزن و قافیه هم تکرا می‌کنیم:
1.برخی پدیده‌ها شعرند و حاوی وزن و قافیه اند.
2.برخی پدیده‌ها حاوی وزن و قافیه اند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیده‌ها شعرند، اما حاوی وزن و قافیه نیستند.

شعر، کلام مخیّل است:
گروهی دیگر که بیشتر اعضای این گروه را اصحاب منطق تشکیل می‌دادند، شعر را کلام مخیّل می‌دانستند، یعنی کلام آمیخته به خیال یا کلامی که در شنونده ایجاد خیال کند.
ابتدا ببینیم خیال چیست. هرگاه عناصری از جهان واقع را در کنار هم بنشانیم و به ترکیبی برسیم که در جهان واقع نیست، به این فعالیت، تخیل و به ترکیب حاصل شده، خیال می‌گویند. برای نمونه، گل در جهان واقع وجود دارد، خندان نیز در جهان واقع هست، اما گل خندان در جهان واقع نیست، پس گل خندان، موجودی خیالی است. بر این اساس، تعریف منطقیان از شعر را می‌توانیم این‌گونه تعبیر کنیم که هرگاه در کلاممان واژگان را با روابط نامتعارف و غیر واقعی به هم منسوب کنیم، حاصل کار شعر است. شاید به همین سبب باشد که نظامی گنجوی در نصیحت به فرزند خود می‌گوید:
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذبِ اوست احسن او
یعنی بهترین شعر، دروغ‌ترینِ آن است، زیرا در شعر، واژه‌ها دارای پیوندهای غیرواقعی، مجازی و دروغین‌اند و هرچه میزان این مجازگویی بیشتر باشد، به شعری قوی‌تر رسیده‌ایم. اما در برابر این نظریه، صاحب قابوسنامه هم به فرزندش نصیحت می‌کند که در شعر، دروغ از حد مبَر هرچند که در شعر، دروغ، هنر است. به بیان دیگر، مجازگویی و خیال‌آرایی در شعر، هدف نیست، بلکه وسیله است(درست مثل محاکات و وزن و قافیه) پس نباید این وسیله‌ها بر هدف پیشی بگیرند. بنابراین باز هم رابطۀ شعر و خیال، رابطۀ تساوی نیست. حقیقت آن است که برخی از پرشورترین اشعار بشری(بویژه فارسی) فاقد عنصر خیال‌اند و این مسأله در سبک خراسانی و وقوع، بیشتر ملاحظه می‌شود، زیرا سبک خراسانی، مبتنی بر محاکات طبیعت و واقعیت است و مجازگویی در آن کم‌شمار و کم کیفیت است. با این حال، سبک خراسانی، از شاعرانه‌ترین سبک‌های شعر فارسی است. سبک وقوع هم از اسمش معلوم است که عبارت است از بیان واقعات عشق و ارتباط بسیار ضعیف و دوری با خیال دارد. به این بیت وقوعی توجه کنید که ضریب شعریت آن بسیار بالاست، اما فاقد هرگونه عنصر خیال است:
از تو نمانده تاب جدایی دگر مرا
بهر خدا مرو به سفر یا ببر مرا

یا این بیت سعدی که فاقد هرگونه عنصر خیال است، اما شعری بی‌نظیر است:
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

بر اساس آنچه گفته شد، دربارۀ رابطۀ شعر و خیال هم می‌توان چنین نتیجه‌ای گرفت:
1.برخی پدیده‌ها شعرند و حاوی تخیل اند.
2.برخی پدیده‌ها حاوی تخیل اند، اما شعر نیستند.
3.برخی پدیده‌ها شعرند، اما حاوی تخیل نیستند.

شعر، رستاخیز کلمات است:
امروزه گروهی دیگر که زبان‌شناسان در آن غلبه دارند، شعر را رستاخیز کلمات می‌دانند. یعنی اینکه ما در زبان روزمرّه واژگانی را استفاده می‌کنیم و آنها را در روابطی کنار هم می‌نشانیم که به سبب تکرار و تکرار شدن، برای ما عادی شده‌اند و بر ما تأثیری نمی‌گذارند، اما اگر از واژگان غیر عادی و -بیشتر از خود واژگان- از همنشینی‌ها غیر عادی استفاده کنیم، گیرنده‌های حسی شنونده تحریک می‌شود و این یعنی شعر. این سخن حقیقت دارد، اما همۀ حقیقت نیست. برای نمونه در شعر فارسی، برخی از شاعران که به پیغمبران شعر معرفند مثل فردوسی و سعدی، صاحب گنجینه‌ای از شعرند که با عنوان شعر سهلِ ممتنع(آسان سخت) نامیده می‌شود، یعنی اسعاری که بسیار ساده و عادی به نظر می‌رسند(مخصوصاً به لحاظ زبان) اما آن قدر به لحاظ شعریت در درجۀ بالایی قرار دارند که گفتن مثل آنها ممتنع(غیر ممکن) است. برای نمونه به بیتی از سعدی که در مبحث شعر و تخیل نقل کردیم، دقت کنید. بنابراین، دربارۀ نسبت شعر و رستاخیز کلمات هم به همان سه نتیجه‌ای می‌رسیم که دربارۀ سایر تعاریف شعر رسیدیم.

