|
|
|
|
|
ای ابر مبار ، یار خواب است ای مرغ مخوان بهار خواب است دنیا... همیشه قصهی دنیا چنین نبود یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود یک روزِ پرشکوه، که خورشید میوزید یک آسمانِ تازه که امّید میوزید شب، پردههای خستهی خود را کنار زد ابلیس، پشت پنجره خود را به دار زد مثل شعاع نور که ریزد به دخمهها یک خون تازه در رگِ آفاق شد رها دروازههای زندگی تازه وا شدند حتی جنازههای کهن جا به جا شدند شعری شگفت در نفس خواب کشف شد یک ردّپای گمشده بر آب کشف شد از یک سرودِ تازه که در بیشهها نشست خواب عمیق در سر مردابها شکست شاید مسیح یا که کسی بود از اولیا وقت سحر سه بار صدا کرد: ایلیا تورات،صفحه صفحه ورق خورد و بازگشت انجیل از مسیح نویی قصهساز گشت یک روح، یک فرشته، نمیدانم او که بود پشت کرانههای افق نغمهای سرود میخواند و خار و خاک و خزف، ماه میشدند از سرنوشت خوب خود آگاه میشدند میخواند و روح در نفس باد میوزید در دخمههای شبزده فریاد میوزید آن شب شروع تازهی عصری بزرگ بود پایان خاطرات بدِ میش و گرگ بود تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار پاییز خواب ماند و نیامد سر قرار تاریخ اگرچه در بن تاریک، ریشه داشت خود را ورق زد و سرِ خط، صبح را گذاشت یک رعشهی شگفت گذشت از تن منات بادی وزید و ریخت حروف معلّقات دیوارِ کعبه نه، که دلِ لات چاک خورد عُزّی به موزه رفت و از آن روز خاک خورد دیوار کعبه نه که دل سنگِ بت شکست آمد خلیلِ ثانی، آمد عصا به دست آمد کسی که حاصلِ این کارگاه، اوست کون و مکان، دو تشنهلبِ یک نگاهِ اوست موی زمان و چشم زمین را سفید کرد مقصود انتظار که چشم سیاهِ اوست آن آب زندگی که به جوش است تا ابد شبگریههای ریخته در قعر چاهِ اوست این طاق آسمان که زمین را احاطه کرد تمثیل نیمهکارهی چتر پناه اوست بیش از دو راه نیست، سهراه عبور ما: یا راه، راه اوست و یا راه، راه اوست یک لحظه مکث میکنم و پلک میزنم و باز پلک میزنم و مکث میکنم اشکال و رنگهای عجیبی است در اتاق گویی بخور شعر، به جوش است بر اجاق یک دست، زیر چانه و یک دست، روی میز انگار شعر ریخته در خانه ریز ریز و پنجره که پردهی شب را کنار زد در کوچه یک غریبه خودش را به دار زد ابلیس از آن به بعد، شبیه جنازه شد و این طلوع روشن یک صبح تازه شد ابلیسِ مرده را که سحر، بار میزدند میلاد آب و آینه را جار میزدند آری همیشه قصهی دنیا چنین نبود یک روز آسمان شد و یک شب زمین نبود یک روزِ پر شکوه که خورشید میوزید یک آسمان تازه که امّید میوزید پاییز خواب ماند و نیامد سرِ قرار تا اطلاع بعدی، تمدید شد بهار
|
||