|
|
|
|
|
دوست خوبم، شاعر جوان شهر عقیق و انار، سعید حیدری، باز هم با غزلش گل کاشت و شعری نگفت که بتوانم ساده از آن بگذرم. پس اجازه بدهید باز هم غزل تازه اش را نقل کنم و باز هم فخر بفروشم که سعید، این که چنین غزلهایی می تواند بسراید، از بر و بچه های ماست و من هم از دوستان او هستم :
آن شب من و تو آنشب ، خیلی زیاد خندیدیم درست مثل ِ دو موجود شاد خندیدیم کتابهای ِ کم وبیش خوانده را بستیم و بعد ، مثل ِ دو تا بیســواد خندیدیم برای ِ اینکه به یکدیگر اعتماد کنیم کمی به فلسفه ی اعتماد خندیدیم خدا اجازه نمی داد ما به هم برسیم من و تو هم عوض ِ انتقاد خندیدیم زمین تصادفاً آنشب درست می چرخید دلیل داشت که آنشب زیاد خندیدیم چقدر باد خودش را به پنجره می زد چقدر آنشب از دست باد خندیدیم بهشت را به همآغوشی خود آوردیم و بعد ِ مردنمان تا معـــــاد خندیدیم ...
منبع: بگذار بگذریم از سعید حیدری |
||