تعریف شعر بر اساس تأثّر گرایی و صورت‌گرایی:
در میان منتقدان و نظریه‌پردازان ادبی معاصر، نظریه‌ای دیگر هم وجود دارد که هم در میان شاعران کهن فارسی به شدت –گفته و ناگفته و خودآگاه و ناخودآگاه- وجود داشته و هم برخی ادبا و منتقدان گذشتۀ ادب فارسی صراحتاً آن را بیان کرده‌اند و می‌شود گفت که جهت‌نمای تمامی شعر فارسی بوده‌است. پیش از این در بررسی تک تک تعاریف شعر گفتیم که محاکات و تخیل و وزن و قافیه و ... همه و همه ابزارند و این ابزارها در خدمت پدیده‌ای هستند که اگر آن پدیده حاصل شود، به شعر رسیده‌ایم و اگر حاصل نشود، همۀ عناصر خیال و محاکات و وزن و قافیه و... بی‌فایده‌اند. این بار دقیقاً به سراغ این پدیده می‌رویم، پدیده‌ای که جهت‌نمای همیشگی شعر فارسی بوده و با تکیه بر همین پدیده، شعر فارسی، جزء معدود قله‌های شعر بشری شده و برخی ادبای گذشته هم آن را آگاهانه و به صراحت ذکر کرده‌اند و شعر را بر اساس آن تعریف کرده‌اند.
نظامی عروضی در کتاب چهارمقاله(مجمع‌النوادر) در بخش صناعت شاعری، تعریفی از شعر ارائه کرده که اگر به زبان امروزی، تجدید صورتش کنیم، چنین می‌شود: شعر، اجرایی(=صورتی) از یک مضمون(=محتوا) است که نسبت به اجراهای دیگر همان مضمون، تأثیرگذارتر باشد. در حقیقت، آن پدیده‌ای که در شعر، هدف است و سایر عناصر، ابزارهایی برای رسیدن به آنند، پدیدۀ تأثیرگذاری است. اگر نوشته‌ای تأثیرگذار باشد، بی وزن و قافیه هم شعر است و اگر تأثیرگذار نباشد، با وزن و قافیه و محاکات و خیال و ... هم شعر نیست. به تعبیر دیگر، تأثیر گذاری برای شعر، جزء ذاتی است و اگر نباشد، شعر هم نخواهد بود و اگر باشد، الزاماً شعر خواهد بود، اما محاکات و تخیل و وزن و قافیه و... برای شعر، عناصر عَرَضی(عارضی) اند  و وجود آنها برای تحقق شعر، ضروری نیست.
این تعریف که از شعر ارائه کردیم، در اصطلاح اهل فلسفه، تعریفی مبتنی بر تأثّرگرایی است و در ادمه خواهیم گفت که مبتنی بر صورت‌گرایی نیز هست. حالا نمونه‌ای برای آن بیاوریم:
جملۀ "او بلند قد است" مضمونی اولیه است که می‌توان به صورت‌های متفاوتی آن را اجرا کرد:او مانند سرو است، او سر بر آسمان می‌ساید، او با ستاره راز می‌گوید و.... همۀ این جملات، اجراهایی دیگرگون از همان مادۀ اولیه‌اند.این اجراها را تا بی‌نهایت می‌توان ادامه داد و اجرایی که تأثیرگذارتر باشد، شعرتر است.
جملۀ :او زیباست" مضمونی اولیه است که می‌توان آن را بازاجرایی کرد: او مانند گل است، او مثل پنجۀ آفتاب است، او طعنه به ماه می‌زند و... و یک اجرای مهیج از حافظ  که چون شدیداً تأثیرگذار است، پس شعرتر از همۀ اجراهایی است که از این مضمون، نمونه آوردیم:
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در پرده‌ای هنوز و صدت عندلیب هست

بر اساس این تعریف، کل شعر بشری که شامل میلیون‌ها اثر شعری می‌شود، قابل تقلیل به چند مضمون اولیه است که شاعران برای تشدید تأثیرگذاری، به بازاجرایی مکرر و مکرر آن چند مضمون اولیه پرداخته‌اند و درست به همین سبب است که صائب تبریزی می‌گوید:
یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده‌است

یعنی اینکه شعر، تلاشی برای بازاجرایی مجدد و مجدد همان چند مضمون اولیه است و با همان چند مضمون اولیه است که این همه قول و غزل پدید آمده است. حافظ نیز می‌گوید:
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

راز اینکه شعر هیچ‌گاه به بن‌بست نمی‌خورد و در هر نسلی و عصری، نسل تازه‌ای از شاعران ظهور می‌کنند، در همین است. شاعران نسل اول، از آن چند مضمون اولیه، اجراهایی ارائه می‌کنند که مثل غذایی تازه، خوشایند است، اما با  تکرار مصرف، خوشایندی خود را از دست می‌دهد(مثل همان غذای تازه که اگر چند روز پشت سرهم خورده شود، بسیار دل‌آزار می‌شود)، پس نسلی تازه از شاعران ظهور می‌کنند که تلاش می‌کنند آن مضامین بنیادین را بازاجرایی کنند و اگر موفق شوند اجراهای تازۀ تأثیرگذار ارائه کنند، نامشان می‌ماند و اگر موفق نشوند، شاعری درجه چندم و مقلد محسوب می‌شوند و این چرخه در نسل‌های بعدی و بعدی تکرار می‌شود. نکته‌ای را دربارۀ شعر نو و نوگرایی هم بگوییم.نوگرایی در شعر فارسی، مختص قرن حاضر نیست و شاعران فارسی‌گو همواره در پی نوگرایی بوده‌اند و اصطلاحاتی از قبیل "طرز تازه" و "تازه‌گویی" همیشه در میان شاعران فارسی‌گو رایج بوده به گونه‌ای که شعر فارسی همواره شعر نو و پیشرو بوده بجز در دورۀ قاجاریه که عصر عقبگرد همۀ حیات ایرانی محسوب می‌شود. اگر نیمای بزرگ و پیروان او بانی شعر نو محسوب می‌شوند، این نوگرایی نه در برابر کل شعر فارسی، بلکه در برابر شعر قاجاریه بوده که مثل همۀ زمینه‌های حیات ایرانی، دچار ایستایی بوده است. هنگامی که می‌گوییم نظریه‌پردازان گذشتۀ شعر فارسی و نیز شاعران فارسی‌گو-آگاهانه و ناخودآگاه- شعر را  اجراهای مجدد یک مضمون اولیه با هدف وصول به اجرای تأثیرگذار می‌دانستند، نتیجۀ ضروری این تعریف، این است که شاعران فارسی‌گو نوگرایی و بازآفرینی را جزء ضروری و اجتناب‌ناپذیر شعر می‌دانستند و به همین سبب است که جامی می‌گوید:
سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر

یا سنایی غزنوی می‌گوید:
بس که شنیدی سخن روم و چین
خیز و بیا ملک سنایی ببین

یا صائب، بزرگ‌ترین قسمش، قسم به طرز تازه است:
به طرز تازه قسم یاد می‌کنم صائب...

تعریف تأثّرگرایانۀ شعر، قابل توسعه به همۀ هنر است. بر این اساس، هنر، اجرایی(=صورتی) از یک ماده است که نسبت به اجراهای دیگر همان ماده، تأثیرگذارتر باشد. برای نمونه، رنگ، یک مادۀ اولیه است. اگر این مادۀ اولیه به صورتی اجرا شود که بر بیننده تأثیرگذار باشد، به هنری رسیده‌ایم  که نقاشی نام دارد. یا مصالح ساختمانی، ماده‌ای اولیه است و می‌توان آن را به صورت یک خانۀ ساده اجرا کرد و این هنر نیست و صورتی است نزدیک به مادۀ محض. اما می‌توانیم این مادۀ اولیه را به صورتی تإثیرگذار اجرا کنیم و این می‌شود هنر معماری. در دیگر هنرها هم میتوانیم به دو بُرش صورت و ماده برسیم و آنچه هنر را پدید می‌آورد، صورت تأثیرگذار است، نه ماده(برگردیم به همان بیت صائب که می‌گوید: یک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت/در بند آن مباش که مضمون نمانده است).
بنابراین، در هر اثر هنری، دو برش ماده و صورت وجود دارد و آنچه ماده را به درجۀ هنر می‌رساند، صورت است. پس هنر به طور خلاصه، صورت تأثیرگذار است.
مادۀ نقاشی، رنگ است؛ مادۀ موسیقی، صداست؛مادۀ معماری، مصالح ساختمانی است و... و مادۀ شعر، زبان است.شعر و کل ادبیات، صورت‌های تازه و تأثیرگذاری است که بر زبان وارد می‌شود و زبان را به مرتبۀ ادبیات می‌رساند. زبان، ماده‌ای است با صورت‌های متفاوت، مثل صورت روزمره، صورت علمی، صورت خبری و صورت ادبی. صورت ادبی، صورتی از زبان است که حاوی تأثیر تشدید شده باشد.برای نمونه به این دو پدیدۀ زبانی توچه کنید:
1.تمدن و صنعت نوین، جنگل‌ها را نابود کرده است.
2.صحبت از پژمردن یک برگ نیست/ آه جنگل را بیابان می‌کنند.
 
هر دو مورد، اجراهای متفاوت یک مضمونند. هر دو مورد، پدیده‌های زبانی‌اند، با این فرق که مورد یک، صورت خبری است و مورد دوم، صورت ادبی است.

در بخش آینده، برخی ویژگی‌های اجرای ادبی را مرور خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 19:49  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

به نقل از پویه، وبلاگ رسمی انجمن ادبی شهرستان تفرش


                                                                                                 سیده منصوره رازقی

                                                                       نایب رئیس انجمن ادبی شهرستان تفرش

شاعر افتخارآفرین شهرستان تفرش،دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی، یکی از سه شاعر برگزیدۀ همایش شعر انتظار شد.
عصر روز چهارشنبه بیست و سوم مردادماه 1387 همایش شعر انتظار با شرکت شعرای برگزیدۀ استان مرکزی و برخی نخبگان شعر دیگر استانها و کشور در شهرستان زرندیه برگزار شد.در این همایش که ناظران،آن را به لحاظ فنی، بسیار بالا ارزیابی کردند، اشعار متنوع و متفاوتی در موضوع انتظار ارائه شد و شاعران شرکت کننده، در رقابتی نزدیک و تنگاتنگ به ارائۀ آخرین محصولات ذوق و توان و تکنیک خود پرداختند که سرانجام سه تن از شاعران شرکت کننده، به عنوان شاعر برگزیدۀ همایش معرفی شدند. یکی از این سه برگزیده، شاعر نام آشنا و غزلسرای توانای شهرستان تفرش، دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی بود که جدا از رأی هیأت داوران، عموم حاضران نیز در اظهار نظرهای شفاهی، شعر او را برگزیدۀ بی چون و چرای همایش ارزیابی می کردند. شایان یادآوری است که دکتر ابراهیم واشقانی، شاعر پرافتخار فراهانی، پیش از این نیز در سال ۱۳۸۶ به عنوان شاعر برگزیدۀ جشنوارۀ بین المللی شعر فجر و در سال ۱۳۸۷ به عنوان شاعر برگزیدۀ هفتمین همایش شعر فاطمی با عنوان همایش عطر یاس، انتخاب شده بودند.ضمن تبریک به کل جامعۀ ادبی استان و بویژه جامعۀ ادبی تفرش و فراهان، یکی از آثار دکتر ابراهیم واشقانی را که در این همایش ارائه شد، مرور می کنیم:
 

مرا به خانه ام ببر
هزار و سیصد و هشتاد و هفت بارِ دگر
پرید پلک و کسی ضربه‌ای نزد بر در
و انتظار سکوتی که باز هم نشکست
حکایتی است که هر جمعه خوانده‌ایم از سر
دوباره هفتۀ من هفتخوان تنهایی‌ست
دوباره قصۀ تلخی که گشته‌ایم از بر
چه‌قدر بین من و تو... چه‌قدر فاصله است
تو شرقِ نابی و ما مغربیم و مغرب‌تر
تو مثل ابر بهاری، بهار تشنۀ توست
حریق تشنگی‌اش را شبی ببار و ببر
نیامدی و بهار از کنار خانه گذشت
و قلب باغچه لرزید و غنچه شد پرپر
چه سال نوری دوری است سال آمدنت
کجای این شب مسدود می‌رسم به سحر
اگر تو باز نیایی، منم که می‌آیم
کران کران همه آفاق را به پای خطر
دوباره از که بپرسم؟ مرا شناخته‌اند
قناری قفس و فالگیر پشت گذر
چه‌قدر فال گرفتم برای آمدنت
خلاصۀ همه یک شعر بود: شعر سفر
سفر حکایت تلخی‌ست، بی تو تلخ‌تر است
کجاست خانۀ دورت؟ مرا به خانه ببر

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 18:43  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

به نقل از پویه، وبگاه رسمی انجمن ادبی شهرستان تفرش

●گزارش عملکرد انجمن ادبی شهرستان تفرش در سال‌های 1385-1387

انجمن ادبی شهرستان تفرش، پس از سال‌ها رکود، سرانجام با ورود جناب اقای دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی به شهر تفرش و تصدی سمت‌هایی چون مدیر امور فرهنگی دانشگاه دولتی تفرش، ریاست کمیتۀ فرهنگی فرمانداری شهرستان و عضو شورای فرهنگ عمومی شهرستان تفرش، دورۀ تازه‌ای از حیات خود را آغاز کرد. در بدو ورود دکتر واشقانی به تفرش، ایشان با اجماع آرای شعرا و نویسندگان تفرش و فراهان به ریاست انجمن ادبی شهرستان انتخاب شدند و دیگر اعضای هیأت مدیره نیز به شرح ذیل برای مدت دو سال( تا مردادماه 1387) برگزیده شدند:
- نایب رئیس: خانم زهرا ملااسماعیلی( که به سبب مهاجرت از تفرش، خانم سده منصوره رازقی جانشین ایشان شدند)
- منشی: خانم مریم مشیری
- خزانه‌دار: آقای علی کلانتری
- عضو هیأت مدیره: آقای سیدمهدی سجادی

با آغاز به کار هیأت مدیرۀ انجمن، با تصویب اعضای هیأت مدیره و حمایت‌های کلیۀ اعضای انجمن و بویژه با طرح‌های ضربتی دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی و بهره‌گیری از اعتبار ادبی و نفوذ معنوی ایشان در ادارات و انجمن‌ها و مجامع، فعالیت‌های زیر برای احیا و توسعۀ سریع انجمن ادبی شهرستان تفرش انجام گرفت:

1. روشن کردن وضعیت مالی انجمن و افتتاح حساب و اخذ چک بانکی برای هزینه‌های انجمن.
2. تلاش برای استقلال انجمن و شخصیت مستقل و معتبر بخشیدن به آن با انتخاب نام(پویه) و طراحی مهر و سربرگ ویژۀ انجمن و آغاز به مکاتبۀ مستقل از ادارۀ ارشاد  با دیگر ادارات و انجمن‌ها و مجامع.
3. شرکت رئیس محترم انجمن در جلسات ادارات و انجمن‌ها و نهادهای شهرستان و استان و به کارگیری نفوذ و اعتبار خود برای معرفی انجمن ادبی و جلب توجه ادارات و نهادها و دیگر انجمن‌های شهرستان و استان، و بویژه جلب حمایت‌های معنوی و مالی به نفع انجمن ادبی.
4. پیرو بند پیشین، متقاعد ساختن سایر نهادها و ادارات، برای به کارگیری امکانات آنها به نفع فعالیت‌های انجمن ادبی که به طور ویژه موجب بهره‌گیری از امکانات دانشگاه دولتی، دانشگاه آزاد و فرمانداری شهرستان تفرش شد که جای دارد از رؤسا و مسئولان این ادارات و بوِیژه از فرماندار پیشین و فعلی شهرستان تشکر شود.
5. ایجاد و استحکام روابط بین انجمنی در سطح شهرستان و استان که بویژه روابط سازندۀ انجمن ادبی با انجمن خوشنویسان شهرستان تفرش(تحت ریاست استاد امیرحمزۀ صابری) و انجمن‌های ادبی نور اراک، میعاد شازند و انجمن ادبی ساوه، ستودنی است.
6. برگزاری نشست‌های ثابت هفتگی قرائت و نقد شعر و داستان.
7. برگزاری کلاس‌های آموزش شعر.
8. برگزاری نشست‌های مشترک ادبی، از جمله نشست ادبی روز سعدی سال 86 با انجمن نور اراک، نشست ادبی روز فردوسی سال86 با انجمن نور اراک، نشست ادبی روز سعدی سال 87 با انجمن نور اراک و میعاد شازند . بازتاب این نشست‌ها که به ابتکار رئیس محترم انجمن ادبی شهرستان تفرش و حمایت اعضای محترم هیأت مدیره برگزار شد، چنان بود که معاون فرهنگی محترم ادارۀ کل ارشاد استان در جناب آقای سیاهپوش، این نشست‌ها را همایش‌های بزرگ با هزینه‌های اندک خواندند و متعاقب آن سیل پیشنهادهای دیگر انجمن‌ها برای برگزاری شبیه این نشست‌ها به انجمن ادبی شهرستان تفرش سرازیر شد.
9. کسب عنوان دبیرخانۀ دائمی همایش استانی شعر ولایت برای شهرستان تفرش و برگزاری موفق و پرطنین  دو دوره از این همایش با حضور عموم شعرای استان و نخبگان شعر کشور.
10. درخواست‌های مکرر ادارات و نهادها برای شرکت شعرای انجمن ادبی شهرستان تفرش در مراسم آنها و اجرای اشعار مناسبتی در پی انعکاس فعالیت‌های خیره‌کنندۀ انجمن و کسب شخصیت تازه و مستقل انجمن.
11. حضور مستمر و درخشان نسل تاژۀ شعرای انجمن که در دورۀ این هیأت مدیره و تحت توجهات و تلاش‌های بی‌دریغ دکتر واشقانی تربیت شدند در همایشها و مجامع ادبی استان و کشور. حاصل این حضور مستمر و درخشان، معرفی دوبارۀ شعر فراموش شدۀ تفرش و فراهان به استان و کشور بود و ره‌آوردهای افتخارآمیزی نیز از قبیل مقام‌های شاعر برگزیده برای تفرش و فراهان کسب شد.
12. تهیه و تنظیم جزوات آموزش شعر و تکثیر آنها برای استفادۀ اعضای انجمن.
13. احیای کتاخانۀ انجمن ادبی شهرستان تفرش با جمع آوری کتاب‌های هرچند اندک، اما بنیادین و ضروری.
14. بردن شعر و فرهنگ شاعری به دورترین روستاهای شهرستان تفرش از طریق برگزاری نشست‌های ادبی در روستاها. در این راستا، نشست‌های ادبی در چندین روستای محروم رودبار برگزار شده که موجب قوت قلب روستاییان و باور مورد توجه بودنشان گردیده است.
15. ارائۀ طرح تأسیس انجمن ادبی فراهان در ذیل انجمن ادبی شهرستان تفرش که این طرح، در هیأت مدیرۀ جدید در حال پیگیری است.
16. برگزاری دو دوره یادوارۀ شاعر فقید مرحوم محمدعلی واشقانی در حاشیۀ برگزاری همایش شعر ولایت به ابتکار و پیگیری خاص رئیس محترم انجمن ادبی شهرستان تفرش دکتر واشقانی، و برنامه‌ریزی برای برگزاری یادواره‌ای دیگر برای آن شادروان در واشقان در مردادماه 1387.
17. طراحی و اجرای برنامه های متفاوت و قالب شکنانۀ ادبی از جمله برگزاری عصر شعر بزرگداشت دفاع مقدس در فضای آزاد پارک امام خمینی (ره) شهر تفرش که به سبب قالب بدیع و جذاب، مورد استقبال عموم همشهریان قرار گرفت و تشویق و قدردانی ویژۀ فرماندار محترم وقت، حاج آقا آصفری را در پی داشت و هنوز به عنوان یک حادثۀ بزرگ و به یادماندنی از آن یاد می شود.

حاصل آنچه گفته شد، احیا و توسعۀ سریع  انجمن ادبی شهرستانی بود که خود  روزگاری مهد ادبا و شعرای نام‌آور بود و این همه ممکن نمی‌شد جز با تأییدات الهی و حمایت‌های رؤسای ادارات بویژه رئیس محترم ادارۀ فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان تفرش، تصویب و پیگیری اعضای هیأت رئیسۀ انجمن، مشارکت همۀ اعضای انجمن و بویژه سیاست‌های مدبرانۀ ریاست محترم انجمن، دکتر ابراهیم واشقانی که با طرح‌های تحسین برانگیز و ضربتی، صرف وقت شبانه‌روزی(گاه تا نیمه های شب) و هزینه کردن از اعتبار و نفوذ خود در ادارات و نهادها و انجمن‌ها این مهم را عملی ساختند و موجب تربیت نسلی تازه از شعرای نوجوان و نوجو و کسب شخصیت و اعتبار بارز و مستقل برای انجمن ادبی شهرستان تفرش شدند.

انتخابات هیأت مدیرۀ جدید برای دورۀ 1387-1389
با اتمام دورۀ کار هیأت مدیرۀ انجمن ادبی پویه، انتخابات دورۀ جدید هیأت مدیره برگزار شد. با انتقال دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی از تفرش، ایشان هم به سبب بُعد مکان و هم بنا به این باور که حال، انجمن نیازمند طرح‌های جدید و متنوع‌تر است، از شرکت در انتخابات انصراف دادند و برای عملی ساختن این انصراف، در روز رأی‌گیری نیز از آمدن به تفرش خودداری کردند، اما با این همه، بنا به اعتماد و اعتقاد کامل شعرا و ادبای شهرستان به ایشان،در حادثه ای عجیب، با وجود عدم حضورشان، ایشان با رأی کامل به عضویت هیأت مدیره انتخاب شدند و در جلسۀ نخست هیأت مدیره نیز با اجماع اعضای هیأت مدیره به ریاست مجدد انجمن برگزیده شدند که با مخالفت قاطع ایشان مواجه شد و سخنانی را در تبیین این مخالفت ایراد نمودند و سپس به جای خود، استاد حسن واشقانی فراهانی(نگهبان)، دبیر بازنشسته و مدرس فعلی دانشگاه و ادیب معتبر استان را برای تصدی ریاست انجمن پیشنهاد نمودند که با موافقت و حمایت اعضای هیأت مدیره، استاد حسن واشقانی فراهانی برای مدت دو سال، این سمت را پذیرفتند. سپس دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی، ضمن دعوت اعضای هیأت مدیره به رعایت وفاق و همدلی، از آنان پیگیری طرح‌های ناتمام خود و بویژه تأسیس انجمن ادبی فراهان را خواستار شدند که مورد حمایت اعضای محترم قرار گرفت. در ادامۀ جلسه، دیگر اعضای هیأت مدیره به شرح ذیل انتخاب شدند:

- رئیس انجمن: استاد حسن واشقانی فراهانی
- نایب رئیس: سیده منصوره رازقی
- خزانه‌دار: آقای علی کلانتری
- منشی: آقای صابری
- بازرس: آقای عباس حیدری
- همچنین به پاس دو سال ریاست مؤثر دکتر ابراهیم واشقانی و برای استمرار حضور ایشان در انجمن و بهره‌گیری از اعتبار و نفوذ ایشان، عنوان افتخاری عضو هیأت مدیره به ایشان اعطا شد که به شرط نپذیرفتن هرگونه وظیفۀ اجرایی، مورد پذیرش ایشان واقع شد.
در ادامۀ جلسه، اعضای هیأت مدیرۀ جدید به بررسی چشم‌انداز آیندۀ انجمن پرداختند و مقرر شد که جلسات هفتگی شعرخوانی و نقد شعر در روزهای یکشنبه از ساعت 17-19 در محل ادارۀ ارشاد شهرستان برگزار شود و  به تناوب، استادان حسن واشقانی، صابری و حیدری به قرائت و تحلیل آثار برگزیدۀ ادب فارسی و تعلیم معیارهای شاعری بپردازند. همچنین تأسیس انجمن ادبی فراهان به عنوان طرحی به جا مانده از دکتر واشقانی و بنا به تأکید ایشان، در برنامه‌های هیأت مدیرۀ جدید قرار گرفت.
هیأت مدیرۀ جدید انجمن ادبی شهرستان تفرش، امیدوار است که در سایۀ تأییدات الهی و همدلی همۀ شعرا و ادبای شهرستان بتواند در راه اعتلای هرچه بیشتر شعر و ادب در شهر پدران ایران، شهرستان تفرش موفق باشد. ان‌شاءالله.

                                                                               سیده منصوره رازقی
                                                                               نایب رئیس انجمن ادبی شهرستان تفرش

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 2:32  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

دو پلکم می پرد، الله، امشب یار می آید

(محتشم کاشانی)

برای او که خواهد آمد

هزار و سیصد و هشتاد و هفت بارِ دگر
پرید پلک و کسی ضربه‌ای نزد بر در
و انتظار سکوتی که باز هم نشکست
حکایتی است که هر جمعه خوانده‌ایم از سر
دوباره هفتۀ من هفتخوان تنهایی‌ست
دوباره قصۀ تلخی که گشته‌ایم از بر
چه‌قدر بین من و تو... چه‌قدر فاصله است
تو شرقِ نابی و ما مغربیم و مغرب‌تر
تو مثل ابر بهاری، بهار تشنۀ توست
حریق تشنگی‌اش را شبی ببار و ببر
نیامدی و بهار از کنار خانه گذشت
و قلب باغچه لرزید و غنچه شد پرپر
چه سال نوری دوری است سال آمدنت
کجای این شب مسدود می‌رسم به سحر
اگر تو باز نیایی، منم که می‌آیم
کران کران همه آفاق را به پای خطر
دوباره از که بپرسم، مرا شناخته‌اند
قناری قفس و فالگیر پشت گذر
چه‌قدر فال گرفتم برای آمدنت
خلاصۀ همه یک شعر بود: شعر سفر
سفر حکایت تلخی‌ست، بی تو تلخ‌تر است
کجاست خانۀ دورت؟ مرا به خانه ببر

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 22:29  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>شعرهای منتشر شدۀ من>اینجا همیشه تو>

با شاخه‌گل نوشت مگر سرنوشت تو
ایزد،  که سرکشیده بهار از سرشت تو
آن قصر دور هوشربایی که ساختند
از آب و آفتاب، گِلِ خشت خشت تو
تنگ است جای بر نفسم بس که در هوا
پر می‌زند فرشته به بوی بهشت تو
ماه و ستاره ریخته در راه مثل ریگ
از بار عابری که در آمد ز کشت تو
درهای آسمان همه شب باز می‌شود
تا پر کشند حور و مَلَک در بهشت تو
ای رویش سپیده و حسّ نسیم و برگ
مفهوم روشنایی سبز سرشت تو
شد قصه‌گوی بزم تمام امیدها
هر کس که خواند یک ورق از سرنوشت تو
                                                                       تهران- شهریور78

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 19:52  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>یادداشت‌های پاره‌وقت
                                                                                                   برگرفته از وبگاه مه دود 


هر شعرت را چنان بنویس

گویی آخرین نوشته توست .

در این قرن آکنده از رادیو اکتیو

آمیخته به تروریسم

و پرواز با سرعت مافوق صوت ،

مرگ در ناگهان هولناکی از راه می رسد .

هر یک از کلماتت را چنان به کاغذ بسپار

گویی آخرین وصیت تو پیش از اعدام است ،

پیام کوتاهی کنده شده بر دیوار زندان .

حق دروغ گفتن نداری ،

بازی های ظریف لفظی .

هیچ فرصتی باقی نمانده

برای جبران اشتباهاتت .

هر شعرت را

بی پروا بنویس ، بی ذره ای ترحم ، با خون -

- چنان که گویی آخرین نوشته توست . 

از بلاگا دیمیتروا (شاعر ملی بلغارستان ) - ترجمه فریده مصطفوی

ARS POETICA

Write each of your poems

. as if it were your last 

In this century , saturated with strontium

,charged with terrorism

,flying with supersonic speed

.death comes with terrifying suddenness

Send each of your words

,like a last letter before execution

.a call carved on a prison wall

,You have no right to lie

.no right to play pretty little games

You simply won't have time

.to correct your mistakes

,Write each of your poems

tersely , mercilessly

.with blood-as if it were your last

 

                 BLAGA DIMITROVA

(TRANSLATED BY : FARIDE MOSTAFAVI)  

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 19:52  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>اشعار منتشر نشدۀ من>

یکی بود یکی نبود،این اول قصۀ ماست
که دلامون با هم اما سرنوشتمون جداست
اون که بود من بودم اما تو نبودی پیش من
تو نبودی که ببینی دل پر آتیش من
یکی بود یکی نبود و یکی موند یکی نموند
از رسیدن یکی گفت و یکی از جدایی خوند
رفتی و پشت سرت باغ و بهار قصه سوخت
قصه‌گو کتاب قصه‌هاشو با غصه فروخت
                                                  وای از این شبا و این روزای بی‌همنفسی
                                                  وای اگر آخر قصه تو به دادم نرسی
                                                  من هنوز اینجا اسیرم توی خواب قصه‌ها
                                                  واسه بیدار شدنم یه شب به خواب من بیا
تو هنوز عزیزی مثل یه پری تو قصر نور
من هنوز اینجا اسیرم تو طلسم شب کور
تو همون حسّ لطیفی مثل بارون مثل برگ
من هنوز برات غریبم مثل گل وقت تگرگ
من همونم که ترانه‌هاشو تو چشم تو ساخت
تو نگاش نکردی و قافیۀ عمرشو باخت
دفتر ترانه‌هامو می‌سپرم به دست باد
وقت شبخونی باد از غم من یادت بیاد
                                                   وای از این شبا و این روزای بی‌همنفسی
                                                   وای اگر آخر قصه تو به دادم نرسی
                                                   من هنوز اینجا اسیرم توی خواب قصه‌ها
                                                   واسه بیدار شدنم یه شب به خواب من بیا

                                                                                             واشقان-شهریور86

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 14:9  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آن‌روزها>یادداشت‌های پاره‌وقت

در پی درج مقالۀ جمشید پیشدادی در وبگاه  آن روزها، خوانندۀ گرامی با عنوان "عابر" نظراتی دربارۀ ملیت و توجه به آن در بخش نظرات آن مقاله ارائه کردند و در پی آن، کاربر عزیز دیگری با نام سمانه، با ارسال خصوصی، پاسخی بدان نظرات فرستادند و خواستار درج آن شدند.در ذیل، هر دو نوشته تقدیم حضورتان می شود:

نوشتۀ "عابر" در بخش نظرات مقالۀ جمشید پیشدادی:

سلام دوست عزیز
من تا جائی که میدونم هزار واندی ساله که هر قومی میاد وایران وتسخیر می کنه ومیره.راستی از نسل آریا کسی مونده که این همه سنگشو به سینه می زنین؟ یه زمانی اسکندر وسلوکیان وزمانی بعد اعراب وبعد غزنویان وسلجوقیان و بعدش مغولها وگورکانیان وافغان وازبک وصفویان وقجرها.چرا این روزا همه سنگ آریائی بودنشون رو به سینه می زنن در حالی که بگردم شاید یه دونه آریائی پیدا نشه .خواهشا سرتونو واسه گذشته مشغول نکنین،فکر امروز باشین ،شاید امروز روز مبادا باشد...........

                                       ****************

پاسخ سمانه به نوشتۀ عابر:

عابر عزیز، سلام

مقالۀ جمشید پیشدادی را مقاله ای آکادمیک در شناخت شخصیتی تاریخی- اساطیری به نام جمشید یافتم که هندوان هم تحت عنوان "یم" او را از پادشاهان خود می دانند و درباره ی او پژوهش های گسترده کرده اند، پس اینکه پژوهشگری ایرانی درباره اش تحقیقی کند، جای تعجب ندارد. این مقاله، نوشته ای توصیفی است، یعنی بیان آنچه هست ،و ارتباطی به مدح و ذم هیچ کس و هیچ چیز ندارد و در تمام این مقاله هم شما نمی توانید مدح یا ذم کسی یا  چیزی را بیابید، پس سنگ آریایی بودن به سینه زدن دربارۀ این مقاله از اساس، باطل است و اساساً نمی دانم تحقیق درباره ی یک شخصیت چه ارتباطی به سنگ آریایی به سینه زدن دارد؟!!.
دیگر اینکه جدا از بحث این مقاله، ما در ایران نواحی آریایی نشین با درجۀ خلوص بالا و حتی در حد صددرصد هم داریم مثل کردستان، سیستان، مازندران و گیلان. پس این نظر عجولانه ی شما که در ایران هیچ آریایی وجود ندارد، باطل است و دیگر اینکه آیا پژوهش درباره ی شخصیتی مثل جمشید آیا معادل است با جستجوی آریاییان خالص در ایران؟! واضح است که این گونه نیست.
دربارۀ اینکه پرداختن به شناخت گذشته درست است یا نه و اینکه می فرمایید باید به آینده توجه داشت نه گذشته، این سخنی باطل است و قومی که گذشته ندارد، آینده هم ندارد. گاه استعمار توجه افراطی به گذشته و ملیت را ترویج می کند آن هم در مللی که این چیزها را ندارند، مثل امارات و قطر و بحرین و عربستان و... و هدف این بوده که با تحریک قبایل و سرزمین هایی که جزء امپراتوری عمانی بودند، کشور بزرگ عثمانی را متلاشی کنند و از بابت آن خیالشان راحت شود. اما استعمار بزرگوار، این انگریز عزیز! روش دیگری هم داشته است بدین صورت که در ملل صاحب سابقه بر عکسش را عمل می کنند و به جای تقویت حس ملیت و وطندوستی،مدام از معایب توجه به ملیت سخن می گویند تا نسلی را فراهم کنند که هیچ تعلق خاطری به کشورش نداشته باشد و آماده باشد هر خیانتی را انجام بدهد. دوست من مطمئن باش که انتشار جملۀ "توجه به ملیت از توطئه های استعمار است" خود نخستین توطئۀ استعمار برای متلاشی کردن کشورهایی مانند  ایران است، این را مطمئن باش.توجه به افتخارات ملی و اساطیر و حماسه ها چنان اهمیتی دارد- و در روان شناسی هم روی این تاکید شده- که حتی ملل بی سابقه می آیند برای خود سابقه و مفاخر می تراشند تا یک نقطۀ تمرکز روانی برای افراد جامعه خود کسب کنند مثل نصب مجسمه تیمور لنگ! در میدان تاشکند به عنوان بنیانگذار ازبکستان و تطهیر وایکینگها در کشورهای اسکاندیناوی از طریق ساخت فیلمها و کارتونهایی که وایکینگها را متمدن و دلرحم و ... نشان می دهند. غربیها حتی حاضر نیستند که خودشان نظام پادشاهی و تبلیغ ملیت را ترک کنند و پادشاهان و امرا و وزرا و نمایندگانشان با همان لباسهای قرون وسطایی در مجامع حضور می یابند!چرا؟ نه به این خاطر که نظام پادشاهی بهتر یا بدتر از نظام جمهوری است، بلکه به سبب ایجاد مرکزیت روانی و نقطۀ اتکای روحی برای ملت خود و به همین خاطر است که پادشاهیهای آن چنانی از قبیل انگلستان، اسکاندیناوی، بلژیک، هلند، اسپانیا، ژاپن و.... از پیشرو ترین ملل به شمار می روند و در جاهایی هم که پادشاهی را ترک گفتند، اما تفاخر به ملیت خود را رها نکردند مثل فرانسه.
مطمئن باشید جملۀ" تفاخر به ملیت توطئۀ استعمار است" خود از بدترین توطئه های استعمار است و مطمئن باشید قومی که گذشته ندارد، آینده هم ندارد، تا مردم ما عاشق این اب و خاک نشوند، برای آن هیچ دل نمی سوزانند و بلکه حاضرند که برای نفع شخصی، هر خیانتی در حق آن انجام دهند.

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 11:56  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام

آنروزها>مقالات من>  


بزرگترین پادشاه ایران قدیم  و  فرمانروای انسان  و  دیو  و  پری  و  مرغان  و تمام خلایق،که در آخر کار، کافر شد و بر دست ضحاک تازی کشته شد.
نام وی را «جمشید»(مستوفی،80؛فردوسی،12؛حمزۀاصفهانی،31) نوشته اند و این نام، مرکب از دو بخش است:«جم»که نام اصلی وی است(مستوفی،80؛حمزۀاصفهانی،31) و«شید» که به معنی  روشنی‌بخش است و سبب این نامگذاری آن بود که از زیبایی و خوبی چهره،نور از وی سا طع بود (مستوفی،80؛حمزۀاصفهانی،31).
در نسب جمشید،قدری اختلاف هست.برخی وی را پسر طهمورث پیشدادی دانسته‌اند  (فردوسی،12؛مستوفی،80)  و برخی معتقد بودند برادر طهمورث بود (همان) و برخی دیگر وی را پسر فارس بن طهمورث دانسته‌اند(ابن فقیه،195)  و برخی معتقدند که وی  پسر نونجهان(تاریخ سیستان،2) یا فنونکهان بود(حمزۀاصفهانی،32) و نونجهان از نبایر هوشنگ بود و در سلسله نسبش هیچ نامی از طهمورث دیده نمی شود(تاریخ سیستان،2؛حمزۀ اصفهانی،32) و  ظاهراً قائلان به این نسب،از آن گروهند که جمشید و طهمورث را برادر می دانند و نیز واضح است که «نونجهان» و «فنونکهان» دو صورت از یک اسم‌اند.
جمشید،پس از طهمورث بر تخت پادشاهی ایران تکیه زد و  مطابق روایات ایرانی،سهمی عظیم در شکل‌گیری تمدن بشری داشته‌است.وی مردم را به چهار طبقۀ عابدان ،سپاهیان، کشاورزان و پیشه‌وران تقسیم کرد(مستوفی،80؛فردوسی،12،13)و اکثر صنعتها در عهد وی پدید آمد.او بود که آهن را از سنگ استخراج کرد و  زره ساخت  و  رشتن  و  بافتن و دوختن  و شستن  را به مردم آموخت  و علم طب و موسیقی در عهد او پیدا شد  و او گهر را از سنگ بیرون‌کشید و کشتیرانی را به مردم آموخت  و جشن  سده از ابداعات اوست (مستوفی،81؛فردوسی،12-14).
در بزرگی وشکوه جمشید،حکایات بسیار هست.به روایات شاهنامه،وی دارای انگشتری شگفت بود و دیو و مرغ و پری تحت امر او بودند (فردوسی،130) .او دیوان را به کارِ گل گماشته  بود و دیوان، شهرها  و  بناهای عظیم برایش ساختند و  او تختی شگفت داشت سراپایش گوهر‌آگین و هر گاه می‌خواست به آسمان برود،بر آن می‌نشست و  دیوان به هوا می‌بردنش و او چون خورشید در میانۀ آسمان می‌درخشید(همان،13).ظاهراً خصوصیاتی از این دست است که شخصیت جمشید را با سلیمان در  آمیخته است(ر.ک:«سلیمان») و جمشید همۀ اینها را از فرّۀ ایزدی داشت که ودیعۀ الهی در  وجود پادشاهان ایرانی بود،اما سرانجام به شکوه و بزرگی خود ، غرّه شد و موبدان را جمع کرد و پیش ایشان خود را خدا خواند؛پس،فرّۀ ایزدی از او برگشت و ایران پر از غوغا شد(فردوسی،13-16) و جمشید،تمثالها از خود ساخته‌بود و به اطراف جهان فرستاده‌بود تا مردم او را بپرستند و آیین بت‌پرستی از اینجا در جهان پیدا شد (مستوفی81؛ ترجمۀ تفسیر طبری،37-35). پس خدا او را بی‌فرّه گذاشت و ضحاک  تازی  را بر او شوراند  و ایرانیان بر ضحاک،گرد آمدند و در این هنگام،هفتصد سال(مستوفی،81؛فردوسی،17)  و به قولی هشتصد سال از سلطنت جمشید گذشته‌بود(ترجمۀتفسیر طبری،36).جمشید از پیش ضحاک گریخت  و به سیستان رفت  و دختر پادشاه  سیستان را به زنی گرفت و پسری به وجود آمد به نام «تور» که چند نسل بعد،رستم  از او به وجود آمد (تاریخ سیستان،2) و جمشید همچنان از ضحاک،متواری بود تا آنکه صد سال بعد،او را در حدود چین گرفتند و پیش ضحاک آوردند و ضحاک، ارّه بر سرش نهاد و دو نیمش کرد(فردوسی،17).
به روایت شاهنامه در زمین،هیچ کس بیشتر و با شکوهتر از جمشید، پادشاهی نکرد،اما چون ناپاک‌دین شد،چنین بر سرش رفت(همان). از جمشید،غیر از پسری که در سیستان از او به وجود آمد و خاندان گرشاسب از اویند،دو دختر نیز باقی ماند به نامهای «شهرناز» و «ارنوار» که ضحاک،آنان را جادو کرد و به زنی گرفت و تمام  شاهان ایران وتوران و  روم  از نسل فریدون  و این دو خواهر بودند(همان،32) و  فریدون نیز خود از نسل جمشید بود (همان،20).

                                                       کتابنامه
- ابن فقیه،احمد بن محمد همدانی،البلدان،لیدن،1302ش.
-تاریخ سیستان،تصحیح ملک‌الشعرای بهار،انتشارات کتابخانۀ زوّار،تهران.
- حمزۀ اصفهانی،ابن حسن،سنی‌ملوک‌الارض و الانبیاء،ترجمۀ جعفر شعار،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران،1346ش.
- فردوسی،حکیم ابوالقاسم،شاهنامه،بر اساس چاپ مسکو،نشر قطره،چاپ اول، تهران، 1374ش.
- مستوفی،حمدالله،تاریخ گزیده،انتشارات امیر کبیر،چاپ دوم،1362ش.

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 10:24  توسط دکتر ابراهیم واشقانی فراهانی  |  داغ کن - کلوب دات کام